فهرست مطالب

هر زمان که به سخن گفتن درباره اقتدارگرایی، استبداد و پدرسالاری می‌پردازیم ناخودآگاه سویه‌های منفی و آزاردهنده‌ی آن به ذهن‌مان می‌آید و زبان به انتقاد از آن می‌گشاییم. ما به عنوان ملتی که در طی هزاره‌ها، اشکال متنوعی از استبداد و تمامیت‌خواهی و اقتدارگرایی را به چشم و گوش و جان چشیده‌ایم تلخی حاصل از زهر آن در کام ما ماندگار شده. حال چگونه کسی بتواند از میان ما برخیزد و از محاسن و مزایای استبداد سخن ساز کند!؟

بشخصه درباره پدرسالاری و سویه‌های منفی آن بسیار نوشته‌ام. اگر بخواهیم در اندامواره‌ی انسانی به تمثیل نقش پدر را فرض بگیریم، می‌توانیم مغز را به مثابه پدر در نظر آوریم که کنترل همه چیز به دست اوست و فرمان می‌دهد و اقتدارگر است؛ جریمه می‌دهد، پاداش می‌بخشد و تنبیه می‌کند. اما اگر مغز نباشد یا آسیب ببیند، عملکرد اندام‌ها مختل می‌شود.

https://twitter.com/Shahinist/status/1914669505139134922

در سریال وراثت Succession، لوگان پدری قدرتمند است که در زمان حیات خود اقتدار خود را بر کلیت خانواده و شرکت بزرگی که تحت فرمانروایی اوست می‌گسترد و فرزندانش گرچه گاه با او جدال می‌کنند اما خواسته درونی‌شان نزدیکی به او و جلب محبت اوست.

لوگان پدری است که محبتش را رایگان خرج نمی‌کند و ابزار بزرگی در اختیار دارد که از آن برای سلطه بر فرزندان بهره می‌گیرد: «وراثت»! داستان سریال از جایی آغاز می‌شود که برخلاف تصور همه، او از تعیین پسر بزرگش به جانشینی امتناع می‌کند. جانشین او، تمام قدرت او را به ارث می‌برد. قدرت بسیار مهم‌تر از ثروت است. او شرکت‌های مهمی را تحت مالکیت دارد و قدرتش تا حدی است که «جلسه می‌گذارد تا رییس‌جمهور آینده آمریکا را تعیین کند».

او فرزندانش را تشنه محبت نگه می‌دارد و خود را در جایگاهی قرار می‌دهد که فرزندانش نمی‌توانند به مثابه یک پدر به او عشق بورزند بلکه اگر خود را به او نزدیک می‌کنند هدف‌شان جلب توجه او برای تعیین جانشین است. او هر بار جانشین خود را تغییر می‌دهد. هر فرزندی که در برابر او فرمان‌بریِ بی چون و چرا و اطاعت و تسلیم را برگزیند از جانب او لایق جانشینی انگاشته می‌شود. او یک شاه لیر مدرن است.

این موضوع باعث می‌شود فرزندان او به رقابت با یکدیگر برای تصاحب جانشینی بیفتند. او به جای آن‌که منشاء اتحاد اعضای خانواده باشد، شکاف‌ها را دامن می‌زند و موجب جدال میان آنها می‌شود. او به عنوان یک پادشاه، نماد یک ملت و به عنوان یک پدر، سمبل خانواده است اما در عین حال، بزرگ‌ترین منشاء تفرقه و نزاع میان اعضای این خانواده است. مرگ او در ابتدا باعث می‌شود فرزندانش در ابتدا با یکدیگر بپیوندند و همدیگر را در آغوش بگیرند. چرا که عامل تفرقه و نزاع اکنون مرده و از بین رفته است. اما این ظاهر ماجراست.

به زودی، جدال میان فرزندان رنگ و بوی خشن‌تری به خود می‌گیرد. آنها دیگر علنا به مبارزه با هم برمی‌خیزند. و این‌جاست که فقدان معنا آغاز می‌شود. در زمان حیات پدر، هر کدام از فرزندان سعی می‌کردند توجه پدر را برانگیزند. کندال فرزند بزرگ‌تر از این که همیشه نادیده گرفته شده، دچار تزلزل در خودباوری است. او به مواد پناه می‌برد چرا که نمی‌تواند خودش را دوست داشته باشد. چرا که جای خالی محبت پدر را با هیچ چیز نمی‌تواند پر کند. جستجوی محبت و توجه، به تکاپوی او در زمان حیات پدر معنایی می‌بخشید. اما بعد از مرگ پدر، قدرت، تنها یک ابزار پوچ و بی‌معنا، در جهت اثبات خود است.

برای دختر و پسر کوچک‌تر نیز همین اتفاق می‌افتد. یک پسر ارشد هم وجود دارد که از ابتدا نادیده گرفته شده. او حتی برای خودش هم وجود ندارد و بنابراین در معادلات قدرت جایی ندارد و حتی رقیب هم محسوب نمی‌شود.

اگر تا زمان حیات پدر، قدرت‌طلبی فرزندان یک مفهوم موازی – یعنی جلب توجه پدر – را نیز به همراه داشت پس از مرگ پدر، قدرت فقط قدرت است. دیگر امر مطلق وجود ندارد و قدرت همه بازیگران صحنه کمابیش به اندازه هم است. بدیهی است وقتی قدرت‌های هم‌ارز به جان یکدیگر بیفتند یک جنگ فرسایشی و تمام نشدنی آغاز می‌شود. جنگی که تا از میان رفتن همگان ادامه خواهد داشت.

جهان مدرن با به چالش کشیدن پدرسالاری، سلطه کلیسا و امر مقدس آغاز شد و با پوشاندن جامه اقتدار به تنِ فرد خردمند، همگان را در موضعی برابر قرار داد. به کمک ابزار علم، آیات مقدس به چالش کشیده شد و رمز و راز جهان به کنایه «ابطال‌پذیری» مخدوش شد. به جای تسلیم محض بودن در برابر خداوند، مبارزه با اقتدارگرایی نماد فضیلت شد.

خردگرایی محض خیلی زودتر از آن چه تصور می‌شد به دامن نیهیلیسم غلتید. با آغاز قرن بیستم که شروع عصر فناوری، و به ثمر نشستن مدرنیته بود جای آن‌که بشر با سعادت حاصل از برانداختن پدرسالاری مواجه شود با عصر جنگ‌های پایان‌ناپذیر پی در پی، کشتار بی‌رحمانه انسان به دست انسان، معناباخته‌گی و توتالیتاریسم مواجه شد.

به جای خداوند، انسان، امامِ آفرینش شد. خدای نادیدنی انکار شد و پرتره استالین، مائو، هیتلر و دیگران به جای آن نشست. این رفت و آن آمد. در عصر پدرسالاری، زن به مثابه کالا خرید و فروش می‌شد و به واسطه خصلت اهریمنی‌اش، به موجودیتی فاقد اراده و بینش تبدیل شده بود. در عصر روشنگری و مدرنیته، زن، به سمت برابری با مرد کشیده شد و این مقام جدید را نه زنان به خودشان، که مردان به آنها تقدیم کردند.

زمانی که پس از شکستن هیولای هیتلر و برتری متفقین، سربازان شوروی به هزاران زن در برلین تجاوز کردند، در دنیای مدرن آب از آب تکان نخورد. مگر هیتلر اردوگاه‌های آدم‌سوزی برای دشمنان نساخته بود؟ پس این به آن در!

در عصر پدرسالاری اگر کلیسا نماینده خدا بود، در عصر مدرن، خود انسان به خدا بدل شد. جایگاه خدایگانی رهبر در نظام‌های توتالیتر، دروازه‌ای به جهنم بود و راه هرگونه جنایتی را باز می‌کرد. سرباز مطیع رهبر، خود را با حکم پیشوا توجیه می‌کرد و مسئولیت اخلاقی خویش را به جایگاه قدسی رهبر حواله می‌کرد. استالین به سربازانی که ماه‌ها از شهر و دیار خود دور بودند و در شرایط سخت با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می‌کردند حق می‌داد اگر ناروایی مثل تجاوز به زنان را انجام دهند.

اگر در جنگ‌های صلیبی رسم بر این بود که زنان شهرهای فتح‌شده، به عنوان غنیمت جنگی در نظر گرفته شوند و مورد قتل و تجاوز قرار بگیرند، در عصر مدرن که چند همسری به شکل تابو درآمده بود، تکرار این اتفاق می‌بایست نکوهش بیشتری را برمی‌انگیخت. اما سالیان بسیاری، شیوه‌های استالین مورد تایید و پسند حتی روشنفکران غربی قرار می‌گرفت. تا جایی که در ایران خودمان، بسیاری از احزاب، شوروی استالین را مدینه‌ی فاصله‌ی خود می‌دانستند.

در دوران جنگ سرد و پس از آن، فیلم‌های بی‌شماری در نمایش سبعیت و درنده‌خویی قوای نازی و آلمان هیتلری به نمایش درآمد اما فیلم‌هایی که به جنایات متفقین بپردازند انگشت‌شمار بود. همان سنتِ «تاریخ را پیروزشدگان می‌نویسند» اینجا هم در کار بود.

آن مقام و منزلتی که مردان در عصر مدرن به زنان پیشکش کردند، پس از آن به خودشان پیشکش شد. شاید مردان عصر مدرن می‌پنداشتند که زنان را به عنوان موجوداتی تسلیم و فاقد اراده، به فضای بیرونی و اجتماعی بکشانند و بر تعداد سربازان و نیروهای تحت امر خود بیفزاند. اما آن‌ها طبیعت سرکش و مهارناپذیر زنان را فراموش کرده بودند. وقتی زنان، هویت مستقلی یافتند، جایگاه پیشکش شده از جانب مردان را پس زدند و کوشیدند خودشان به جایگاهی که خود را مستحقش می‌دانستند دست یابند. در اینجا بود که هیولاهای جدید وارد میدان شدند تا دوباره زنان را مهار کنند.

 

دسته‌بندی شده در:

سینما,