چالشی که جامعه فکری و نخبگان ایرانی برای گذر از گردنههای صعب تاریخ معاصر با آن دست به گریبان بودند، عدم وجود سابقه و ریشههای فلسفی قدرتمند برای مواجهه با پدیدارهای جامعه مدرن بود. فلسفه در ایران، قرنها در ذیل فلسفه اسلامی صورتبندی شده بود و صرف نظر از مناقشاتی که درباره این عنوان وجود دارد، نمیتوان انکار کرد فلسفه اسلامی، اگر چه مجموعهای از تلاشها و تکاپوهای عقلی را شامل میشود، اما غالب مباحث آن تحت سیطرهی نوعی اقتدار الاهیاتی قرار داشت که از وحی سرچشمه میگرفت. فلسفه اسلامی بیشتر با فقه و کلام دست و پنجه نرم میکرد تا فلسفه از نوع یونانیاش.
موضوعاتی که در فلسفه اسلامی محصول/مفعول شناخت قرار میگرفتند بیشتر در حورههای وجودشناسی، معرفتشناسی، آخرتشناسی و حتی نوعی مردمشناسی آخرتگرایانه دستهبندی میشد که مثلا سوژهای مثل سیاست نیز از منظر اخلاق حاکمان مورد کنکاش واقع میشد. این در حالی است که قدمت سوژههایی مثل دیالوگ، دموکراسی و فلسفه سیاسی در تاریخ فکری غرب، به زمانهی افرادی مثل سقراط و افلاطون بازمیگردد.
جای خالی سوژههای اجتماعی و سیاسی که از منظر مادی و نه اخروی و از بعد زمینی و نه آسمانی، مورد ژرفنگری عقلی توسط اندیشمندان قرار بگیرند تا همین قرن اخیر در فلسفه ایرانی مشاهده میشود. بنابراین همواره ناچار بودهایم در مواجهه با چالشهای عصر مدرن که از اواخر سلسله قاجار وارد مدار سرزمینی ما شد از پارادایمها/الگوها و فرآوردهها/تولیدات فکری غربی استفاده کنیم که البته عدم بومیسازی شایسته و دقیق آن افکار وارداتی گهگاه موجب بروز خطاهایی مهلک و دردسرهایی عظیم نیز شد.
در این بحبوحه بود که روشنفکران تندرو و رادیکال سوار اسبهای بیمهار اندیشههای سست شده و چارنعل به میدانگاه حوادث تاختند. یکی از ترس «غربگرایی» مفرط، چاراسبه به سمت «بازگشت به خویستن» روی آورد و دیگری او را به تحجر متهم کرد اما خود چشمبسته به تجربه دهشتبار کمونیسم در آن سوی مرز متصل شد بدون آنکه از ملزوماتش آگاه باشد و یا حتی فجایع آن سوی مرز را ببیند و به تماشا بنشیند.

مقدمه: گفتگو به مثابه راهکار بنیادین در جهان مدرن
جهان معاصر با پیچیدگی فزایندهای از تنازعات در حوزههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مواجه است. رویکردهای سنتی، که اغلب ریشه در ادعاهای تکگویانه حقیقت یا تحمیل یکجانبه قدرت دارند، به طور فزایندهای در مواجهه با کثرت ذاتی دیدگاهها و منافعی که جوامع مدرن را تعریف میکنند، ناکارآمد بودهاند. این ناکارآمدی نه تنها به حل پایدار مسائل منجر نمیشود، بلکه غالباً به تشدید شکافها و تعمیق درگیریها میانجامد.
گفتگو، به ماهیت خود، مسیری منحصر به فرد و ضروری برای عبور از این چالشهای پیچیده ارائه میدهد. این فرآیند، درک متقابل را تسهیل میکند، امکان مذاکره بر سر دیدگاههای متنوع را فراهم میآورد و به ایجاد اجماع کمک میکند؛ عناصری که همگی برای دستیابی به راهحلهای پایدار و ارتقای پیشرفت اجتماعی در یک چشمانداز جهانی بههمپیوسته اما غالباً تکهتکه، حیاتی هستند.
طرح مسئله: چرا گفتگو تنها راهکار کارآمد برای رفع منازعات است؟
در عصری که حقایق واحد تحمیلی یا راهحلهای از بالا به پایین به طور فزایندهای غیرقابل دفاع و اغلب نتیجهبخش نیستند، تعامل واقعی از طریق گفتگو فراتر از یک گزینه صرف، به یک ضرورت بنیادین تبدیل میشود. هرگونه تلاش برای تحمیل یک حقیقت یا راهحل واحد بدون مشارکت واقعی و بدون اجبار با دیدگاههای گوناگون، ذاتاً مستعد شکست است و غالباً به جای حل و فصل، به تفرقه و درگیری عمیقتر میانجامد. این امر به این دلیل است که درگیریهای مدرن اغلب با تمایلات تکگویانه تشدید میشوند؛ جایی که ساختارهای قدرت یا ایدئولوژیهای مسلط به دنبال سرکوب یا جذب صداهای جایگزین هستند. این گزارش استدلال میکند که گفتگو یک پارادایم متقابل حیاتی را ارائه میدهد؛ زیرا غیاب آن به تحریفات سیستمی و در نهایت، نتایج ناپایدار منجر میشود.
معرفی اجمالی فیلسوفان محوری (باختین، هابرماس، گادامر) و ساختار مقاله
این گزارش به بررسی عمیق مفهوم گفتگو با ارجاع به آثار سه فیلسوف برجسته میپردازد: میخائیل باختین، یورگن هابرماس و هانس گئورگ گادامر. مشارکتهای فلسفی جمعی این متفکران، اهمیت وجودی و عملی گفتگو را برجسته میسازد. ساختار این گزارش، خواننده را از مبانی نظری گفتگو به کاربردهای عملی آن، تحلیل مقایسهای از تجلیات آن در جوامع مختلف، و در نهایت، پیامدهای خاص آن برای بافتار ایران رهنمون میشود.
مبانی نظری گفتگو: از دیالوگیسم تا کنش ارتباطی
گفتگو، در هسته خود، پدیدهای چندوجهی است که ریشههای عمیقی در فلسفه اجتماعی و نظریه زبان دارد. برای درک جامع ماهیت و کارکردهای آن، لازم است به دیدگاههای فیلسوفانی که این مفهوم را از زوایای مختلف بررسی کردهاند، رجوع کنیم.
میخائیل باختین: دیالوگیسم و چندصدایی
میخائیل باختین، به همراه همکاران پسا-فرمالیست خود، درک “زبان” را فراتر از مدلهای انتزاعی و منفرد رایج در زبانشناسی سنتی، به طور ریشهای بازتعریف کرد. از نظر باختین، زبان و به تبع آن معنا، یک سیستم خنثی نیست، بلکه ذاتاً دیالوژیک است و دائماً توسط تعامل شکل میگیرد.1
بازتعریف زبان و معنا در بستر تعامل (فاعل سخن و دیگری)
معنا در انزوا و توسط یک آگاهی واحد شکل نمیگیرد. در عوض، به طور پویا از تعامل بین یک “فاعل سخن” و “دیگری” پدید میآید؛ جایی که فاعل، اساساً با حضور شنونده، “دوگانه میشود”.1 این تأکید عمیق بر رابطه تعاملی بین گوینده و شنونده، جوهر اصلی “گفتگو” و “دیالوگیسم” را تشکیل میدهد و نشان میدهد که تمام معنا نسبی است و از تعامل برمیخیزد.1 این دیدگاه نشان میدهد که گفتگو صرفاً یک روش ارتباطی نیست، بلکه پیششرطی اساسی برای وجود خود معنا و در واقع، برای شکلگیری هویت فردی است. اگر معنا ذاتاً نسبی باشد و از تعامل پدید آید، آنگاه تفکر تکگویانه و منفرد، ذاتاً ناقص، تحریفشده یا حتی سرکوبگرانه خواهد بود. این امر گفتگو را از ابزار صرف ارتباطی به ضرورتی وجودی برای درک و شکوفایی انسانی ارتقا میدهد.
مفهوم چندصدایی و اهمیت آن در ادبیات و جامعه
“چندصدایی” به عنوان مهمترین سهم باختین شناخته میشود، که به ویژه در رمانهای فئودور داستایفسکی تجلی یافته است. این مفهوم، ساختاری هنری را توصیف میکند که در آن صداها و آگاهیهای مستقل و غیرمتحد متعدد، در یک اثر واحد همزیستی دارند؛ هر یک حقیقت و چشمانداز خاص خود را حفظ کرده و در یک گفتگوی پویا و مستمر شرکت میکنند.1 در یک اثر چندصدایی، صدای نویسنده بر صداهای دیگر غالب نمیشود یا آنها را در خود حل نمیکند، بلکه به عنوان یکی از صداهای متعدد عمل میکند و بدین ترتیب، گفتگویی واقعی بین جهانبینیهای متنوع را تسهیل مینماید.1
باختین به شدت از سبکشناسی سنتی به دلیل پایبندی به “زبان تکگویانه” و “ناشنوایی در برابر گفتگو” (در مقابل گفتگو کر بود) انتقاد کرد.1 او استدلال میکرد که این رویکرد نتوانسته است ماهیت چندسبکی، چندزبانی و ذاتاً چندصدایی گفتمان رمانی را به درستی درک کند.1 این مفهوم، فراتر از تعریف ادبی خود، به عنوان استعارهای قدرتمند برای یک جامعه دموکراتیک ایدهآل عمل میکند. این دیدگاه، بافتی اجتماعی را متصور میشود که در آن صداها، ایدئولوژیها و جهانبینیهای متنوع نه تنها تحمل میشوند، بلکه فعالانه در یک تعامل پویا و بدون اجبار شرکت میکنند و درک غنیتر، جامعتر و در نهایت عادلانهتری از واقعیت را پرورش میدهند. “ناشنوایی در برابر گفتگو” در سبکشناسی سنتی، میتواند به عنوان استعارهای برای ساختارهای اجتماعی “ناشنوا در برابر گفتگو” تعمیم یابد که قادر به پذیرش تکثرگرایی واقعی نیستند.
نقش ایدئولوژی در گفتمان
حلقه فکری باختین به شدت بر لزوم ادغام ایدئولوژی در مفهوم متن تأکید داشت، با این استدلال که زبان هرگز از نظر ایدئولوژیکی خنثی نیست، بلکه ذاتاً ابعاد ایدئولوژیکی خاصی را با خود حمل میکند.1 این بُعد ایدئولوژیکی، به ماهیت خود، دیالوژیک است؛ زیرا ایدئولوژیها موجودیتهای ایستا نیستند، بلکه دائماً از طریق تعامل و ارتباط مستمر در یک بافتار اجتماعی معین، شکل میگیرند، به چالش کشیده میشوند و تغییر مییابند.1
یورگن هابرماس: کنش ارتباطی و حوزه عمومی
یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، “کنش ارتباطی” را “شکل اساسی کنش” میداند که اساساً به سمت “دستیابی به تفاهم” جهتگیری دارد.2 این شکل از کنش به شدت از “کنش استراتژیک” متمایز میشود؛ کنشی که عمدتاً به دنبال دستیابی به اهداف خاص و از پیش تعیینشده است، اغلب از طریق ابزارهایی مانند دستکاری، اجبار یا عقلانیت ابزاری.3
تمایز کنش ارتباطی از کنش استراتژیک
از نظر هابرماس، ارتباط موفق بر “احترام متقابل و تفاهم، به جای اجبار یا دستکاری” استوار است.3 زبان، در این بافتار، به عنوان “ابزاری بنیادین برای دستیابی به تفاهم متقابل” تلقی میشود که شرکتکنندگان را قادر میسازد تا معانی را مذاکره کرده و به طور مشترک به سمت اجماع حرکت کنند.3 این تمایز، اهمیت اخلاقی و عملی گفتگو را در شکلگیری روابط اجتماعی سالم و تصمیمگیریهای مشروع برجسته میسازد.
وضعیت گفتگوی آرمانی و الزامات آن
مفهوم “وضعیت گفتگوی آرمانی” یک وضعیت فرضی و غیرواقعی است که پیششرطهای لازم برای ارتباط بدون تحریف را ترسیم میکند. در چنین وضعیتی، ارتباط توسط قواعد اساسی و ضمنی اداره میشود و به شرکتکنندگان اجازه میدهد تا ادعاها را “صرفاً بر اساس عقل و شواهد” در فضایی “کاملاً عاری از هرگونه تأثیر ‘اجباری’ غیرعقلانی”، از جمله اجبار فیزیکی و روانی، ارزیابی کنند.4 قواعد رویهای کلیدی برای این وضعیت آرمانی شامل: تضمین مشارکت برابر برای همه افراد ذیصلاح، اجازه دادن به همه برای پرسش یا طرح هرگونه ادعا، و اجازه بیان بدون محدودیت نگرشها، خواستهها و نیازها است. نکته حیاتی این است که هیچ گویندهای نباید توسط اجبار داخلی یا خارجی از اعمال این حقوق اساسی منع شود.4 این دیدگاه نشان میدهد که مشروعیت حکمرانی دموکراتیک و اعتبار هنجارهای اجتماعی مستقیماً با میزان تولید آنها از طریق کنش ارتباطی واقعی در یک حوزه عمومی بدون اجبار متناسب است. این امر گفتگو را به عنوان سنگ بنای یک جامعه واقعاً عقلانی و عادلانه قرار میدهد.
نقش حوزه عمومی در شکلگیری عقلانیت و اجماع
“حوزه عمومی” مفهومی محوری در نظریه هابرماس است که به عنوان قلمرویی تعریف میشود که “افراد خصوصی برای ارتباط در مورد مسائل مورد علاقه عمومی گرد هم میآیند.” این حوزه به عنوان “مکان استفاده عمومی از عقل” و فضای اصلی “شکلگیری افکار عمومی” عمل میکند.2 حوزه عمومی بین دولت و سیاست (که “عمومی” تلقی میشوند) و جامعه مدنی، اقتصاد بازار و خانواده (که “خصوصی” تلقی میشوند) میانجیگری میکند.2 این حوزه برای پرورش “استدلال جمعی و اجماعسازی” که برای عملکرد سالم یک دموکراسی حیاتی است، ضروری تلقی میشود.2 با این حال، هابرماس محدودیتهای تاریخی حوزه عمومی بورژوایی (مانند عضویت انتخابی، اغلب با حذف زنان و کارگران بدون مالکیت) 2 و مشاهدات خود او در مورد “تخریب” بعدی آن را نیز تصدیق کرده است.6 این امر نشان میدهد که حوزه عمومی یک فضای خنثی یا خودکار نیست، بلکه یک میدان نبرد دائمی است. سلامت، فراگیری و استقلال حوزه عمومی به عنوان شاخصهای مستقیمی از ظرفیت گفتگویی و پویایی دموکراتیک یک جامعه عمل میکنند. فرسایش یا دستکاری سیستماتیک آن توسط منافع استراتژیک، به طور مستقیم پتانسیل اجماع عقلانی، حکمرانی مشروع و شکوفایی یک دموکراسی واقعاً مشورتی را تضعیف میکند.
هانس گئورگ گادامر: هرمنوتیک فلسفی و افقهای فهم
هرمنوتیک فلسفی هانس گئورگ گادامر، فهم را اساساً یک فرآیند دیالوژیک میداند. فهم به عنوان درکی جدا، عینی و بیطرفانه از معنا تصور نمیشود، بلکه به عنوان یک تعامل فعال با “متن” (اعم از نوشتاری، گفتاری یا تجربه زیسته) یا “دیگری” است که به “آمیزش افقها” (Horizontverschmelzung) منجر میشود.7
فهم به مثابه گفتگو و آمیزش افقها
“آمیزش افقها” فرآیند پویایی را توصیف میکند که از طریق آن شرکتکنندگان در یک گفتگوی هرمنوتیکی، بافتار گستردهتر و مشترکی را ایجاد میکنند که در آن فهم متقابل میتواند پدید آید. این مفهوم اذعان دارد که افراد همیشه در “افقهای” منحصر به فرد خود – که توسط پیشینه، تاریخ، فرهنگ، جنسیت، زبان و تحصیلاتشان شکل گرفتهاند – قرار دارند و نمیتوانند به طور کامل خود را از این بافتارها جدا کنند تا به عینیت مطلق دست یابند.8 این دیدگاه بر این تأکید دارد که فهم واقعی، کشف عینی نیست، بلکه یک برخورد گفتگویی دگرگونکننده است که نیازمند گشودگی اخلاقی، فروتنی فکری و تمایل عمیق به تغییر یافتن توسط دیدگاه دیگری است و بدین ترتیب، همبستگی واقعی انسانی را پرورش میدهد.
نقش سنت و زبان در شکلگیری فهم
گادامر تأکید قابل توجهی بر “موقعیت تاریخی و زبانی شناخت انسانی” دارد و “ضرورت و مولد بودن سنت و زبان” را برای تفکر انسانی برجسته میسازد.9 فهم، از نظر گادامر، همیشه توسط زبان و سنت میانجیگری شده و در آنها ریشه دارد.9 حقیقت، از دیدگاه گادامر، صرفاً مجموعهای از معیارهای قابل تأیید یا حقایق عینی نیست، بلکه به عنوان “رویداد یا تجربهای که در آن خود را درگیر و متحول مییابیم” تجربه میشود.9 این جنبه تحولآفرین، ماهیت پویا و تجربی فهم را برجسته میسازد.9 برخلاف تصورات رایج، گادامر معتقد است که سنت و زبان، به جای اینکه مانع باشند، واسطههایی هستند که از طریق آنها فهم ممکن میشود. بنابراین، گفتگوی مؤثر، نیازمند تعامل عمیق با این “افقهای” تاریخی و فرهنگی است، نه رد آنها، و آنها را به عنوان زمینهای حاصلخیز برای معناسازی میشناسد.
گفتگو به مثابه مبنای همبستگی و گشودگی
از نظر گادامر، گفتگو برای دستیابی به فهم حیاتی است و عمیقاً در “پیوند مشترکی” که بین افراد وجود دارد، ریشه دارد. این مفهوم، “ماهیت محدود شناخت انسانی” ما را تأیید میکند، اذعان میدارد که هیچ دیدگاه واحدی حقیقت مطلق را در بر ندارد، و بدین ترتیب، “گشودگی به یکدیگر” را دعوت میکند.9 این “گشودگی به گفتگو با دیگران” توسط گادامر به عنوان مبنای بنیادین برای پرورش “همبستگی عمیقتر” دیده میشود.9 فرآیند “آمیزش افقها” به صراحت نیازمند اعتماد و تمایل واقعی برای پذیرش دیدگاه دیگری، در حالی که دیدگاه خود را به صراحت به اشتراک میگذارد، است. این فهم ساختهشده ایستا نیست، بلکه دائماً تغییر میکند و بر جنبه نسبی و پویا واقعیت تأکید دارد.9
سنتز: گفتگو به مثابه هستیشناسی اجتماعی و راهکار عملی
بینشهای حاصل از این سه فیلسوف به طور همگرا نشان میدهند که گفتگو صرفاً یک تکنیک عملی یا یک آرمان مطلوب نیست، بلکه یک شیوه بنیادی از وجود انسانی و تنها مسیر قابل دوام برای عبور از پیچیدگیهای عمیق و تکثر ذاتی جهان مدرن است. در این دیدگاه، راهحلهای تحمیلی یا اقدامات یکجانبه به ناچار به تکهتکه شدن عمیقتر، درگیری و فروپاشی انسجام اجتماعی منجر میشوند.
- باختین: گفتگو را به عنوان یک شرط هستیشناسانه برای وجود خود معنا و شکلگیری هویت تثبیت میکند و هر شکلی از تکگویی را ذاتاً ناقص، سرکوبگر و در نهایت ناپایدار میسازد.
- هابرماس: چارچوبی هنجاری و دقیق برای کنش اجتماعی و سیاسی مشروع ارائه میدهد و استدلال میکند که اجماع عقلانی که از طریق کنش ارتباطی بدون تحریف به دست میآید، تنها مبنای واقعی و قابل توجیه برای یک جامعه دموکراتیک است.
- گادامر: بر گفتگو به عنوان مسیر بنیادی برای فهم و همبستگی تأکید میکند، محدودیتهای ذاتی تمام شناخت انسانی را تصدیق میکند و یک مطالبه اخلاقی برای گشودگی واقعی به دیدگاه دیگری را تحمیل میکند.
بینشهای ترکیبی باختین، هابرماس و گادامر یک استدلال قانعکننده برای گفتگو به عنوان مکانیسم ضروری برای غلبه بر تکهتکه شدن ذاتی و قطبش ایدئولوژیک جهان مدرن ارائه میدهد. این رویکرد مسیری را از درگیری و سوءتفاهم به سوی فهم واقعی و کنش جمعی مشروع میگشاید.
جدول ۱: مقایسه مفاهیم محوری گفتگو در اندیشه باختین، هابرماس و گادامر
| فیلسوف | مفاهیم محوری | ماهیت گفتگو | پیامد کلیدی | در تقابل با |
| میخائیل باختین | دیالوگیسم، چندصدایی، ایدئولوژی در گفتمان | هستیشناسانه/وجودی (شکلگیری معنا و هویت) | معنای اصیل، تکثر صداها | مونولوگیسم، زبان واحد |
| یورگن هابرماس | کنش ارتباطی، وضعیت گفتگوی آرمانی، حوزه عمومی | هنجاری/رویه ای (اجماع عقلانی، کنش مشروع) | مشروعیت دموکراتیک، یکپارچگی اجتماعی | کنش استراتژیک، اجبار |
| هانس گئورگ گادامر | هرمنوتیک فلسفی، آمیزش افقها، گشودگی به دیگری | معرفتشناسانه/اخلاقی (فهم، همبستگی) | فهم مشترک، گشودگی اخلاقی | عینیتگرایی روششناختی، جزماندیشی |
پیشرفتهای جوامع غربی در بستر سازی گفتگو
جوامع غربی به طور فزایندهای مدلهای “دموکراسی مشورتی” را پذیرفته و توسعه دادهاند، که اساساً بر “بحث و اجماعسازی” به عنوان امری حیاتی برای فرآیند تصمیمگیری تأکید دارند و فراتر از صرف اتکا به مکانیسمهای سنتی رأیگیری حرکت میکنند.11 این رویکرد ریشه در سنتهای فلسفی یونان باستان و آلمان دارد که به گفتمان عقلانی در حوزه عمومی ارزش میدادند.11
توسعه دموکراسیهای مشورتی و مشارکت شهروندی
هدف اصلی دموکراسی مشورتی، حل مشکلات اجتماعی از طریق “تفاهم متقابل و امتیازدهی” است، نه از طریق “تحمیل یکجانبه دیدگاهها و منافع یک طرف”.12 این امر به نتایج مشروعتر و پایدارتر منجر میشود. این تحول نشاندهنده یک پیشرفت مهم در درک حکمرانی است، جایی که مشروعیت نه تنها از طریق نمایندگی انتخاباتی، بلکه از طریق کیفیت و فراگیری تعاملات عمومی حاصل میشود.
نمونههای موفق نهادینهسازی گفتگو (مانند مجامع شهروندی، پلتفرمهای مشارکت اتحادیه اروپا)
نمونههای قابل توجهی از نهادینهسازی موفق گفتگو در جوامع غربی وجود دارد. “مجامع شهروندی” و هیئتهای منصفه، از جمله ابتکاراتی در بریتانیا و ایرلند هستند که در آنها شهروندان به طور تصادفی انتخاب شدهاند تا در مورد مسائل بسیار تفرقهانگیز (مانند قانون سقط جنین در ایرلند) به بحث و تبادل نظر بپردازند و توصیههایی را ارائه دهند که به طور قابل توجهی بر سیاست عمومی و همهپرسیها تأثیر گذاشته است.13 نمونههای دیگر شامل “سلولهای برنامهریزی” در آلمان، “بودجهبندی مشارکتی” در برزیل، “بررسیهای ابتکارات شهروندی” در ایالات متحده و سوئیس، و “شوراهای شهروندی” در بلژیک است.13
“پلتفرمهای مشارکت دیجیتال” نیز توسط اتحادیه اروپا پیشگام شدهاند، مانند “پلتفرم مشارکت شهروندان” و “پنلهای شهروندان اروپایی”.14 اینها فضاهای دیجیتالی چندزبانه و گروههای شهروندی تصادفی انتخابشدهای هستند که برای مشارکت فعال شهروندان در سیاستگذاری اتحادیه اروپا طراحی شدهاند و امکان مشارکت مستقیم، اظهار نظر و بحث به تمام ۲۴ زبان رسمی اتحادیه اروپا را فراهم میکنند.14
علاوه بر این، تلاشهای گفتگویی موفق و بلندمدت در “دیپلماسی فرهنگی” نیز مشهود است. به عنوان مثال، “برنامه فولبرایت” صلح و تفاهم را از طریق تبادل آموزشی بینالمللی ترویج میکند، در حالی که “جشنواره بینالمللی موسیقی لانگولن اییستدفود” تبادل فرهنگی را تقویت کرده و تنشهای بینفرهنگی را از طریق موسیقی و هنر کاهش میدهد.16 حتی دیپلماسی فرهنگی دوران جنگ سرد، از طریق مجلاتی مانند “آمریکا” و “زندگی شوروی”، به عنوان “پنجرهای” حیاتی به کشورهای مربوطه عمل کرده و دیپلماسی عمومی را ترویج میداد.16 تکامل دموکراسی مشورتی در جوامع غربی نشان میدهد که گفتگوی مؤثر و پایدار نیازمند چارچوبها و پلتفرمهای نهادی اختصاصی است که فعالانه مشارکت گسترده شهروندان و اجماعسازی را تسهیل میکند و بدین ترتیب فراتر از نمایندگی انتخاباتی مرسوم به عنوان تنها معیار سلامت دموکراتیک حرکت میکند.
عوامل مؤثر: آزادی بیان، فضای جامعه مدنی، شفافیت و پاسخگویی
اثربخشی گفتگوی عمومی در دموکراسیهای غربی بر پایه چندین عامل حیاتی استوار است. این عوامل شامل تعهد قوی به “احترام و تفاهم متقابل”، اعمال بدون محدودیت “آزادی بیان” و فراهم آوردن “فضای کافی برای افکار متفاوت، اقلیت یا مخالف” است.3 علاوه بر این، شفافیت و پاسخگویی در گفتمان عمومی و فرآیندهای حکومتی به طور مداوم به عنوان عوامل حیاتی برای گفتگوی واقعی تأکید میشوند.3 وجود یک “حوزه عمومی” پر جنب و جوش به عنوان فضایی باز عمل میکند که در آن صداهای متنوع میتوانند به شکلگیری افکار عمومی کمک کرده و بر تصمیمگیری دموکراتیک تأثیر بگذارند.3
با وجود پیشرفتهای قابل توجه در نهادینهسازی گفتگو، دموکراسیهای غربی همچنان با یک بیمیلی فرهنگی برای پذیرش واقعی و ادغام دیدگاههای واقعاً متفاوت یا چالشبرانگیز دست و پنجه نرم میکنند. این امر اغلب منجر به این میشود که مخالفت به عنوان یک مزاحمت تلقی شود، نه ابزاری ضروری برای غنیسازی تفکر. این وضعیت نشان میدهد که فرهنگ گفتگو، به ویژه ظرفیت آن برای پذیرش حقایق ناخوشایند، میتواند از نهادینهسازی آن عقب بماند و به طور ناخواسته به فرآیندهای مشورتی سطحی به جای عمیق منجر شود.
چالشهای گفتگو در جوامع در حال توسعه و خاورمیانه
در جوامع در حال توسعه و به ویژه در منطقه خاورمیانه، گفتگو با موانع ساختاری و فرهنگی عمیقی مواجه است که مانع از شکلگیری و شکوفایی آن میشود.
اقتدارگرایی و سرکوب فضای عمومی
یکی از ویژگیهای بارز بسیاری از جوامع خاورمیانه، حضور فراگیر رژیمهای اقتدارگرا است که “با قاطعیت به قدرت چسبیدهاند”، “اقدامات سرکوبگرانه برای خفه کردن انتقادات” به کار میبرند و به طور سیستماتیک “مخالفت و اپوزیسیون را سرکوب میکنند”. این اقتدارگرایی ریشهدار، تا حدی، میراثی است که توسط استعمار تاریخی شکل گرفته است. این حاکمان غیرمسئول فعالانه “بحثها را کنترل کرده و منتقدان را شناسایی میکنند” از طریق نظارت گسترده آنلاین و سانسور، بدین ترتیب هرگونه حوزه عمومی نوپا را از بین برده و از کنش ارتباطی واقعی جلوگیری میکنند. اقتدارگرایی در خاورمیانه یک چرخه خودپایدار ایجاد میکند: با سرکوب سیستماتیک آزادی بیان و جامعه مدنی، فعالانه از شکلگیری یک حوزه عمومی مشروع و توسعه ظرفیتهای گفتگویی جلوگیری میکند و بدین ترتیب قدرت خود را از طریق اجبار، به جای اجماع واقعی، تداوم میبخشد.
فقدان یا ضعف جامعه مدنی و محدودیت آزادی بیان
سازمانهای جامعه مدنی (CSOs) در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) با “چالشهای فزایندهای” روبرو هستند، از جمله “بستن کامل، آزار و اذیت و کمپینهای افترا”. این تاکتیکهای سرکوبگرانه به شدت کار حیاتی آنها در زمینه حقوق بشر، حکمرانی خوب و توسعه انسانی فراگیر را خفه و جرمانگاری میکنند. منطقه از “فقدان کثرتگرایی سیاسی” عمیقی رنج میبرد، که کارشناسان آن را مستقیماً به ظهور امواج افراطگرا مرتبط میدانند. مخالفان، به جای اینکه به عنوان مشارکتکنندگان در گفتمان عمومی دیده شوند، اغلب به عنوان “عنصر نامطلوب” برچسبگذاری شده و ساکت میشوند.
شکافهای اجتماعی، فرقهگرایی و مداخلات خارجی
جوامع در منطقه اغلب با تفاوتهای داخلی عمیق (مانند شکافهای نسلی، نابرابری بین نخبگان و مردم عادی، نابرابریهای جنسیتی، و تنشها بین جمعیتهای مهاجر و محلی) مشخص میشوند. این تقسیمات داخلی خطرات قابل توجهی را برای گفتگو ایجاد میکنند، زیرا “هیچ مذاکرهای با دیگری بدون مذاکره موازی با خود امکانپذیر نیست”. فقدان توانایی جوامع در خاورمیانه برای درگیر شدن در گفتگوی داخلی درباره تفاوتهای ذاتی خود (اجتماعی، اقتصادی، فرقهای و سیاسی) این تفاوتها را از صرف چالشها به موانع اساسی برای انسجام تبدیل میکند، که منجر به تکهتکه شدن عمیق، رادیکالیزه شدن و “هرج و مرج” در گفتمان میشود که مانع از حکمرانی مؤثر و حل و فصل منازعات میگردد. علاوه بر این، فرقهگرایی و نفوذ گسترده ائتلافهای منطقهای و بینالمللی اغلب در نهادهای دولتی نفوذ کرده و آنها را دستکاری میکنند، که دولتها را ناکارآمد ساخته و به “هرج و مرج” در گفتمان سیاسی کمک میکند و مانع از حل منسجم مشکلات میشود.
موانع فرهنگی و اقتصادی
فقر گسترده، تشدید خشونت، کاهش حاکمیت قانون، نابرابری اقتصادی پایدار و فساد گسترده از جمله مسائل رایج هستند. این شرایط “شهروندان عرب را به شدت ناامید میسازد که به راحتی میتوانند توسط تروریستها مورد سوءاستفاده قرار گیرند”. “ناتوانی کشورهای عربی در مقابله با تولید و تأمین مالی تروریسم فرامرزی” و “به حاشیهراندن سیاسی پایدار جوامع با نفوذ” چالشهای پیش روی پرورش گفتگوی واقعی و آشتی ملی را تشدید میکند.
گفتگو در ایران: موانع، چالشها و ضرورتها
جامعه ایران، به عنوان بخشی از منطقه خاورمیانه و با ویژگیهای خاص خود، با موانع متعددی در مسیر گفتگو مواجه است که ریشه در ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد. درک این چالشها برای تبیین ضرورت گفتگو به عنوان تنها راهکار کارآمد، حیاتی است.
تحلیل موانع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گفتگو در ایران
موانع سیاسی: ایران تحت حکومتی “تئوکراتیک و سرکوبگر” اداره میشود که در آن “یک ‘رهبر مذهبی عالی’ بر تمام جنبههای زندگی ایرانی نظارت دارد”. نخبگان حاکم به طور گستردهای به “هدر دادن منابع مردم” و “سرکوب سیستماتیک آزادی و حقوق اساسی بشر” متهم هستند. این وضعیت به “فرسایش مداوم مشروعیت انتخاباتی و ایدئولوژیک” برای رژیم منجر شده است. این محیط سیاسی، فضایی را برای گفتگوی آزاد و سازنده باقی نمیگذارد، زیرا هرگونه مخالفت یا دیدگاه متفاوت با سرکوب مواجه میشود.
موانع اجتماعی و فرهنگی: جامعه ایران به دلیل “موانع فرهنگی” دچار تکهتکه شدن است. رژیم “فعالان و اقلیتهای مذهبی و قومی را به دلیل فعالیتهای مسالمتآمیز به طور روتین مجازات میکند”، که مستقیماً مانع از انسجام اجتماعی و بیان آزاد میشود. با وجود “مبارزه گسترده برای حقوق بشر، دموکراسی و آزادی”، این آرمانها به طور مداوم با سرکوب مواجه میشوند. این سرکوبها نه تنها بیان آزاد را محدود میکنند، بلکه به بیاعتمادی عمیق بین دولت و شهروندان و همچنین بین گروههای مختلف اجتماعی دامن میزنند.
موانع اقتصادی: رژیم متهم به “تأمین مالی نیروهای نیابتی تروریستی در حالی که نیازهای شهروندان ایرانی در داخل کشور را نادیده میگیرد” است. علاوه بر این، “محدودیتهای اقتصادی، مشارکت” در جنبشهای اصلاحطلب نوپا را محدود میکند و نارضایتی عمومی را تشدید مینماید. سوءمدیریت زیستمحیطی، به ویژه کمبود شدید آب، مستقیماً بر معیشت تأثیر میگذارد و لایه دیگری از نارضایتی را اضافه میکند. این مشکلات اقتصادی، فشار مضاعفی بر جامعه وارد کرده و توانایی افراد برای تمرکز بر مسائل گفتگویی و مشارکت مدنی را کاهش میدهد.
چالشهای خاص: علاوه بر موارد فوق، ایران با چالشهایی نظیر “برنامههای موشکی” و “فعالیتهای مالی غیرقانونی” مواجه است که امنیت منطقهای و بینالمللی را تهدید میکند. “حمایت از تروریسم” و “تهدید امنیت دریایی” نیز از دیگر مسائلی است که بر روابط بینالمللی ایران و وضعیت داخلی آن تأثیر میگذارد. این مسائل پیچیده، فضای داخلی را نیز تحت تأثیر قرار داده و امکان ایجاد یک حوزه عمومی سالم برای گفتگو را دشوار میسازد.
نتیجهگیری: الزام شناخت گفتگو برای جامعه ایرانی و غلبه بر معضلات
در جهان مدرن، که با پیچیدگیهای بیسابقه و تکثر دیدگاهها مشخص میشود، راهکاری جز گفتگو برای رفع تنازعات نمیتواند کارآمد باشد. این نتیجهگیری نه تنها بر اساس مشاهده شکست رویکردهای تکگویانه و تحمیلی در طول تاریخ است، بلکه ریشههای عمیقی در مبانی فلسفی گفتگو دارد که توسط متفکرانی چون باختین، هابرماس و گادامر تبیین شده است.
باختین نشان میدهد که معنا و هویت، ذاتاً دیالوژیک هستند؛ یعنی در تعامل با “دیگری” شکل میگیرند. هرگونه تلاش برای تحمیل یک حقیقت واحد یا سرکوب صداهای متعدد، نه تنها به تحریف معنا میانجامد، بلکه در نهایت به فروپاشی انسجام اجتماعی منجر میشود. هابرماس با تمایز بین کنش ارتباطی (با هدف تفاهم) و کنش استراتژیک (با هدف دستیابی به اهداف خاص)، چارچوبی هنجاری برای حکمرانی مشروع ارائه میدهد. او تأکید میکند که مشروعیت دموکراتیک و اعتبار هنجارهای اجتماعی تنها زمانی حاصل میشود که از طریق کنش ارتباطی واقعی در یک حوزه عمومی آزاد و بدون اجبار شکل گیرند. گادامر نیز با مفهوم “آمیزش افقها”، فهم را یک فرآیند دیالوژیک میداند که نیازمند گشودگی اخلاقی و فروتنی فکری در برابر دیدگاه دیگری است. او نشان میدهد که سنت و زبان، به جای موانع، واسطههایی هستند که فهم را ممکن میسازند و گفتگو، مبنای همبستگی واقعی انسانی است.
پیشرفتهای جوامع غربی در ایجاد و توسعه بسترهای گفتگو، از جمله دموکراسیهای مشورتی، مجامع شهروندی، و پلتفرمهای مشارکت دیجیتال، شاهدی بر کارآمدی این رویکرد است. این جوامع با نهادینهسازی گفتگو، نشان دادهاند که میتوانند به راهکارهای پایدارتری برای مسائل پیچیده دست یابند. این نهادینهسازی، حاکی از تعهد سیستمی به فرآیندهای مشورتی است که فراتر از صرفاً سازوکارهای انتخاباتی عمل میکند. با این حال، حتی در این جوامع نیز چالشهایی در پذیرش کامل مخالفت و جلوگیری از سطحی شدن گفتگو وجود دارد.
در مقابل، جوامع در حال توسعه و منطقه خاورمیانه، با موانع ساختاری عمیقی در مسیر گفتگو مواجهاند. اقتدارگرایی، سرکوب فضای عمومی، فقدان جامعه مدنی قوی، محدودیت آزادی بیان، شکافهای اجتماعی و فرقهگرایی، و مداخلات خارجی، همگی به “هرج و مرج” در گفتمان سیاسی و ناتوانی در حل مشکلات منجر میشوند. این وضعیت یک چرخه معیوب را ایجاد میکند که در آن سرکوب، مانع از شکلگیری حوزه عمومی سالم شده و در نهایت، به تداوم قدرت از طریق اجبار به جای اجماع میانجامد.
جامعه فعلی ایران نیز از این چالشها مستثنی نیست. موانع سیاسی ناشی از حکومتی اقتدارگرا، سرکوب آزادیها، و فرسایش مشروعیت، همراه با تکهتکه شدن اجتماعی-فرهنگی و مشکلات اقتصادی، همگی فضای گفتگو را محدود کردهاند. در چنین شرایطی، شناخت عمیق گفتگو و آداب و روشهای آن برای جامعه ایرانی به یک الزام حیاتی تبدیل میشود.
برای غلبه بر معضلات فراوانی که به لحاظ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در ایران وجود دارد، هیچ راهکاری جز گفتگو نمیتواند کارآمد باشد. این امر مستلزم:
- پذیرش تکثر و چندصدایی: جامعه ایران باید به سمت پذیرش واقعی تکثر دیدگاهها و صداها حرکت کند، همانطور که باختین در مفهوم چندصدایی تأکید میکند. این به معنای ایجاد فضایی است که در آن دیدگاههای متفاوت، حتی مخالف، بتوانند بدون ترس از سرکوب بیان شوند و به رسمیت شناخته شوند.
- ایجاد و تقویت حوزههای عمومی: برای شکلگیری اجماع عقلانی و مشروعیتبخشی به تصمیمات، نیاز به ایجاد و تقویت حوزههای عمومی آزاد و بدون اجبار است. این حوزهها میتوانند در سطوح مختلف جامعه، از نهادهای مدنی تا فضاهای مجازی، شکل گیرند و امکان کنش ارتباطی واقعی را فراهم آورند.
- گشودگی اخلاقی و فهم متقابل: همانطور که گادامر اشاره میکند، گفتگو نیازمند گشودگی اخلاقی و تمایل به فهم دیدگاه دیگری است. در جامعهای که شکافهای عمیق وجود دارد، این گشودگی میتواند به ایجاد همبستگی و کاهش قطبش کمک کند.
- توسعه ظرفیتهای گفتگویی: این امر شامل آموزش و تمرین آداب گفتگو، مهارتهای شنیدن فعال، و توانایی مذاکره و دستیابی به اجماع است. این ظرفیتسازی باید در سطوح مختلف، از خانواده و مدارس تا نهادهای دولتی و مدنی، صورت گیرد.
در نهایت، گفتگو نه تنها یک ابزار برای حل منازعات، بلکه یک شیوه وجودی است که میتواند به بازسازی اعتماد، ایجاد مشروعیت و حرکت به سوی یک جامعه یکپارچهتر و پایدارتر در ایران کمک کند. بدون پذیرش و نهادینهسازی اصول گفتگویی، راهحلهای پایدار دستنیافتنی باقی خواهند ماند و جامعه در چرخه مداوم تکهتکه شدن و درگیری گرفتار خواهد شد.
