مقدمه: کلمه و شمشیر در تاریخ ایران
تاریخ فکری و اجتماعی ایران پس از اسلام، صحنه رویارویی مداوم میان آزادی اندیشه و اقتدار جزماندیشی بوده است. در این بستر، “کلمه” – به معنای اندیشه، فلسفه، عرفان، و نقد اجتماعی – بارها با “شمشیر” – نمادی از قدرت دولتی و ارتدوکس مذهبی – در ستیز قرار گرفته است. این تقابل، به سرکوب و اعدام چهرههای برجسته فکری انجامیده و فهم این الگوهای تاریخی برای درک تحولات اندیشه در ایران و پویاییهای قدرت ضروری است.
“شهیدان کلمه” به افرادی اطلاق میشود که جان خود را در راه باورها، نوشتهها، و افکارشان فدا کردهاند، اغلب به دست مقامات مذهبی یا سیاسی که اندیشههای آنان را بدعتآمیز یا برانداز میدانستند. این شخصیتها، اعم از عارفان، فیلسوفان، یا منتقدان اجتماعی، هنجارها و تفاسیر رایج را به چالش کشیدهاند و از این رو، هدف کسانی قرار گرفتهاند که به دنبال حفظ کنترل ایدئولوژیک بودند. این پژوهش، بازه زمانی از قرون اولیه اسلامی، که اندیشههای صوفیانه و فلسفی شکوفا شده و با مخالفت روبرو شدند، تا دوران معاصر را در بر میگیرد و تداوم و تکامل این پدیده را به تصویر میکشد.
جدول ۱: خلاصهای از “شهیدان کلمه” و دلایل اعدامشان
| نام | دوره | حوزه اصلی فعالیت | ایده/افکار کلیدی | اتهام/دلیل اصلی اعدام/قتل |
| عینالقضات همدانی | قرن ششم هجری | عارف | عرفان درونگرا، عشق الهی، مرگ آغاز سلوک | بدعت، توطئه، سد راه ایمان خلق به نبوت، ادعای خدایی |
| سهروردی | قرن ششم هجری | فیلسوف | فلسفه اشراق، حکمت خسروانی، شهودگرایی | بدعت، تکیه بر شهود، نقد فقها، ترویج افکار غیر اسلامی |
| حلاج | قرن سوم هجری | عارف/صوفی | اناالحق، وحدت وجود، حلول، افشای اسرار عرفانی | کفرگویی، ادعای الوهیت، سحر، اتهامات سیاسی (قرمطی) |
| نسیمی | قرن نهم هجری | شاعر/عارف | حروفیت، انسانمحوری، مدح اهل بیت | ارتداد، اناالحقگویی، کفر، سیاسی (مخالف تیموریان) |
| احمد کسروی | قرن چهاردهم هجری شمسی | روشنفکر/حقوقدان | پاکدینی، سکولاریسم، نقد خرافات و شیعهگری | اهانت به مقدسات، ضدیت با اسلام (تفسیر فقها) |
| محسن امیراصلانی | قرن پانزدهم هجری شمسی | روانکاو/مفسر قرآن | تفسیر نمادین قرآن (به ویژه داستان یونس) | بدعت در دین، توهین به پیامبر، فساد فیالارض (با پوشش اتهامات جنسی) |
بخش اول: پیشگامان اندیشه و قربانیان تعصب در دوران میانه اسلامی
عینالقضات همدانی: عارف شوریده و اعدام به اتهام بدعت
عینالقضات همدانی (ابوالمعالی عبدالله بن ابیبکر محمد میانجی) در حدود سال ۱۰۹۶ یا ۱۰۹۸ میلادی در همدان متولد شد و از خانوادهای قاضیپرور برخاست. او اندیشمندی چندوجهی بود که به عنوان فقیه، عارف، فیلسوف، شاعر و ریاضیدان شناخته میشد. عینالقضات از شاگردان احمد غزالی و از ارادتمندان حلاج بود. از مهمترین آثار او میتوان به «تمهیدات»، «زبدة الحقایق»، «شکوی الغریب» و «مکتوبات» اشاره کرد. «تمهیدات» او به عنوان اثری که مسیر معنوی مستقل و عمیق او را نشان میدهد، توصیف شده است؛ مسیری که از عادتپرستی و بتپرستی رهاست و سرشار از عشق و تفکر است. نثر او نیز به دلیل آمیختگی زبان محاوره و معیار، برجسته بود.
افکار کلیدی عینالقضات بر عرفان عمیق و سفر معنوی درونگرا متمرکز بود و بر عشق الهی و تأمل عمیق تأکید میورزید. او مرگ را نه پایان راه، بلکه آغاز حقیقی سلوک سالک در مسیر الیالله میدانست. یکی از جنبههای مهم اندیشه او، تأکید بر ضرورت وجود استادی کامل برای هدایت معنوی بود. همچنین، ایدههای صوفیانه او عناصری از تفکر اسماعیلی را در خود داشت که این خود نقطه اختلاف و مناقشه بود. نکته جالب توجه این است که عینالقضات اعدام خود را پیشبینی کرده بود و اشتیاق عمیقی به مرگ داشت، آن را رهایی از “مرگی که زندگی نامیده میشود” میدانست. رباعی معروف او به صراحت این آرزوی شهادت را با “آتش و نفت و بوریا” بیان میکند.
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم * و آن هم به دو سه چیز کمبها خواستهایم
گر دوست چنین کند که ما خواستهایم * ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم
عینالقضات در سن بسیار جوانی، یعنی ۳۳ سالگی، اعدام شد. اتهامات اصلی علیه او شامل “بدعت” و “سد راه ایمان خلق به نبوت” بود. همچنین، برخی در همدان او را به “ادعای خدایی” و “جادوگری” به دلیل ارتباطش با عالم غیب متهم کردند. اعدام او نتیجه “توطئه و اتهامات” بود که از “حسد جاهلان زمان یا جاهلان عالمنما” و “ترس و هراس وزیر ابوالقاسم درگزینی” نشأت میگرفت. فتوای مرگ او صادر شد. شیوه اعدام او به شدت وحشیانه بود: گزارش شده که او را زنده پوست کندند، در حیاط مدرسهای که تدریس میکرد به صلیب کشیدند، و سپس جسدش را در حصیر پیچیده و آتش زدند. این اعدام علنی در حضور سلطان انجام شد.
با وجود محکومیت رسمی و اعدام وحشتناک، آرامگاه عینالقضات در همدان برای قرنها یک “زیارتگاه پربازدید” باقی ماند و تنها در دوران صفویه تخریب شد. این امر نشاندهنده احترام و تقدس او در میان بخشی از مردم است و گسستی عمیق میان فتوای رسمی مذهبی/سیاسی و احساسات معنوی عمومی را آشکار میسازد. با اینکه فقها و روحانیت قشری، همواره در صادر کردن فتوای قتل برای دگراندیشان و مبدعان تفکر مستقل پیشتاز بود اما گذر زمان نشان میداد گرایش عامه مردم به آن وجه از دین که رویکردی عاشقانه و عارفانه داشت همدلانهتر بوده است.
با این حال، تعداد کمی از محققان قرون میانه جرأت پرداختن به شخصیت بحثبرانگیز عین القضات را داشتند، زیرا از آسیب دیدن اعتبار خود میترسیدند. این نشان میدهد که چگونه سرکوب دولتی میتواند گفتمان آکادمیک و فکری را خفه کند. این واکنش متناقض عمومی، تنش اساسی در جامعه ایرانی را آشکار میسازد: ساختار قدرت رسمی (سیاسی و مذهبی) میتوانست مخالفان را از نظر فیزیکی حذف کند و از مشارکت فکری در سپهر عمومی جلوگیری نماید، اما اغلب در خاموش کردن طنین معنوی و مردمی ناکام میماند. پایداری زیارتگاه او نشان میدهد که ایدههای عرفانی، حتی زمانی که بدعتآمیز تلقی میشدند، میتوانستند به آرزوهای عمیقتر اجتماعی پاسخ دهند که فراتر از دگمهای رسمی بود، و “شهید کلمه” را به نمادی از سرپیچی معنوی تبدیل میکردند، نه صرفاً یک درس عبرت برای تودهها.
سهروردی: شیخ اشراق و شهادت در راه حکمت
شهابالدین یحیی بن حبش سهروردی، متولد ۱۱۵۵ یا ۱۱۵۶ میلادی، فیلسوفی بسیار نوآور و در عین حال بحثبرانگیز بود که در سال ۱۱۹۱ میلادی در سن ۳۶ یا ۳۸ سالگی اعدام شد. او به طور گسترده به عنوان “شیخ اشراق” شناخته میشود. سهروردی نویسندهای پرکار بود که نزدیک به پنجاه اثر از خود به جای گذاشت، از جمله شاهکار او «حکمتالاشراق» و «فی حقیقت العشق». او به زندگی نسبتاً گوشهگیر و شخصیت عجیب و غریبش شهرت داشت.
سهروردی “فلسفه اشراق” را بنیان نهاد، یک نظام فلسفی منحصر به فرد که هدفش بازسازی استدلالهای فلسفی و اثبات اعتبار عقلانی دانش وحیانی و بینشهای شهودی بود. یک اصل محوری در اندیشه او، احیای “حکمت ایران باستان” یا “حکمت خسروانی” بود که آن را با اندیشههای یونانی و اسلامی ترکیب میکرد و به طور گسترده از نمادگرایی و فرشتهشناسی زرتشتی بهره میبرد. این تأکید بر میراث پیشااسلامی ایران، نقطه مهمی از اختلاف با محافل ارتدوکس بود. او به طور انتقادی با نظام مشائی ابنسینایی غالب در عصر خود درگیر شد و بر اولویت شهود و تجربه درونی نسبت به اتکای صرف به عقلانیت محض تأکید کرد. کیهانشناسی او خدا و عقول را به عنوان اشکالی از نور توصیف میکرد، با خلقت که به عنوان یک جریان متوالی از “نورالانوار” (نور برترین نورها) پدید میآید. او همچنین نظریه تأثیرگذار “علم حضوری” را توسعه داد که به عنوان اوج دستاورد فلسفه اشراقی او تلقی میشود.
سهروردی در سال ۱۱۹۱ میلادی اعدام شد. اتهامات خاص علیه او شامل “ترویج آموزهها و فلسفه باطنی”، “بدعت” و ترویج “دکترین سیاسی اشراقی” بود که ریشههای افلاطونی داشت. انتقادات او از فقها و متکلمان زمان خود، که معتقد بود قادر به درک عمیق حقیقت نیستند، همراه با اتکای او به حکمت ایران باستان، باعث شد که روحانیون تندرو او را به ترویج “عقاید غیر اسلامی” متهم کرده و تکفیر کنند. او همچنین متهم به “پیشنهاد کفر به مردم” بود. اعدام او به دستور پادشاه صلاحالدین ایوبی انجام شد. فرزند صلاحالدین، ملک ظاهر، در ابتدا سهروردی را تحسین میکرد و از اجرای حکم خودداری ورزید. با این حال، تحت فشار شدید روحانیون تندرو که خون سهروردی را مباح اعلام کرده بودند، و با توجه به نیاز استراتژیک صلاحالدین به حمایت روحانیون پس از جنگهای صلیبی، صلاحالدین با اکراه به ملک ظاهر دستور داد تا حکم را اجرا کند. سهروردی قاطعانه از پس گرفتن عقاید خود خودداری کرد و بر حقیقت آنها پافشاری نمود. روایتهای مختلفی از مرگ او وجود دارد: او در زندان خفه یا مسموم شد، یا خود را از گرسنگی کشت، یا از دیوار قلعه به پایین پرتاب و سپس سوزانده شد.
منابع موجود جزئیات صریحی درباره واکنش عمومی فوری به اعدام سهروردی ارائه نمیدهند. با این حال، پس از مرگ، به او القاب “شهید” و “مقتول” داده شد که نشاندهنده به رسمیت شناختن مرگ ناعادلانه او و درجهای از احترام در میان محافل فکری و معنوی خاص است. با وجود بحث و جدل پیرامون مرگ او، نظام فلسفی او به شدت تأثیرگذار شد، به ویژه در اندیشه سیاسی متأخر شیعه، و به عنوان یک نوآوری مهم در اندیشه فلسفی اسلامی شناخته میشود. مورد سهروردی به عنوان یک نمونه شاخص، موضوعی مهم در سیاست رسمی روحانیت مذهبی را آشکار میسازد. مفهوم «بدعت» یک عنوان اتهامی پرشمار در آن دوران بوده که برعلیه دگراندیشان دینی صادر و به عنوان ابزاری برای حذف آنها استفاده میشد. «بدعت در دین حرام است». این یک حکم کلی است که نشان میدهد هر چیز که از دامنه و چارچوب تفکر و باورهای رسمی دین خارج شود باید از بین برود. روحانیت و مفتیان دین، جهت نزدیکی جستن با حاکمان و برخورداری از منافع قدرت، دین را به یک ابزار ایدئولوژیک جهت حفظ انسجام ساختار طبقاتی خود تبدیل کردند. این موضوع با امروز نیز ادامه داشته است.
از سوی دیگر بسیاری از حاکمان آن دوران به کمک همین مفتیان و به اصطلاح حاکمان شرع، توانستند برای سرکوب مخالفان و منتقدانشان تایید دینی دریافت کنند. در ماجرای سهروردی، حکومت، به نمایندگی صلاحالدین، از محکومیت مذهبی توسط روحانیون محافظهکار برای تحکیم اقتدار خود و تضمین مشروعیت مذهبی بهره برد، به ویژه در دورهای که به واسطه جنگهای صلیبی، به حمایت روحانیون مذهبی نیاز داشت. روحانیون نیز به نوبه خود، نفوذ خود را برای حذف متفکری که اقتدار جزمی آنها را به چالش میکشید و ایدههایی ریشهدار در حکمت پیشااسلامی ایران را معرفی میکرد، به کار گرفتند. این امر الگوی تکرارشوندهای را آشکار میسازد: رابطهای همزیستی، هرچند اغلب پرتنش، میان حاکمان سیاسی و نهادهای مذهبی محافظهکار، که در آن مناقشات دینی و الهیاتی به عنوان ابزاری برای تقویت قدرت دولتی و حذف تهدیدات ایدئولوژیک مورد بهرهبرداری قرار میگیرند.
حلاج: اناالحقگوی بر سر دار
حسین بن منصور حلاج در حدود سال ۸۵۸ میلادی در استان فارس متولد شد. پدربزرگ او زرتشتی بود و حلاج تا سن ۱۲ سالگی قرآن را حفظ کرده بود. او عارف صوفی برجستهای بود که از اساتیدی چون سهل تستری، عمرو مکی و جنید بغدادی تأثیر پذیرفت. حلاج سفرهای گستردهای را آغاز کرد، به وعظ و تدریس پرداخت و پیروان زیادی یافت. آثار اصلی او که همگی به عربی نوشته شدهاند، شامل «کتاب الطواسین»، «دیوان حلاج» و «اخبار حلاج» است.
حلاج بیشتر به خاطر بیان شوریدهاش در گفتن «اناالحق» (من حقیقتم یا من خدا هستم) شهرت دارد که به نقطه اصلی جنجال منجر به اعدام او تبدیل شد. در حالی که برخی این را ادعای الوهیت میدانستند، برخی دیگر آن را بیان فنای عرفانی (نابودی نفس) میپنداشتند که در آن الوهیت از طریق عارف سخن میگوید. او همچنین متهم به «حلول» (تجسم) بود، باوری به دو روح (الهی و انسانی) که در یک بدن همزیستی میکنند، که منتقدان آن را در تأیید وحدت مطلق ناکافی میدانستند. برخلاف بسیاری از اساتید صوفی که تجربیات عرفانی را خصوصی نگه میداشتند، حلاج بینشهای عمیق خود را آشکارا با تودهها به اشتراک میگذاشت، عملی که نقض انضباط صوفیانه تلقی میشد. فراتر از عرفان، او از اصلاحات اخلاقی و سیاسی در بغداد حمایت میکرد که موقعیت او را در برابر مقامات بیشتر پیچیده کرد.
حلاج در سال ۹۲۲ میلادی پس از یک دوره طولانی حبس اعدام شد. اتهامات علیه او ترکیبی پیچیده از اتهامات مذهبی و سیاسی بود. او به “کفرگویی”، “ادعای الوهیت”، “سحر و جادو” و حتی “ادعای امامت، نبوت و ربوبیت” متهم شد. یک اتهام سیاسی مهم، “شورشی قرمطی که قصد تخریب کعبه را داشت” بود، که بر اساس گفته نمادین او درباره طواف “کعبه دل” یا پیشنهاد ساخت کعبههای محلی برای کسانی که قادر به حج نبودند، شکل گرفت. ارتباطات ادعایی او با شورش زنج نیز به سوءظن رسمی افزود. قاضی شرع بغداد، با دستور مستقیم خلیفه عباسی مقتدر، حکم اعدام او را صادر کرد. وزیر نقش مهمی در پیشبرد اعدام او ایفا کرد، حتی با وجود وساطت مادر خلیفه. اعدام او به شدت وحشیانه بود: او شکنجه شد، هزار ضربه شلاق خورد، دستها و پاهایش قطع شد، به صلیب کشیده شد، سپس سرش قطع شد، جسدش سوزانده شد و خاکسترش در رود دجله پراکنده گشت. با وجود شکنجههای وحشتناک، او به خاطر تحمل آرام و شجاعانه شکنجه و طلب آمرزش برای جلادانش – همچون مسیح – به یاد آورده میشود.
“جمعیت زیادی شاهد اعدام او بودند” که نشاندهنده توجه عمومی قابل توجهی است. در حالی که او شاگردان و حامیان زیادی داشت که “شجاعانه آموزههای او را تأیید کردند”، با مخالفت شدید نیز روبرو بود. برخی از صوفیان، که قبلاً دوستان او بودند، او را به جادوگری متهم کردند و برخی از معتزلیان و شیعیان دارای مناصب بالای دولتی به طور فعال مردم را علیه او تحریک کردند. زندگی و اندیشه او به موضوعی ماندگار در تاریخ و ادبیات اسلامی تبدیل شد. او به شدت بر ادبیات عرفانی فارسی تأثیر گذاشت، به طوری که بسیاری از شاعران ابیات یا فصلهای کاملی از دیوان خود را به او اختصاص دادند. اصطلاح “حلاجوار” به یک آرایه ادبی تبدیل شد که نماد بیباکی در دفاع از باورهاست. واکنش عمومی به حلاج پیچیده و به شدت قطبی بود. او همزمان توسط پیروانش مورد احترام و توسط مخالفانش مورد نکوهش قرار گرفت، و هر دو گروه به طور فعال در روایت پیرامون زندگی و مرگ او شرکت داشتند. این دوگانگی جامعهای را نشان میدهد که با ایدههای معنوی رادیکال که هنجارهای تثبیت شده را به چالش میکشیدند، دست و پنجه نرم میکرد. میراث ادبی ماندگار حلاج، که او را به عنوان شهید عقیده تجلیل میکند، نشان میدهد در حالی که قدرت دولتی میتوانست فرد را از نظر فیزیکی حذف کند، اما نمیتوانست طنین قدرتمند ایدههای او را محو کند و پایان غمانگیز او را به نمادی از شجاعت معنوی تبدیل کرد که همچنان الهامبخش و شکلدهنده هویت فرهنگی بود.
نسیمی: شاعر حروفی و قربانی تعصب
عمادالدین نسیمی، متولد حدود ۱۳۶۹-۷۰ میلادی، تحصیلات خوبی داشت و در سنین جوانی به عرفان روی آورد. او به یکی از پیروان وفادار جنبش حروفیه تبدیل شد که توسط استادش، فضلالله نعیمی استرآبادی، بنیانگذاری شده بود. پس از اعدام نعیمی، نسیمی به طور گسترده به آناتولی و حلب سفر کرد تا حروفیه را ترویج دهد و در این راه پیروانی نیز یافت.
افکار کلیدی نسیمی حول محور “حروفیت” میچرخید، که معتقد بود چهره انسان تجلی خداوند است و اعضای بدن را با حروف مرتبط میدانست. او در اشعار خود به ستایش حقیقت در انسان و نجابت و زیبایی قلب و روح انسان میپرداخت و دانش و عقل را بزرگترین ثروت میدانست. نسیمی سنتهای عرفانی پیشااسلامی را با حکمت یونانی و اسلامی ترکیب میکرد و به شدت تحت تأثیر حلاج بود و نام او را با احترام زیاد ذکر میکرد. او از تعصب مذهبی انتقاد میکرد و بر عشق به انسان و کرامت انسانی تأکید داشت. آثار او شامل دو دیوان شعر به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی و برخی اشعار به عربی است. دیوان عربی او گم شد، احتمالاً به دلیل اشعارش در مدح اهل بیت.
نسیمی در حدود سال ۱۴۱۸-۱۹ میلادی در حلب اعدام شد. اتهام اصلی علیه او “اناالحقگویی” بود که او را مرتد و نجس میدانستند. ایدههای او، مانند “چهره انسان تجلی خداوند است” و “توصیف اعضای بدن با حروف”، با مقاومت محافل سنی روبرو شد. برخی منابع عربی معاصر نشان میدهند که گروهی از علمای سنی تلاش کردند تا نسیمی را به دستور نایب مملوکی حلب به دلیل شایعات مبهم به قتل برسانند، اما موفق نشدند. سپس نایب، پرونده را به سلطان مملوکی، المؤید شیخ، در قاهره ارجاع داد که او نیز حکم مرگ نسیمی را صادر کرد، احتمالاً به دلیل باورهای مذهبیاش؛ نسیمی گاهی کافر خوانده میشد.
نقش روحانیون در اعدام او برجسته بود. یک دادگاه تشریفاتی علیه نسیمی تشکیل شد، اما به دلیل عظمت شناختهشده او، همگان از صدور حکم اعدام خودداری کردند، به جز یک نفر به نام شهابالدین بن هلال که “دشمن خونی شیعیان” توصیف شده است. او به تنهایی مسئولیت اعدام نسیمی را بر عهده گرفت. نسیمی همچنین به دلیل حمایت از مردم مظلوم، دشمن اصلی پسر تیمور خان شد. اعدام او جنبه سیاسی نیز داشت، زیرا داشتن تبار ترک، او را به سلسلههای رقیب ترک در سوریه و آناتولی نزدیک میکرد.
گزارشهای تاریخی درباره واکنش عمومی به اعدام نسیمی محدود است. با این حال، منابع نشان میدهند که او در میان مردم شهرت گستردهای یافت و به یکی از رهبران حروفیه تبدیل شد که دشمن رژیم مطلقگرا، اسلام ارتدوکس و حکومت بود. در هنگام اجرای حکم دادگاه، که شامل زنده پوست کندن و قطع دست و پا بود، نسیمی با وقار و شجاعت با مرگ وحشتناک خود روبرو شد. شعری با مضمون شکایت در آثار او یافت نمیشود. این امر نشان میدهد که او به عنوان یک قهرمان که جان خود را برای همنوعانش و پیروزی عدالت فدا کرد، در تاریخ جای گرفت. مورد نسیمی نشان میدهد که چگونه ایدههای مذهبی غیرمتعارف میتوانند به سرعت با اتهامات سیاسی در هم آمیزند و سرکوب شوند. این وضعیت نشان میدهد که مقامات مذهبی و سیاسی اغلب در یک جبهه برای حفظ نظم موجود عمل میکنند و هرگونه چالش فکری را به عنوان تهدیدی برای ثبات خود تلقی مینمایند. با این حال، پایداری و نفوذ نسیمی در ادبیات و فرهنگ، حتی پس از مرگ خشونتبارش، نشان میدهد که سرکوب فیزیکی لزوماً به محو کامل ایدهها نمیانجامد و در برخی موارد، شهادت میتواند به نمادی قدرتمند برای نسلهای بعدی تبدیل شود.
بخش دوم: دگراندیشی در دوران معاصر: از مشروطه تا جمهوری اسلامی
احمد کسروی: روشنفکر منتقد و قتل به دست متعصبان
احمد کسروی (۱۲۶۹-۱۳۲۴ شمسی) روشنفکر، حقوقدان، مورخ و منتقد اجتماعی برجستهای بود که به دلیل دیدگاههای سکولار و نقدهایش به خرافات مذهبی و شیعهگری، به یکی از بحثبرانگیزترین چهرههای دوران معاصر ایران تبدیل شد. او بنیانگذار جنبش “پاکدینی” بود که هدفش ایجاد یک هویت سکولار ایرانی و مبارزه با “عقبماندگی فکری و علمی” بود. کسروی بیش از ۷۰ کتاب و رساله نوشت، از جمله «تاریخ مشروطه ایران»، «آذری یا زبان باستان آذربایجان» و «۱۸ سال تاریخ آذربایجان». او همچنین مقالات متعددی در روزنامه «پرچم» منتشر میکرد.
افکار کلیدی کسروی شامل هواداری از مشروطه و قانون اساسی، ترویج معنی مشروطه در میان توده، نظارت بر اجرای قوانین، و جلوگیری از تقلیدهای بیجا از احزاب اروپایی بود. او انسان را قائم به ذات خود میدانست و باور داشت که میتوان با دانش و علم راه رستگاری را به مردم نشان داد. کسروی به شدت به فرقههای مذهبی رایج، نهادهای مذهبی و اخلاقی، فرقههای سنتی و ارزشهای فرهنگی، و همچنین به شعر شاعران برجسته فارسی مانند خیام، حافظ و سعدی انتقاد داشت. او معتقد بود که رنسانس اسلام سیاسی و تلاش برای برقراری قوانین شریعت در تضاد با ارزشهای مدرن و نهادهای برخاسته از انقلاب مشروطه است.
احمد کسروی و منشیاش، محمدتقی حدادپور، در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ (۱۱ مارس ۱۹۴۶) در کاخ دادگستری تهران به دست چند نفر از اعضای گروه «فدائیان اسلام» با چاقو و اسلحه گرم به قتل رسیدند. او حدود یک سال پیش از آن تحت محاکمه با اتهاماتی از قبیل “اهانت به مقدسات” بود. کسروی در پاسخ به اتهام “ضدیت با اسلام” اظهار داشته بود که “هرگز کتابی علیه اسلام منتشر نکرده” و “مبارزهاش علیه آرایشهایی است که به اسلام نسبت داده شده است”.
روحانیون نقش مهمی در ترور کسروی داشتند. اولین تلاش برای ترور او در ۱۸ آوریل ۱۹۴۵ توسط نواب صفوی و همکارانش با چاقو و تفنگ خریداری شده با کمکهای مالی شیخ محمدحسن طالقانی، امام جماعت مسجد سیفالدوله تهران، انجام شد. پس از این تلاش، مهاجمان برای مدت کوتاهی بازداشت شدند اما با وثیقه بازرگانان ثروتمند بازار، که کسروی از آنها انتقاد کرده بود، آزاد شدند. ترور نهایی او در کاخ دادگستری، توسط اعضای گروه فدائیان اسلام انجام شد و گمان میرود زمان و مکان جلسه دادگاه توسط بازپرس به فدائیان اسلام درز کرده بود. برخی از مهاجمان، از جمله برادران امامی، هرگز متهم نشدند.
رهبران برجسته مذهبی به طور فعال برای آزادی مهاجمان مداخله کردند. سید حسین طباطبایی قمی، مرجع عالیقدر از نجف، تلگرامی به نخستوزیر وقت، قوام، فرستاد و خواستار آزادی فوری مهاجمان شد و نگرانی خود را از عدم تقدیر دولت از “شجاعت” آنها ابراز کرد. سید محمدصادق حسینی، مرجع تقلید شیعه معاصر، اظهار داشت که فتوای قتل کسروی را از سید ابوالقاسم خویی (که آگاهترین فقیه عصر غیبت در شیعه تلقی میشود) به درخواست نواب صفوی گرفته است. آیتالله بروجردی و آیتالله صدرالدین صدر نیز فتوای قتل کسروی را صادر کرده بودند. روحالله خمینی، که بعدها رهبر عالی ایران شد، نیز با ایدههای کسروی مخالف بود و چند هفته پس از تلاش ناموفق اولیه برای ترور، خواستار “شهدای جوان برای اسلام” برای مقابله با “این تبریزی بیسواد” شده بود. پس از ترور، بسیاری از اعضای برجسته روحانیت ایران، از جمله آیتالله روحالله خمینی، این اقدام را تأیید کردند و نواب صفوی و فدائیان قهرمان اعلام شدند.
در واکنش به ترور کسروی، هیچ کس اعتراض نکرد، نه دولت، نه مجلس، نه وزرا، نه جامعه مدنی نیمبند و نه روشنفکران. نخبهکشی و بیتفاوتی عمومی در آن زمان، مانند بسیاری از عصرهای حیات جامعه ایرانی رایج بود. مهاجمان پس از بازداشت کوتاهی، با وثیقه بازرگانان ثروتمند آزاد شدند. سید حسین طباطبایی قمی، مرجع عالیقدر، حتی تلگرامی به نخستوزیر قوام فرستاد و خواستار آزادی فوری مهاجمان شد. تحت فشار علمای دینی، رهبران و بازرگانان بانفوذ، مهاجمان پس از یک محاکمه کوتاه آزاد شدند. محمد امینی، پژوهشگر تاریخ، معتقد است که “جامعهای که در برابر اقدام تروریستی فدائیان اسلام سکوت کرد، بعدها بهای آن را پرداخت”. این امر نشان میدهد که چگونه ماهیت ترور کسروی، که نه یک اعدام دولتی آشکار بلکه یک ترور سازمانیافته توسط گروههای مذهبی با حمایت روحانیت بود، نقطه عطفی در تاریخ سرکوب دگراندیشی در ایران محسوب میشود. این واقعه نشاندهنده تغییر از اعدامهای رسمی دولتی به ترورهای فراقانونی با مشروعیت مذهبی است، که در آن روحانیت نه تنها فتوای قتل صادر میکند بلکه به طور فعال از قاتلان حمایت کرده و آزادی آنها را تضمین مینماید. این عدم اعتراض عمومی در آن زمان، به نوعی به نهادینه شدن خشونت علیه دگراندیشان در فضای سیاسی و اجتماعی ایران کمک کرد و نشاندهنده پذیرش یا بیتفاوتی جامعه نسبت به این نوع سرکوب بود.
محسن امیراصلانی: روانکاو و قربانی تفسیر متفاوت از قرآن
محسن امیراصلانی زنجانی (متولد ۱۹۷۷ – درگذشت ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۴ یا ۲ مهر ۱۳۹۳) روانکاوی ایرانی بود که به اتهام کفرگویی و توهین به یونس پیامبر اعدام شد. او در زمان اعدام ۳۶ یا ۳۷ سال داشت و یک فرزند دو ساله داشت. امیراصلانی هشت سال را در زندان گذرانده بود.
محسن امیراصلانی، روانشناس، از تفاسیر قرآن و احکام دینی در جلسات مشاوره خود استفاده میکرد که در میان مراجعینش محبوبیت یافت. ایدههای بحثبرانگیز او شامل:
- تفسیر سوره یونس: او معتقد بود که یونس پیامبر از شکم نهنگ بیرون نیامده است، و این داستانی تمثیلی است که نیازمند تاویل است. این عقیده منجر به اتهام “توهین به پیامبر یونس” به امیراصلانی شد.
- ادعای “ارتباط با امام زمان”: این اتهام دیگری بود که به امیراصلانی وارد شد. با این حال، یکی از نزدیکان خانواده امیراصلانی اظهار داشت که او هرگز به این ادعا اعتراف نکرد و همسرش نیز آن را کاملاً رد کرد و آن را “بازی” مقامات خواند.
محسن امیراصلانی در ابتدا در سال ۲۰۰۶ به اتهام “بدعت در دین” دستگیر شد. در ابتدا، اولین قاضی پرونده او قرار منع تعقیب صادر کرد، اما این قرار به اصرار دادستان وقت به بازداشت تغییر یافت. در دادگاه اولیه، او به اتهام بدعت در دین به چهار سال حبس محکوم شد و این حکم در دادگاه تجدید نظر به دو سال و چهار ماه کاهش یافت. اما در طول مسیر دادرسی، اتهامات جدیدی مانند “روابط نامشروع” و “جرایم دینی” به او وارد شد و پرونده به دادگاه انقلاب به ریاست ابوالقاسم صلواتی فرستاده شد. قاضی صلواتی برای او حکم اعدام صادر کرد. با اعتراض وکلا، پرونده به دادگاه تجدید نظر رفت و دادگاه تجدید نظر صلاحیت دادگاه انقلاب برای رسیدگی به این پرونده را نقض و آن را به دادگاه کیفری استان تهران فرستاد. این دادگاه با حضور پنج قاضی برگزار شد که دو نفر از آنها حکم به بیگناهی متهم دادند و سه نفر برای او حکم اعدام صادر کردند. پرونده به دیوان عالی کشور رفت و دیوان حکم را نقض کرد. پرونده دوباره به دادگاه کیفری استان رفت و اعدام تأیید شد. بار دوم که پرونده به دیوان عالی برگشت، دیوان حکمی ۱۲ صفحهای نوشت که به گفته یکی از نزدیکان خانواده امیراصلانی، “خواندن این حکم به طور کامل اجحاف در این پرونده را مشخص میکند”. در بخشی از این حکم با وارد کردن ایراد به حکم دادگاه کیفری این پرسش مطرح شده که چگونه دو اتهام با هم تلفیق شدند، در حالی که یکی از آنها امر مختومه است و مجازاتش را هم کشیده و دیگری هم هنوز اثبات نشده و هیچکدام ادله قانونی ندارد و “فاقد وجاهت قانونی میباشد”. در این مرحله پرونده قاعدتاً باید به هیأت عمومی دیوان عالی کشور میرفت اما رئیس دادگاه کیفری استان تهران خود تقاضای اعمال ماده ۱۸ کرده و پرونده را نزد رئیس قوه قضائیه میفرستد. رئیس قوه قضائیه هم با استناد به حکم چندین سال پیش آقای صلواتی، اعدام را تأیید میکند. نهایتاً، او به اتهامات “فساد فیالارض، بدعت در اصول و فروع دین اسلام و تفسیر جدید از قرآن” اعدام شد.
واکنش عمومی به اعدام محسن امیراصلانی قابل توجه بود، به ویژه در میان روشنفکران و فعالان مذهبی. مهرانگیز کار، فعال حقوق زنان و وکیل سابق، از نواندیشان دینی خواست تا به این اعدام ایدئولوژیک واکنش نشان دهند و مشروعیت تردید در داستانهای قرآنی را زیر سؤال برد. رضا علیجانی، فعال سیاسی و نواندیش دینی، اتهام تجاوز را “منزجرکننده” خواند و اعدام را “ترور رسمی ایدئولوژیک” توصیف کرد. محسن کدیور، مسئولیت اصلی اعدام را متوجه رئیس قوه قضائیه، صادق لاریجانی دانست و او را “جوانترین، کمتجربهترین، جسورترین و مطیعترین رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران” خواند که در صدور احکام اعدام برای مخالفان ایدئولوژیک بیپروا عمل کرده است. او همچنین دستگاه قضایی را در مورد اتهامات جنسی علیه امیراصلانی “دروغگو” نامید. عبدالعلی بازرگان و سروش دباغ نیز به طور جداگانه به این اعدام اعتراض کردند. این مورد نشان میدهد که چگونه در دوران معاصر، سرکوب دگراندیشان میتواند با استفاده از اتهامات ثانویه و غیرمرتبط، مانند جرائم جنسی، پوشش داده شود تا از محکومیت بینالمللی جلوگیری شود. این رویکرد نشاندهنده تلاش حکومت برای مشروعیت بخشیدن به اعدامهای ایدئولوژیک از طریق دستکاری اتهامات و سوءاستفاده از فرآیندهای قضایی است. مقاومت دیوان عالی کشور در برابر حکم اعدام و پافشاری قاضی صلواتی و رئیس قوه قضائیه، نشاندهنده نفوذ عمیق ایدئولوژی در سیستم قضایی و تلاش برای حذف صداهای مخالف به هر قیمتی است، حتی اگر مستلزم نقض آشکار رویههای قانونی باشد.
بخش سوم: نقش فقها و روحانیون قشری در سرکوب دگراندیشان
در طول تاریخ ایران پس از اسلام، فقها و روحانیون قشری نقش محوری در سرکوب دگراندیشان ایفا کردهاند. این نقش از صدور فتواهای تکفیر و ارتداد تا تحریک مردم و همکاری مستقیم با حکومتها برای حذف مخالفان فکری و مذهبی متغیر بوده است.
تحلیل تاریخی نقش فقها
نفوذ روحانیت شیعه در ایران، به ویژه پس از انقلاب مشروطه و سپس انقلاب ۱۳۵۷، به طور فزایندهای افزایش یافت. پیش از این، روحانیت اغلب به عنوان منبع مشروعیت سیاسی برای سلطنت عمل میکرد. با این حال، انقلاب مشروطه (۱۹۰۶-۱۹۱۱) به کنترل روحانیون بر سیستمهای آموزشی و قضایی پایان داد و کمپینهای سکولاریزاسیون و مدرنیزاسیون رضا شاه پهلوی در اوایل قرن بیستم، رهبران مذهبی ایران را بیشتر به حاشیه راند. با این حال، پس از انقلاب ۱۳۵۷، روحانیون کنترل نهادهای سیاسی را به دست گرفتند.
در طول تاریخ، فقها با صدور فتواهای مذهبی، اندیشههایی را که با قرائت رسمی دین متفاوت بود، به عنوان “بدعت”، “کفر” یا “ارتداد” محکوم کردهاند. این فتواها، مشروعیت لازم را برای اقدام حکومتها علیه دگراندیشان فراهم میآورد. در مورد عینالقضات همدانی، حسادت جاهلان زمان و ترس وزیر، منجر به اتهاماتی شد که به اعدام او انجامید. در مورد سهروردی، روحانیون تندرو او را به دلیل تکیه بر شهود و نقد فقها، کافر خواندند و بر صلاحالدین ایوبی فشار آوردند تا حکم اعدام او را صادر کند. صلاحالدین که به حمایت روحانیون نیاز داشت، سرانجام تسلیم شد. این نشان میدهد که چگونه قدرت سیاسی برای حفظ مشروعیت خود به حمایت روحانیت نیاز داشت و روحانیت نیز از این اهرم برای حذف مخالفان فکری خود استفاده میکرد.
در دوران معاصر، نقش روحانیت در سرکوب دگراندیشان به اشکال پیچیدهتری ادامه یافت. در مورد احمد کسروی، روحانیون برجستهای مانند آیتالله بروجردی، آیتالله صدرالدین صدر و روحالله خمینی فتوای قتل او را صادر کردند. نواب صفوی و فدائیان اسلام، که کسروی را ترور کردند، پس از این اقدام توسط بسیاری از روحانیون قهرمان اعلام شدند و حتی برای آزادی آنها از زندان تلاش شد. این امر نشاندهنده مشارکت مستقیم و فعال روحانیت در اقدامات خشونتآمیز علیه دگراندیشان است.
مکانیسمهای سرکوب
نهادهای مذهبی به عنوان ابزارهای اجرای ایدئولوژی عمل کردهاند. ابراز عقیده متفاوت با قرائت رسمی، به ویژه اگر با اقبال عمومی مواجه شود، جرم تلقی میشود. تبلیغ دینی غیر از اسلام و اقلیتهای رسمی (زرتشتی، کلیمی، مسیحی) ممنوع است و حتی تبلیغ این اقلیتها در میان مسلمانان نیز جرم محسوب میشود. مسلمانان اهل سنت نیز از حقوق اولیه خود محرومند و اجازه تبلیغ مذهب خود را در میان شیعیان ندارند. صوفیان و دراویش نیز مجرم شناخته میشوند و ترویج و تعلیم طرق عرفانی متفاوت با قرائت رسمی، انحراف از حق، بدعت در دین، اشاعه فحشا و فساد فیالارض تلقی میشود. تفسیر متفاوت از قرآن یا سنت پیامبر نیز پذیرفته نیست.
این اتهامات اغلب به عنوان پوششی برای اعدامهای ایدئولوژیک به کار رفتهاند. برای مثال، محسن امیراصلانی به اتهام “بدعت در دین” و “توهین به پیامبر یونس” محکوم شد، اما اتهامات جنسی نیز به پرونده او اضافه شد تا اعدام او را مشروعیت بخشند. این رویکرد نشان میدهد که چگونه حکومت برای جلوگیری از محکومیت بینالمللی، اتهامات اصلی را با اتهامات ثانویه پوشش میدهد. در طول تاریخ، روحانیون، به ویژه در دوران صفویه، به شدت صوفیان را سرکوب کردند، زیرا معتقد بودند که آنها به شریعت توجه کافی ندارند. این نشان از یک الگوی تاریخی در سرکوب عرفان و فلسفه توسط فقهای قشری است.
پیوند قدرت دینی و سیاسی
در ایران پس از اسلام، به ویژه در دوران معاصر، شاهد همگرایی فزایندهای میان قدرت دینی و سیاسی هستیم. حکومت اسلامی، قدرت روحانیت را برای پیشبرد اهداف خود به کار گرفته است. خمینی به سرعت مخالفان روحانی خود را سرکوب کرد و منتقدان روحانی خود را “احمق”، “فسیلشده” و “مستعمره” خواند. رژیم با رایانهای کردن و یکپارچه کردن دادهها درباره روحانیون و ارائه مزایای مالی و امتیازات انحصاری، نهاد روحانیت را تحت کنترل خود درآورد. این امر باعث شد که روحانیت به طور فزایندهای نقش خود را به عنوان “مدیران امور مقدس” جامعه ایرانی واگذار کند و به دستگاه ایدئولوژیک مرکزی دولت تبدیل شود. این همگرایی قدرت، سرکوب دگراندیشان را تسهیل کرده است، زیرا حکومت میتواند از مشروعیت مذهبی برای توجیه اقدامات خود استفاده کند و روحانیت نیز از حمایت دولتی برای تحکیم اقتدار خود بهرهمند شود. این وضعیت نشان میدهد که چگونه قدرت روحانیت به ابزاری برای کنترل دولتی تبدیل شده است، که در آن نهادهای مذهبی به جای استقلال فکری، به بازوی ایدئولوژیک حکومت تبدیل میشوند. این امر به سرکوب سیستماتیک هرگونه تفکر متفاوت کمک میکند، زیرا دولت و روحانیت در یک جبهه برای حفظ نظم موجود و حذف صداهای مخالف عمل میکنند.
بخش چهارم: رویکرد مردم هر دوره نسبت به این قتلها
واکنش مردم به اعدام و ترور دگراندیشان در طول تاریخ ایران پس از اسلام، یک طیف گسترده و اغلب متناقض را شامل میشود که از احترام و تقدیس تا بیتفاوتی و حتی مشارکت در سرکوب را در بر میگیرد.
تفاوتها و شباهتها در واکنشهای مردمی
در دوران میانه اسلامی، واکنشها اغلب دوگانه بود. در مورد حلاج، جمعیت زیادی شاهد اعدام او بودند. او پیروان و حامیان بسیاری داشت که “شجاعانه آموزههای او را تأیید میکردند”. اما در عین حال، برخی صوفیان سابق، معتزله و شیعیان دارای مناصب دولتی، او را به جادوگری متهم کرده و مردم را علیه او تحریک میکردند. این نشاندهنده قطبی شدن جامعه در برابر اندیشههای رادیکال بود. با این حال، میراث حلاج به شدت در ادبیات عرفانی فارسی نفوذ کرد و او به نمادی از پایداری در برابر ظلم تبدیل شد.
در مورد عینالقضات همدانی، با وجود اعدام وحشتناک و محکومیت رسمی، آرامگاه او برای قرنها “زیارتگاهی پربازدید” باقی ماند. این امر نشان میدهد که در سطح مردمی، او به عنوان یک شهید یا قدیس مورد احترام بود، حتی اگر محافل آکادمیک و رسمی از پرداختن به او پرهیز میکردند. این نشاندهنده گسست میان روایت رسمی و باورهای عامه است.
در دوران معاصر، به ویژه در مورد احمد کسروی، واکنش عمومی به طرز چشمگیری متفاوت بود. در واکنش به ترور او، “هیچکس اعتراض نکرد، نه دولت، نه مجلس، نه وزرا، نه جامعه مدنی نیمبند و نه روشنفکران”.21 مهاجمان او نیز به سرعت با وثیقه آزاد شدند و حتی توسط برخی روحانیون مورد تقدیر قرار گرفتند.21 این بیتفاوتی عمومی در آن دوره، به نوعی به نهادینه شدن خشونت علیه دگراندیشان کمک کرد و نشاندهنده پذیرش یا بیتفاوتی جامعه نسبت به این نوع سرکوب بود. این وضعیت نشان میدهد که چگونه فضای سیاسی و اجتماعی میتواند بر واکنش عمومی تأثیر بگذارد و در برخی دورهها، ترس و بیتفاوتی بر همبستگی و اعتراض غلبه کند.
اما در مورد محسن امیراصلانی در دوران جمهوری اسلامی، واکنشها بیشتر از سوی روشنفکران و فعالان مذهبی بود. مهرانگیز کار، رضا علیجانی، محسن کدیور، عبدالعلی بازرگان و سروش دباغ همگی به اعدام او اعتراض کردند و آن را “ترور ایدئولوژیک” خواندند.25 این نشاندهنده ظهور یک طبقه از روشنفکران مذهبی است که از درون نظام فکری دینی به نقد سرکوب دگراندیشان میپردازند، هرچند که این اعتراضات لزوماً به تغییرات فوری در سیاستهای حکومتی منجر نمیشود. این تفاوت در واکنشها نشان میدهد که طیف واکنشهای عمومی به اعدام دگراندیشان در ایران، از تقدیس و تجلیل در برخی دورهها تا بیتفاوتی و عدم اعتراض در موارد دیگر، نوسان داشته است. این نوسان به عوامل متعددی از جمله ماهیت اندیشه شهید، قدرت و نفوذ حکومت و روحانیت، و بستر اجتماعی-سیاسی زمانه بستگی دارد. با این حال، این رویدادها به طور مداوم حافظه جمعی و فرهنگ عمومی ایران را شکل دادهاند و به نمادی از مبارزه برای آزادی اندیشه تبدیل شدهاند.
تأثیر بر حافظه جمعی و فرهنگ عمومی
این قتلها و سرکوبها، به طور عمیقی بر حافظه جمعی و فرهنگ عمومی ایران تأثیر گذاشتهاند. داستان حلاج و شهادت او به یک موتیف غالب در ادبیات فارسی تبدیل شد و نمادی از شجاعت و پایداری در برابر ظلم گشت. اصطلاح “حلاجوار” به معنای بیباکی در دفاع از عقاید، وارد فرهنگ ادبی شد. این امر نشان میدهد که حتی اگر مقامات رسمی به دنبال محو این شخصیتها بودند، مردم و فرهنگ آنها را در خود جای دادند و به نمادهایی از مقاومت فکری تبدیل کردند.
در دوران معاصر، “قتلهای زنجیرهای” دهه ۱۹۹۰ که دهها روشنفکر و مخالف را هدف قرار داد، فصل تاریکی در تاریخ جمهوری اسلامی است. این قتلها، هرچند با پوششهای مختلفی مانند تصادف یا سکته قلبی، انجام شد، اما هدف اصلی آن خاموش کردن صداهای منتقد بود. این حوادث، با وجود تلاش حکومت برای پنهانکاری، به بخشی از حافظه جمعی جامعه تبدیل شد و به بیاعتمادی عمیق به نهادهای دولتی و قضایی دامن زد.
این تاریخ طولانی سرکوب، تأثیری دوگانه بر جامعه داشته است: از یک سو، به مهاجرت بسیاری از نخبگان و کاهش آزادیهای فکری منجر شده و از سوی دیگر، به تقویت روحیه مقاومت و پایداری در برابر استبداد فکری کمک کرده است. این الگو از سرکوب و مقاومت، به طور مداوم در طول تاریخ ایران تکرار شده و نشان میدهد که مبارزه برای آزادی اندیشه همچنان یک چالش اساسی در جامعه ایرانی است.
تحلیل نهایی: جامعه ایرانی، حکومتها و دگراندیشی
بررسی تاریخی “شهیدان کلمه” در ایران پس از اسلام، الگوهای تکرارشوندهای از سرکوب دگراندیشی را آشکار میسازد که ریشههای عمیقی در ساختار قدرت و ایدئولوژی دارد. این پدیده، نه یک اتفاق تصادفی، بلکه نتیجه تعامل پیچیدهای از عوامل مذهبی، سیاسی و اجتماعی است.
الگوهای تکرارشونده سرکوب
یکی از الگوهای برجسته، همگرایی منافع قدرت سیاسی و مذهبی است. در بسیاری از موارد، اتهامات مذهبی مانند “کفر”، “بدعت” و “ارتداد” به عنوان ابزاری برای حذف مخالفان سیاسی یا فکری به کار رفتهاند. صلاحالدین ایوبی برای حفظ حمایت روحانیون پس از جنگهای صلیبی، سهروردی را اعدام کرد. در دوران معاصر نیز، اتهامات مذهبی علیه کسروی و امیراصلانی، توسط روحانیون صادر و توسط دستگاه قضایی و گروههای تندرو اجرا شد. این نشان میدهد که چگونه نهادهای مذهبی به بازوی ایدئولوژیک دولت تبدیل شدهاند.
الگوی دیگر، استفاده از شیوههای خشونتآمیز و بیرحمانه برای اعدام است که هدف آن ایجاد وحشت و عبرتآموزی برای دیگران است. پوست کندن و سوزاندن عینالقضات، شکنجه و مثله کردن حلاج، و زندهپوست کندن نسیمی، همگی نشاندهنده این رویکرد است. این شیوههای وحشیانه، هرچند ممکن است در کوتاهمدت به سرکوب منجر شوند، اما در بلندمدت اغلب به تقدیس قربانیان و تبدیل آنها به نمادهای مقاومت کمک میکنند.
چرایی تداوم کشتار شهیدان کلمه
تداوم کشتار “شهیدان کلمه” را میتوان به چند دلیل اصلی نسبت داد:
- اقتدارگرایی مذهبی: وجود یک نهاد مذهبی قدرتمند و سازمانیافته که خود را تنها مفسر “حقیقت” میداند و هرگونه قرائت متفاوت را تهدیدی برای مشروعیت خود تلقی میکند.
- نیاز حکومت به مشروعیت دینی: حکومتها، به ویژه در ایران پس از اسلام، اغلب برای حفظ قدرت خود به حمایت و مشروعیت روحانیت نیاز داشتهاند. این نیاز، به روحانیون اهرمی برای اعمال فشار و حذف مخالفان فکری میدهد.
- ترس از دگرگونی اجتماعی: اندیشههای دگراندیشانه اغلب پتانسیل ایجاد دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی را دارند که میتواند نظم موجود را به چالش بکشد. این ترس از تغییر، به سرکوب خشونتآمیز منجر میشود.
- بیتفاوتی یا عدم سازماندهی جامعه مدنی: در برخی دورهها، عدم واکنش قاطع از سوی جامعه مدنی و روشنفکران، به سرکوبگران اجازه داده است تا بدون عواقب جدی به اقدامات خود ادامه دهند.
پیامدهای تاریخی و معاصر
پیامدهای این سرکوبها برای جامعه ایرانی عمیق و چندوجهی است:
- خسارت به حیات فکری: حذف فیزیکی اندیشمندان و ایجاد فضای رعب و وحشت، به رکود و مهاجرت نخبگان منجر شده و به حیات فکری جامعه آسیب رسانده است.
- تقویت جزماندیشی: سرکوب دگراندیشی، به تقویت جزماندیشی و عدم تحمل فکری در جامعه کمک کرده و از شکلگیری فضایی برای گفتوگو و نقد سازنده جلوگیری میکند.
- شکلگیری حافظه جمعی مقاومت: با این حال، شهادت این افراد به نمادهایی از مقاومت در برابر ظلم و استبداد تبدیل شده و در ادبیات و فرهنگ عامه ماندگار شده است. این امر به تقویت روحیه آزادیخواهی و مبارزه برای عدالت در نسلهای بعدی کمک میکند.
چشمانداز آینده دگراندیشی در ایران
مبارزه برای آزادی اندیشه در ایران یک نبرد تاریخی و مداوم است. در حالی که الگوهای سرکوب در طول قرون متمادی تکرار شدهاند، اشکال و مکانیسمهای آن تکامل یافته است. در دوران معاصر، شاهد تلاش برای مشروعیتبخشی به اعدامهای ایدئولوژیک از طریق دستکاری اتهامات و سوءاستفاده از فرآیندهای قضایی هستیم. این وضعیت نشاندهنده یک درگیری پایدار میان اقتدارگرایی دولتی و مذهبی با دگراندیشی و آزادی فکری است. آینده دگراندیشی در ایران به پویاییهای داخلی جامعه، میزان مقاومت روشنفکران و فعالان، و همچنین تحولات جهانی بستگی دارد. با این حال، تاریخ “شهیدان کلمه” گواهی بر این است که اندیشه، حتی در برابر شمشیر، هرگز به طور کامل از بین نمیرود و همواره راهی برای بازتولید و الهامبخشی به نسلهای بعدی پیدا خواهد کرد. این مبارزه، نه تنها برای آزادی فکری، بلکه برای ماهیت هویت فرهنگی و اجتماعی ایران حیاتی است.
