فهرست مطالب

هدف و غایت هر انقلابی باید در پاسداشت زندگی باشد. انقلابی که با عادی سازی مرگ و کشتار به بهانه انتقام آغاز شود هرگز به زیستن سعادتمندانه شهروندان منتهی نخواهد شد.

واژه انقلاب و مفهوم انقلاب باید پس از تحقق و به ثمر نشستن، فراموش شوند. پس از وقوع انقلاب، تنها چیزی که باید اهمیت یابد و اهمیتش حفظ شود زندگی در آزادی است.

در صورتی که انقلاب باقی بماند، و حکومت وظیفه ذاتی خود را – نه برقراری آزادی و عدالت و کمک به تحقق سعادت شهروندان – که در حفظ، نگهداری و بقای انقلاب تعریف کند آن‌گاه دادگاه‌های انقلاب باقی خواهد ماند، ضد انقلاب، به عنوان انگی بر هر منتقد ناراضی اطلاق خواهد شد و هرگز آزادی به ثمر نخواهد نشست چرا که جامعه در وضعیت استثنایی و برهه حساس کنونی فریز شده و شرایط انقلابی تا ابد باقی خواهد ماند.

انقلاب، نامی برای یک لحظه تاریخی است که ممکن است یک ساعت یا یک روز به طول بینجامد نه عبارتی برای نامیدن یک وضعیت مداوم و تمام نشدنی. انقلاب، بزنگاه یک تغییر است که بر اثر آن، یک ساختار نامطلوب، ناکارآمد و غیر قابل تحمل جایش را به یک ساختار جدید می‌دهد. چگونه است که این تغییر، و این برنگاه، در ذهن بسیاری از مردم تقدس می‌یابد و ناگهان انقلاب، جایگاهی الاهی و خدشه‌ناپذیر می‌یابد؟

جایگاه قدسی انقلاب در باور عامه

حقیقت آن است که دلیل آن فقط رنج بی‌پایان مردمی است که ذیل حکومت استبداد زندگی می‌کنند و گاه آن قدر در سیاهچاله‌های نومیدی و استیصال فرو می‌روند که آرزوی تغییر و وقوع انقلاب برای‌شان به امری محال و دست‌نیافتنی بدل می‌شود. این تغییر، آن قدر به تعویق می‌افتد و این حال بد چنان ماندگار به نظر می‌آید که آدمیان دچار این تصور می‌شوند که هرگز حال خوب پدیدار نخواهد شد و وقوع انقلاب را به مثابه یک معجزه قلمداد می‌کنند.

از سوی دیگر، چه خون‌هایی، چه جان‌هایی، چه چهره‌های زیبا و دلربایی که فدای این آرزو می‌شوند و چه جوانانی که به امید تحقق آن لحظه‌ی دور از دست به خاک می‌افتند. اما این جان‌های به خون نشسته، آیا آرزوی‌شان  و رویای ارزشمندشان تحقق انقلاب بود، یا دست یافتن به آزادی و زندگی سعادتمندانه؟ حقیقت آن است که اگر نیک بنگریم اکثریت این خون‌ها متعلق به کسانی است که در آرزوی زندگی‌ای دیگرگون بودند. آنها به مرگ نمی‌اندیشیدند فقط می‌خواستند آزاد باشند. و برای این آزادی حاضر بودند هر بهایی بپردازند. پس اگر به خاطر آنها، چیزی هم قرار باشد رنگ تقدس به خود بگیرد همانا آزادی و زندگی است نه مرگ و شهادت و انقلاب.

اما همه این رنج‌ها و تحقق‌ناپذیر به نظر رسیدن وقوع انقلاب باعث می‌شود که انقلاب به یک پدیدار قدسی بدل شود که گویی تنها از جانب خداوند در هر زمان که او مقدر کند رخ خواهد داد. از سوی دیگر، معمولا وقوع انقلاب آن قدر غیرمنتظره و طوفانی صورت می‌گیرد که عوام یقین می‌یابند که معجزه‌ای رخ داده است. آنها ساختار پوسیده و در حال فرو ریختن نظام را نمی‌بینند چرا که عادت کرده بودند چهره‌ای بزک کرده از وضعیت که روزانه مزدوران نظام به خوردشان می‌دادند را تماشا کنند و آن قدر هیبت قدرت نظام حاکم در نظرشان شکست‌ناپذیر می‌آمد که درک نمی‌کردند که همه چیز فقط یک ظاهر فریبنده است و در باطن همه چیز در حال فروپاشی است حتی جماعت قداره‌کش اسلحه به دستی که نظام، به مدد آن‌ها توانسته سال‌ها بر عمر خود بیفزاید.

از این روست که عامه مردم که از مشاهده باطن وضعیت عاجزند وقوع انقلاب را به مثابه یک معجزه می‌پذیرند و حاکمان بعدی بهترین فرصت را می‌یابند تا پروژه‌ی تقدس‌بخشی به انقلاب را پیش ببرند. در اولین روزهای انقلاب نوبت به حقنه کردن پروپاگاندای مردگان است. کشته‌شدگانی که دو بار مظلوم واقع می‌شوند. یک بار زمانی که به تیر و گلوله‌ی مردمانی از جنس خودشان به خاک می‌افتند و بار دیگر زمانی که خون‌شان، به ابزاری برای فریب و بهانه‌ای برای سرکوب صدای مخالف تبدیل می‌شود.

خون کشته‌شدگان پیراهن عثمان می‌شود که حاکمان جدید بیرق خود می‌کنند تا انقلاب را امری مقدس به شمار بیاورند. همان انقلابی که «خون‌ها پای به ثمر رسیدنش ریخته شده». و افسانه‌ها برساخته می‌شود تا شایعه‌ی معجزه بودن انقلاب بیش از پیش بر سر زبان‌ها بیفتد. انقلاب، معجزه‌ای بوده که جز به مدد نیروی قدسی رهبر انقلاب، رخ نمی‌داده است. پس انقلاب، پدیده‌ای مقدس است و رهبر انقلاب، برخوردار از جایگاهی قدسی، چرا که اگر او نبود، مردم همچنان می‌بایست در ذیل نظام مستبد قبلی زندگی می‌کردند و اساسا وضعیت جدید رخ نمی‌داد. بنابراین آزادی مردم، موهبتی است که از جانب رهبر انقلاب به آنها اعطا شده است.

جایگاه خدایگانی رهبر انقلاب

جایگاه خدایگانی رهبر انقلاب از آن جهت تقویت می‌شود که مانند خدا که چون جان می‌دهد حق دارد که جان بگیرد، رهبر انقلاب نیز چون آزادی بخشیده، خود نیز حق ستاندن آن را دارد.

آن پرسشگران آزادی‌خواه، آن جان‌های آزاده در این لحظه است که راه‌شان از انقلاب جدا می‌شود. آن‌ها می‌پرسند اگر قرار است آزادی ستانده شود دیگر چه فرقی می‌کند چه کسی آن را بستاند؟ اگر قرار است پس از انقلاب همچون پیش از آن آزادی نباشد، دیگر انقلاب چه قداستی و اصلا چه معنایی دارد؟

در انقلاب اول فرانسه، فردی در یک کافه که کارگران انقلابی در آن جمع بودند ناگهان از یکی از کارگران می‌پرسد که هدفت از انقلاب چیست؟ مشکلت این است که چرا عدالت وجود ندارد یا این‌که چرا او دارد و من ندارم؟

حقیقت آن است که هدف بسیاری از انقلابیون، اثبات حقانیت تفکرات و باورهای خودشان است نه آزادی بیان عقاید. وگرنه اگر قرار باشد پس از انقلاب، ما هم مخالفان باورهای خود را بکشیم چه تفاوتی با نظام قبلی داریم؟ آنها هم ما را می‌کشتند چون باورهای ما در تعارض با آنها بود.

ادامه دارد…

دسته‌بندی شده در:

اندیشه, فلسفه, یادداشت‌ها,