یک روز وقتی گذشته را با دور تند در ذهنم مرور کردم در درونم خطاب به آنها فریاد کشیدم: لعنتیها! چه قدر به ما دروغ گفتهاید!؟ در مرور گذشته، چیزهای زیادی است که به کرات بر سرمان آوردهاند. در واقع چیزهای پرتکرار بسیار است. تیرباران. کشتن در خیابان. اعدام با طناب دار، تحقیر، شکنجه. اما تکرار و فراوانی وقوع هیچ چیز به اندازه دروغ، حیرتانگیز نیست. تازه این کثرت، تنها درباره دروغهایی است که امروز به آنها پی بردهایم. هنوز بسیاری دروغهای بزرگ هست که برملا نشدهاند و شاید تنها آیندگان بتوانند به میزان دقیق این حقیقت پی ببرند که ما در چه امپراتوری دروغی زندگی کردهایم.
بهانهای که مرا بر آن داشت در این باره بنویسم، نوشتن یادداشتی درباره کامو بود. او تنها کسی نبود که در این باره سخن گفته بود، اما زاویه نگاه او، واجد عمقی پیشگویانه است که هنوز بعد از دههها، پژواک آنها را میتوانیم در زندگی شخصی احساس کنیم. او گفته بود:
«ممکن نیست هیچ فضیلتی با دروغ همراه شود، مگر آنکه خود آن فضیلت نابود گردد… که دروغ گاهی زنده میدارد اما هیچگاه نمیپروراند!»
علت دلبستگی بیش از اندازه من به کامو، در حقیقت، نمیدانم که چیست. اما من کمتر نویسنده، هنرمند یا فیلسوفی را یافتهام که وجودش و عصارهی کلامش برخوردار از غنای مداومی باشد که حاصل همزیستی چالشانگیز مداوم با حقیقت است. کلامی که در طی قرون و اعصار زنده و حاضر مانده و معنایی نو بیابد. جز در میان برخی اهل عرفان، این مقصود را نیافتهام.
اما موضوع دیگری که در انعکاس آن، دریافتهام برای جستجویم در کشف ماهیت و حقیقت این جهان به جای هنر، ادبیات یا فلسفه باید به سراغ عرفان بروم شاید این ماجرای ساده باشد که در میان هنرمندان، شاعران و فیلسوفان حقیقی، کسانی را مییابیم که دست به خودکشی زدهاند اما هیچ عارف راستینی اقدام به خودکشی نکرده است چون اهل عرفان، حتی پیش از آنکه در امواج حقیقت غوطهور شده باشند، دریافتهاند که خودکشی ناممکن است. این برای آنها حقیقتی پیش پا افتاده است: چگونه کسی که در تولد و به دنیا آمدن خویش هیچ اراده و اختیاری نداشته، قادر خواهد بود مرگش را به دست خویش رقم بزند؟
تنها یک عقل سادهاندیش ممکن است دچار این پندار شود که میتواند خودش را از بین ببرد. من خودم دچار این سادهاندیشی بودم و دو بار آن را امتحان کردهام و یک بار تا بدان جا پیش رفتم که شیرینی مرگ را زیر زبانم حس کنم. زمانی که پی بردم خودکشی ناممکن است رنج و شعفی توامان در وجودم زبانه کشید. شعف از اینکه دیگر کسی نمیتواند مرا متهم کند بدانکه چرا به این زندگی رقتبار ادامه میدهم. دیگر کسی از درون نهیب نخواهد زد که ادامه زیستن، معلول بزدلی است چه آنکس که شهامت داشته باشد به زندگی خویش پایان خواهد داد.
و رنج از اینکه خودکشی به عنوان واپسین راهحل منتفی شده است. توانایی تحمل رنج زیستن گاهی از آنچا حاصل میشد که به خود میگفتم هر وقت که بخواهم میتوانم به زندگیام پایان دهم. اما حالا میدانم که خودکشی ناممکن است.
و اما علت دیگری که مرا به سمت عرفان سوق داد این بود که درک ناممکن بودن خودکشی، جز از طریق شهودی میسر نیست. شاید تنها زبان شعر بتواند آن را به بیان درآورد به شرط آن که شاعری آن را ادراک کرده باشد. اما هرگز با زبان فلسفی نمیتوان استدلالی برای آن ممکن کرد. مگر به شرط مفروض گرفتن پیشفرضهایی که هر فیلسوف دیگری میتواند آن پیشفرضها را رد یا مخدوش کند.
نویسندهای در جایی گفته بود آنکه گمان میکند میتواند خودش را بکشد مثل آن است که کسی گمان کند با به آتش افکندن یک کتاب مقدس، آن را از بین برده است. این استدلال نیز از نگاه اهل فلسفه، بسیار خار و نامقبول است.
عادیسازی دروغ
دوباره به این موضوع – ناممکن بودن خودکشی – بازخواهم گشت. اما حالا نوبت بازگشتن به کاموست.
و هشدار میدهد: «پیروزی استبداد در عادی کردن دروغ است».
جلوههای بروز و ظهور دروغ، بسیار گوناگون و متعدد است اما یگانه راه مقاومت و ایستادگی در برابر آن شاید همان «گواهی دادن بر حقیقت باشد». گاهی تنها تن ندادن به دروغ کافی نیست گرچه، تن ندادن به دروغ، گاهی همان گواهی دادن به حقیقت است:
همه از ترس استالین نامه را امضا کردند که شهادت میداد ژنرال میخائیل توخاچفسکی خائن است. نماینده خزب به خانه بوریس پاسترناک رفت تا او نیز نامه را امضا کند.
پاسترناک میگوید؛ شهادت دروغ نمیدهم! مامور که از شجاعت پاسترناک جا خورده به گریه میافتد و میگوید: «شما شریفترین انسانی هستید که به چشم دیدهام و از این آشنایی به خودم افتخار میکنم»
پاسترناک او را در آغوش میکشد و میگوید: «در این روزگار تن ندادن ما به جمهوری دروغ مهمترین کاریست که باید کرد». برای هم آرزوی موفقیت میکنند و به امید دیدار در روزگارانی بهتر با هم دست میدهند. پس از آن مرد سریع به اداره پلیس مخفی میرود و دستور بازداشت پاسترناک را میدهد.
این کار ساده یعنی همراهی نکردن با امپراتوری دروغ و امتناع از همگانی کردن دروغ، همان کاری است که کاوه آهنگر میکند. تن زدن از گواهی دروغ، یعنی شهادت دادن بر وجود حقیقت. حقیقتی که زیر چکمههای قدرت صد تکه شده است.
زمانی که سعیدی سیرجانی در کدامین زندان، پشت میز شکنجه و اسیرِ انفرادیِ مرگ بود کیارستمی در مراسم رهبر حضور مییافت. همان رهبر که حکم قتل سعیدی سیرجانی را با مرتد خواندنش امضا کرد و سعیدی سیرجانی در پاسخش نوشت:
«جناب عالی به استناد کدامین سند، قرینه و امارت مرا برگشته قلمداد کردید و ناباور به اسلام… آدمیزادهام، آزادهام و دلیلش همین نامه که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به پیشباز مرگ رفتند» – سعیدی سیرجانی ۱۳۷۲
در همان زمان که نویسندگان بسیاری به خاطر نوشتن نامهای با عنوان «ما نویسندهایم» گرفتار قتلهای زنجیرهای شده بودند فیلمسازان بسیاری در حال ساختن فیلمهای خود بودند و اهالی تئاتر، مشغول بازنویسی تازه از نمایشنامههای خارجی و اجرای صدبارهی آن روی صحنهی تماشاخانههای شهر بودند.
اهمیت جملات آلبر کامو در خطابهی نوبل و تاکیدش بر «تعهد هنرمند» در چنین بزنگاههایی است که پدیدار میشود. جامعهی گورستانی زمانی پدید میآید که هنرمندان تسلیم بیچون و چرای نظم مستقر شده باشند. همه جا آرام است چون همه خوابیدهاند و همهی صداهای ناهمگون در گلو خفه شدهاند.
هنر روزمره در خدمت امپراتوری دروغ
کامو میگوید عصر هنرمندان آرمیده به سر رسیده است. برخی از این هنرمندان به ایدئولوژی حاکم سرمیسپارند و بخشی از مروجان و مبلغان فرهنگ مطلوب شده و در جکم جاعلان هنر، کلاغ را رنگ کرده به جای قناری میفروشند.
برخی دیگر، با توجیه دوری گزیدن از سیاست، صنعت فرهنگ را رونق میبخشند و تلویزیون و سینما و بنگاههای تولید سرگرمی را از مخاطب لبریز میکنند. آنها این فرضیه را رواج میدهند: «اوضاع آنقدرها هم بد نیست». آثار این هنرمندان – گرچه به طور مستقیم تبلیغ ایدئولوژی و سیاست حاکم نیست – به عادیسازی جامعهی گورستانی کمک میکند. این هنرمندان، در خفا، حتی شاید از هنرمندان درباری نیز، برای حاکمان محبوبتر باشند. چرا که مردم آنها را دوست دارند و آنها هم از چارچوبهای تعیین شده تخطی نکرده و خطوط قرمز را مراعات میکنند.
آن هنرمند دوستداشتنی که قلم را با سرخوشی بر بوم میراند یا دستانش را در دو جانب بالا و پایین میبرد و با اطوار و حرکات سحرانگیز، هوش از سر مخاطب میپراند و او را در شادی و سرخوشی مستغرق میکند، دل از مردم میرباید و خستگی پایانناپذیر زندگی روزمره و ملالِ ناتمامِ حیات فلاکتبار را تحملپذیر میکند به مخاطبان خویش کمک میکند تا چند ساعتی که از زندگی روزمره فارغ میشوند نیز به مدد هنر روزمره، آمادهی روزمرگی فردا شوند.
مردم عادی چنان در امواج مهیب زندگی رقتبار فرو رفتهاند که از فرط خستگی در ساعات روزمرگی فرصت نمییابند به وجود و وضعیتِ خویش به مثابه انسان در هستی یا انسان در جامعه فکر کنند و هنر روزمره به آنها کمک میکند این عدم تفکر را در ساعات استراحت و فراغت خویش نیز ادامه دهند. هنر روزمره، یکی از بزرگترین و قدرتمندترین بازوها و ابزارهای استمرار نظم مستقر و تداوم وضعیت موجود است.
هنر روزمره محبوب است چرا که عامهفهم است و برای درک آن نیاز به تلاش و تفکر نیست. مردم خسته رمقی برای تفکر و درک پیچیدگی ندارند. این دسته از هنرمندان به چارچوبهای تحمیل شده مسلط هستند و هرگر از خطوط قرمز رد نمیشوند. آنها وظیفه حفظ و استمرار جامعهی گورستانی را برعهده دارند. و در این مسیر از امتیازات ویژهای برخوردار میگردند که قابل دسترس همگان نیست.
ادامه دارد…
