فهرست مطالب

 

قدرقدرت‌ها و تبعه‌شان با همدیگر از جام استبداد سرمست می‌شوند. حکومت ستمگرانه کار دست ملت‌هاست، نه شاهکار یک نفری

روح ناآرام/ آدام هاکس‌چایلد

جمله‌ای هست که می‌گوید دلیل این‌که آدم‌ها به تراپیست مراجعه می‌کنند به خاطر کسانی است که می‌بایست به تراپیست مراجعه می‌کردند و نکردند. مقصود از تراپیست در اینجا روان‌درمانگر است و این جمله تا حد زیادی درست است. آدم‌هایی که دچار اختلال یا رنجش‌های روانی هستند معمولا مورد تجاوز، سوءرفتار یا آزار از طرف یک فرد دیگر یا خانواده و جامعه قرار گرفته‌اند. آدم‌هایی که خودخواسته دیگران را آزار می‌دهند از مشکل یا عقده‌های روانی رنج می‌برند. آن‌ها اگر در پی مواجهه، درمان یا جبران عقده‌ها و سرخورده‌گی‌های خود برمی‌آمدند باعث نمی‌شدند که افراد دیگری به واسطه‌ی رفتار آنها دچار بحران‌های روانی شوند.

احساسات خوب را به خود جذب کن. از اخبار بد و افکار منفی پرهیز کن. اگر می‌خواهید پول داشته باشید باید وجودتان با پول یکی شود. احساسات و افکار خود را معطوف به مشکلات و موانع زندگی نکنید. مثبت فکر کنید تا حوادث مثبت را به خود جذب کنید. این‌ها نمونه جملاتی است که امروزه توسط سوداگران خوشبختی تحت عناوین مختلف و پرطمطراقی همچون پرورش افکار، مثبت‌اندیشی و .. (و در کل روانشناسی مد روز) به کار گرفته می‌شود. آن‌ها وظیفه‌ی درمان آسیب‌های روانی شما، و سوق دادن شما به سمت خوشبختی، ثروت و شادمانی را بر عهده گرفته‌اند. این درمان‌گران معاصر، می‌کوشند شما را از امواج و ارتعاشات منفی زندگی دور کرده و تمام هستی را در ذهن شما خلاصه کنند -> تو همانی که می‌اندیشی (یا به قول مولانا: ای برادر تو همه اندیشه‌ای  مابقی خود استخوان و ریشه‌ای)

تصور کنید در کره شمالی زندگی می‌کنید و برمبنای آموزه‌های این درمان‌گران در طول روز فقط باید اندیشه‌های مثبت را به خود راه دهید. صبح هنگام رفتن به سر کار با شادمانی در برابر مجسمه‌ی رهبر بزرگ کرنش کنید، با خرسندی بسیار، تمام حریم شخصی خود را در اختیار ارگان‌های مربوطه قرار دهید، در برابر فشارهای اقتصادیِ کمرشکن که هر روز بیشتر گسترش می‌یابد خم به ابرو نیاورید، دوستان خود را که مثل شما انرژی‌های مثبت را جذب نکرده و زبان به انتقاد می‌گشایند به مراجع مربوطه لو دهید و شب‌ها راضی و خشنود سر به بالین بگذارید و کپه‌ی مرگ‌تان را بگذارید.

من نام این افراد و تئوری‌های‌شان را سوداگران خوشبختی گذاشته‌ام به دلایلی که ذکر آن مفصل است اما برای متن کوتاه باید یک عنوان جهت اشاره به همه‌ی آنها یافت. من عنوان روانشناسی مثبت‌گرا یا مثبت‌اندیش را انتخاب می‌کنم.

به قوال مارسل پروست:«خوشحالی برای جسم خوب است، اما اندوه است که توانایی‌های ذهن را قوت می‌بخشد»

اگر همه‌گان بر اساس آموزه‌های روانشناسی مثبت‌گرا عمل و زندگی کنند، و خود و ذهن خود را محور جهان قرار داده و مثبت و منفی، زیبایی و زشتی و تاریک و روشن را بر اساس منافع خود تفسیر کنند آن‌گاه تغییرات اجتماعی چگونه رخ خواهد داد؟ اگر همه‌ی ما از اخبار بد دوری کنیم و هیچ چیز را خارج از حیطه‌ی خانوادگی، سکونت و شغل خویش نبینیم آن‌گاه چه اراده‌ای می‌تواند در برابر حکومت‌ها، بر علیه نادیده گرفتن حقوق شهروندان، سوءاستفاده از قدرت و ساختارهای تبعیض ایستاده‌گی کند. برای همه‌ی این‌ها البته پاسخی وجود خواهد داشت.

بهترین راهی که می‌توان پیشنهاد کرد واگذاری این امور (یعنی همان مسئولیت اجتماعی) به ابرانسان‌هایی است که دارای خلق و خوی مبارزه‌گر و تسلیم‌ناپذیرند و حاضرند زندگی خود را وقف مسایل دیگران کنند. بسیاری از فعالان حقوق بشر از زمره‌ی این افراد هستند. آن‌ها حاضرند بدون دستمزد برای حقوق دیگران بجنگند و مسایل دیگران را به دغدغه‌های شخصی و مسایل زندگی خود ارجح بدانند.

در فعالیت‌های عام المنفعه دو گروه عمده وجود دارند. یک دسته افرادی هستند که به صورت داوطلبانه و بدون دستمزد کارهای اجرایی را انجام می‌دهند و دسته‌ی دوم کسانی هستند که تامین مالی امور را به عهده می‌گیرند. هستند بسیاری از ثروتمندان که برای آسایش وجدان خویش از وجود فقر و تبعیض و بی‌عدالتی در پیرامون‌شان، به NGOها یا خیریه ها کمک می‌کنند. اما هر چه‌قدر هم این تامین مالی به صورت گسترده انجام شود بدون وجود کسانی که عملیات طاقت‌فرسای کمک‌رسانی (جستجوی فرد نیازمند، ایجاد ارتباط، سازماندهی برای تداوم کمک‌رسانی، جلب حمایت افراد نیکوکار، سازمان‌ها و ارگان‌ها و ده‌ها فعالیت فیزیکی دیگر) را انجام دهند هیچ نتیجه‌ای نخواهد داشت.

افرادی که بخش اجرایی فعالیت‌های خیرخواهانه را به عهده می‌گیرند مانند همه‌ی ما انسان هستند و زندگی، چالش‌ها و دغدغه‌های شخصی مختص خویش دارند و بسیاری از آنها اتفاقا متعلق به طبقه‌ی متوسط و پایین هستند. یعنی آنها علاوه بر زمان زیادی که صرف فعالیت‌های داوطلبانه می‌کنند باید به فکر تامین و پیش‌برد زندگی خویش نیز باشند. (فکر نکنید که زندگی آنها به لحاظ مالی تامین است و از روی شکم‌سیری به سراغ فعالیت‌های داوطلبانه آمده‌اند. اغلب اوقات چنین نیست. معدودند افرادی از قشر مرفه که به خاطر دغدغه‌های شخصی و مسئولیت اجتماعی، این وظیفه را به عهده گرفته‌اند)

علاوه بر مسایل مالی، این دسته از فعالان حقوق بشر در زندگی شخصی خود با مسایل و ناراحتی‌های روانی بسیاری نیز روبرو هستند و بسیاری از آنها خودشان زخم‌خورده‌ی تبعیض‌ها، تجاوزها، سرخوردگی یا حتی افسردگی هستند. آیا باید این افراد را ابرانسان‌هایی بدانیم که علیرغم زخم‌ها و دغدغه‌های شخصی، با روحیه‌ای پولادین به فعالیت خود برای مبارزه در جهت حقوق دیگران ادامه می‌دهند و بار این مسئولیت اجتماعی را از شانه‌ی ما برمی‌دارند تا ما بتوانیم در زندگی‌مان با دوری از همه‌ی افکار منفی و رخدادهای تلخ و اخبار فاجعه‌بار، به سمت خوشبختی و شادی و ثروت حرکت کنیم و پس از دست‌یابی به آن، سهم و وظیفه‌ی خود را در جهت تامین مالی و پشتیبانی لجستیکی امور خیرخواهانه انجام دهیم.

دسته‌بندی شده در:

روزنوشت,