پهلویستیزی: ریشههای اتحاد، تداوم گفتمان و «عقده پهلوی» در تاریخ معاصر ایران
چکیده
این مقاله تحلیلی به بررسی نقش محوری «پهلویستیزی» در تحولات تاریخ معاصر ایران میپردازد. این گفتمان نه تنها به عنوان نیروی وحدتبخش گروههای متضاد ایدئولوژیک – شامل روحانیت، روشنفکران چپ و ملیگرا – در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ عمل کرد، بلکه پس از استقرار جمهوری اسلامی نیز به ابزاری برای مشروعیتبخشی نظام جدید و در عین حال، موضوعی مناقشهبرانگیز در میان طیفهای مختلف اپوزیسیون تبدیل شد. این گزارش با رویکردی چندوجهی (تاریخی، سیاسی، جامعهشناختی و روانشناختی) به تحلیل دلایل نارضایتی هر یک از این گروهها از حکومت پهلوی، چگونگی همگرایی آنها بر پایه دشمن مشترک، و تداوم این گفتمان در فضای سیاسی پس از انقلاب میپردازد. همچنین، مفهوم «عقده پهلوی» به عنوان یک پدیده روانشناختی مورد کاوش قرار میگیرد تا ریشههای کینه و نفرت عمیق در میان برخی نخبگان و روشنفکران نسبت به دوران پهلوی تبیین شود. این تحلیل شامل بررسی مواضع غلامحسین ساعدی، رضا براهنی، مهدی جامی و محمدرضا نیکفر، و نقد پادشاهیخواهان از این رویکردها خواهد بود. هدف نهایی، ارائه تحلیلی بیطرفانه، منطقی و دقیق از پدیدهای است که همچنان بر هویت ملی و چشمانداز سیاسی ایران سایه افکنده است.
۱. مقدمه: پهلویستیزی در کانون تحولات ایران معاصر
انقلاب ۱۳۵۷ ایران، رویدادی محوری در تاریخ معاصر این کشور، از نارضایتی گستردهای نشأت گرفت که حکومت پهلوی را در بر گرفته بود. این نارضایتیها ریشههای عمیقی در سوءمدیریت اقتصادی، فساد فراگیر، و نفوذ سنگین فرهنگ و سیاست غرب داشت.1 با این حال، آنچه این انقلاب را از بسیاری جنبشهای اعتراضی دیگر متمایز میسازد، توانایی آن در متحد کردن گروههایی با اهداف و ایدئولوژیهای متضاد بود. روحانیون محافظهکار، روشنفکران چپگرا، و ملیگرایان، همگی با وجود تفاوتهای بنیادین، در یک نقطه مشترک به هم میرسیدند: مخالفت با رژیم پهلوی. این همگرایی بر پایه یک «دشمن مشترک» شکل گرفت که «پهلویستیزی» یا ضدیت با حکومت پهلوی را به گفتمانی غالب تبدیل کرد. این گفتمان نه تنها به عنوان کاتالیزوری برای اتحاد عمل کرد، بلکه حتی پس از سقوط سلطنت نیز در روایتهای مشروعیتبخش جمهوری اسلامی و همچنین در میان طیفهای مختلف اپوزیسیون، به حیات خود ادامه داد.
پدیده «دشمن مشترک» در این بستر تاریخی، به عنوان یک سازوکار قدرتمند برای ائتلافسازی عمل کرد. گروههایی که از نظر ایدئولوژیک در تضاد عمیق بودند – برای مثال، روحانیت سنتی با روشنفکران مارکسیست – توانستند اختلافات خود را موقتاً کنار بگذارند و بر محور مخالفت با شاه متحد شوند.1 این همگرایی، نه تنها فهرستی از نارضایتیهای پراکنده، بلکه یک مکانیسم فعال برای ایجاد یک جبهه واحد بود که در آن، هویت منفی «ضد شاه» بر هویتهای مثبت و متمایز ایدئولوژیک غلبه یافت. این پدیده نشان میدهد که چگونه یک دشمن مشترک میتواند به طور موقت تضادهای درونی را پوشش دهد، اما در عین حال، این نوع اتحاد اغلب پس از حذف دشمن، به دلیل ظهور مجدد اختلافات ایدئولوژیک، به بیثباتی و درگیریهای داخلی منجر میشود.
درک انقلاب ایران مستلزم رویکردی چندوجهی است که از روایتهای سادهگرایانه فراتر رود. این انقلاب صرفاً یک خیزش مذهبی نبود، بلکه نتیجه تعامل پیچیده عوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود.1 نارضایتیها در دوران پهلوی به صورت مجزا عمل نمیکردند، بلکه به عنوان علائم یک بحران سیستمی در ساختار حکومت پهلوی به هم پیوسته بودند. برای مثال، «انقلاب سفید» شاه، که با هدف مدرنیزاسیون انجام شد، ناخواسته تنشهای اجتماعی را تشدید کرد، نابرابریهای طبقاتی را افزایش داد، و با بیگانهسازی بخشهای سنتی و جمعیت روستایی، به نارضایتی دامن زد.2 این نشان میدهد که سیاستهای شاه، در حالی که برای پیشرفت و قدرت ملی طراحی شده بودند، با نادیده گرفتن پیامدهای اجتماعی و سیاسی تغییرات سریع اقتصادی، زمینهای مطلوب برای نارضایتی گسترده در اقشار مختلف جامعه فراهم آوردند. این امر بر اهمیت توسعهای جامع تأکید میکند که رشد اقتصادی را با اصلاحات واقعی سیاسی و اجتماعی متعادل سازد تا از تحولات ناگهانی و بیثباتی بلندمدت جلوگیری شود.10
این گزارش با حفظ رویکردی بیطرفانه، منطقی و دقیق، از منابع متنوعی شامل مقالات و کتب دانشگاهی، وبسایتهای تاریخی، وبلاگها و تحلیل محتوای شبکههای اجتماعی فارسیزبان بهره میبرد تا تحلیلی جامع و مستند از این پدیده پیچیده ارائه دهد.
در بخش اول میکوشیم با استفاده از بررسی و تحلیل مطالب و نگرشهای گوناگون پدیدهی «پهلویستیزی» را بخصوص آنگونه که از جانب یک طیف سیاسی خاص مورد اشاره و تاکید مداوم قرار میگیرد را به شکل تاریخی، جامعهشناختی و گفتمانی تبیین کنیم و سپس به تحلیل انتقادی از این روند با استفاده از نظرات مخالفین این ایده خواهیم پرداخت.
(فهرست کامل منابع مقاله موجود است و به دلیل جلوگیری از طولانی شدن مطلب درج نشده است)
۲. پهلویستیزی به مثابه نیروی وحدتبخش در انقلاب ۱۳۵۷
آیا پهلویستیزی، مانند یهودستیزی، یک ابزار در دست یک طیف خاص سیاسی است تا هر گفتار انتقادی برعلیه یک جریان، شخص یا ایده که مقدس شمرده میشود را عملی مذموم تلقی کرده و با چنین انگهایی سعی در خاموش کردن منتقدان مینماید؟ امروزه برخی از اندیشمندان و روشنفکران، به استفاده و نمودار شدن پدیدههایی مثل «یهودستیزی»، «اسلامهراسی» و .. به دیده تردید مینگرند. این دسته از اندیشهورزان که ممکن است متعلق به طیفهای متفاوت به لحاظ سیاسی باشند این مفاهیم را برساختهای هوشمندانه از جانب یک جناح فکری میدانند تا مخالفان را خاموش کنند.
مثلا مفهومی مانند «یهودستیزی» چنان بسط و تکرر یافته که عملا هر مطلب و ایده انتقادی که درباره سیاستهای صهیونیزم منتشر میشود بدان انگ «یهودستیزی» زده میشود. همین باعث شده حتی بسیاری از یهودیان منتقد سیاستهای دولت اسراییل در یک بیانیه به این مساله اعتراض کنند. آیا مفهوم «پهلویستیزی» را هم میتوان در ذیل همین اهداف دستهبندی کرد؟
به نظر میرسد چنین موضوعی تا حدی صحت داشته باشد. بسیاری از هواداران پهلوی و طیف موسوم به پادشاهیخواهان، هر سخن و جریان منتقد را به پهلویستیزی متهم میکنند. اما این نگرش افراطی نمیتواند موجب شود ما پدیدهی «پهلویستیزی» و مصداقهای تاریخی آن را به کل انکار کنیم. در این مقاله علاوه بر ذکر قرینهها و مثالهای تاریخی، به تحلیل و تبیین عناصر مختلف این پدیده خواهیم پرداخت و با ذکر مصداقها نشان خواهیم داد که «پهلویستیزی» در برههای از تاریخ معاصر ایران به یک گفتمان غالب تبدیل شده بود که به عنوان نیروی محرکه، یک جریان انقلابی را پیش میبرد.
گفتمان پهلویستیزی، با وجود تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک میان گروههای مخالف، به عنوان نیروی اصلی همگرایی عمل کرد و منجر به سقوط نظام سلطنتی شد. این بخش به بررسی دلایل نارضایتی هر یک از گروههای اصلی و چگونگی اتحاد آنها میپردازد.
۲.۱. نارضایتی روحانیت و مذهبیون
روحانیت و اقشار مذهبی، یکی از مهمترین نیروهای مخالف رژیم پهلوی بودند که نارضایتی آنها از جنبههای مختلفی ریشه میگرفت:
- تضاد با مدرنیزاسیون اجباری و سکولاریسم: سیاستهای مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون حکومت پهلوی، به ویژه «انقلاب سفید» محمدرضا شاه، مستقیماً با ارزشهای سنتی و نفوذ روحانیت در تضاد بود. اصلاحاتی مانند تقسیم اراضی (که بر املاک وقفی و زمینهای تحت نفوذ روحانیت تأثیر میگذاشت) و حق رأی زنان (که از سوی برخی روحانیون به عنوان تعرض به ارزشهای اسلامی تلقی میشد) با مخالفت شدید مواجه شد. لایحه حمایت خانواده در دهه ۱۳۴۰، با موادی که صراحتاً مخالف قوانین اسلام و حتی عقل قلمداد میشدند، بازتاب گستردهای در میان روحانیت و متدینین داشت و مخالفتهای آشکاری را، به ویژه از سوی علمایی چون آیتالله سیدمحمدهادی میلانی و آیتالله سیدحسن قمی، به همراه آورد.13 پیش از این نیز، سیاستهای رضاشاه، از جمله فرمان کشف حجاب برای زنان و اجبار به پوشیدن کلاه اروپایی برای مردان، مقاومت گستردهای را در میان مسلمانان متدین برانگیخته بود. تلاشهای دولت برای جایگزینی قوانین شرعی با قوانین مدنی برگرفته از غرب، سکولاریزه کردن نظام آموزشی، و محدود کردن مراسم مذهبی عمومی، نفوذ سنتی روحانیت را تضعیف و بسیاری از آنان را از مشاغلشان محروم ساخت.14
- فساد اقتصادی و دربار: فساد مالی گسترده در حکومت پهلوی، به ویژه در میان قدرتمندان و نزدیکان دربار و حتی اعضای خانواده سلطنتی، یکی از پایههای اصلی نارضایتی عمومی بود. این فساد، که در دهه ۱۳۵۰ به سطوح بیسابقهای رسیده بود، به عنوان بهرهکشی خارجی و نفعرسانی به یک طبقه فاسد و نه مردم ایران درک میشد. روحانیت به خوبی از این نارضایتیها بهره برد و آن را به ابزاری برای بسیج مردم تبدیل کرد.
- سرکوب نهادهای مذهبی و کاهش نفوذ سنتی: رژیم پهلوی، هم در دوره رضاشاه و هم محمدرضا شاه، به طور فعال به دنبال تضعیف قدرت روحانیت بود.14 این اقدامات شامل تبلیغات گسترده علیه روحانیون، حذف آنها از رسانهها و نهادهای آموزشی و سرکوب مستقیم بود. با این حال، این سرکوبها نتیجهای غیرمنتظره داشت: با حذف و تضعیف سایر سازمانهای سیاسی (مانند احزاب لیبرال، چپ و ملیگرا)، روحانیت به تنها سازمان موجود در ایران تبدیل شد که دارای شبکهای گسترده و ریشهدار (مساجد در روستاها و شهرها) برای ارتباط با تودههای مردم بود. این وضعیت، روحانیت را به نقطه کانونی مقاومت تبدیل کرد و خلأ رهبری سیاسی را پر نمود.
- نقش کاریزماتیک آیتالله خمینی در بسیج مذهبیون: آیتالله روحالله خمینی به عنوان رهبر کاریزماتیک انقلاب، توانست مردم ایران را حول ایده «اسلام سیاسی» متحد و بسیج کند. او به شدت حکومت استبدادی شاه، وابستگی آن به قدرتهای خارجی (مانند کاپیتولاسیون) و بیاعتناییاش به ارزشهای اسلامی را محکوم میکرد. توانایی خمینی در تبیین اهداف انقلابی با زبانی مذهبی، که مبارزه را به عنوان نبردی برای استقلال ایران و ارزشهای اسلامی معرفی میکرد، عمیقاً در میان تودههای مردم، به ویژه مهاجران شهری که از روحانیت حمایت مالی و معنوی دریافت میکردند، طنینانداز شد. او با هوشمندی از رویدادهای مذهبی مانند مراسم عزاداری محرم برای تبدیل نارضایتیهای عمومی به بحرانهای انقلابی بهره برد و شاه را با ستمگران تاریخی مقایسه میکرد.

۲.۲. نارضایتی روشنفکران چپ
روشنفکران چپگرا نیز از جمله گروههای اصلی مخالف رژیم پهلوی بودند که دلایل خاص خود را برای مخالفت داشتند:
- استبداد سیاسی، فقدان آزادیهای مدنی و سرکوب: روشنفکران چپ، مانند سایر گروههای مخالف، با سرکوب شدید سیاسی، سانسور و ممنوعیت احزاب سیاسی و اتحادیههای کارگری در دوران پهلوی مواجه بودند. این سرکوب شامل بازداشتهای خودسرانه، زندان بدون محاکمه، شکنجه و اعدام توسط ساواک بود. فضای رعب و وحشت و نبود راههای قانونی برای بیان اعتراضات، شکاف عمیقی میان دولت و جامعه ایجاد کرده بود.16
- انتقاد از وابستگی اقتصادی و فرهنگی به غرب (امپریالیسمستیزی): چپگرایان به شدت از وابستگی اقتصادی و فرهنگی ایران به قدرتهای غربی، به ویژه ایالات متحده، انتقاد میکردند. آنها استدلال میکردند که صنعتی شدن ایران بر پایه مونتاژ، به جای خودکفایی، منجر به وابستگی دائمی به غرب و استثمار کارگران میشود. شاه در نگاه آنها، «عروسک خیمهشببازی قدرتهای غربی» بود که این دیدگاه با جنبشهای ضدامپریالیستی جهانی همسو بود.
- گرایش به ایدئولوژیهای رادیکال و مبارزه مسلحانه: سرکوب شدید و بنبست در راههای سیاسی مسالمتآمیز، بسیاری از روشنفکران جوان، به ویژه دانشجویان، را به سمت ایدئولوژیهای رادیکالتر و مبارزه مسلحانه سوق داد.23 گروههایی مانند سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق، که اغلب از روشنفکران طبقه متوسط تشکیل شده بودند، به فعالیتهای چریکی و درگیریهای خیابانی پرداختند که در روزهای پایانی رژیم پهلوی، «تیر خلاص» را شلیک کرد.26 این رادیکالیزاسیون نشان میدهد که وقتی کانالهای مشروع و مسالمتآمیز برای بیان سیاسی به طور سیستماتیک مسدود میشوند، نارضایتی به زیر زمین رانده شده و اغلب اشکال افراطی و خشونتآمیز به خود میگیرد. نظام آموزشی پهلوی نیز، با تمرکز بر حفظیات به جای پرورش «عقلانیت انتقادی و شهروندی مطالبهگر» 27، ممکن است به محدود شدن راههای سازنده اعتراض و در نتیجه رادیکالیزاسیون کمک کرده باشد.
۲.۳. نارضایتی روشنفکران ملیگرا
روشنفکران ملیگرا نیز، با وجود تفاوتهایی با چپگرایان و روحانیون، دلایل محکمی برای مخالفت با رژیم پهلوی داشتند:
- استبداد و عدم مشارکت سیاسی: ملیگرایان نیز به شدت با حکومت استبدادی شاه و فقدان مشارکت سیاسی واقعی مخالف بودند.6 انحلال مجلس و تأسیس نظام تکحزبی (حزب رستاخیز) در سال ۱۳۵۴، که به معنای کنار گذاشتن کامل اصول مشروطه بود، این گروهها را بیش از پیش بیگانه ساخت.6
- تحقیر غرور ملی و نقض حاکمیت (کاپیتولاسیون): تحمیل کاپیتولاسیون (مصونیت قضایی برای پرسنل آمریکایی) به عنوان تحقیر عمیق غرور ملی و نقض مستقیم حاکمیت ایران تلقی میشد.5 این موضوع به شدت با احساسات ملیگرایانه مردم همخوانی داشت و آیتالله خمینی با هوشمندی از آن بهره برد و کاپیتولاسیون را «بردگی ایران توسط آمریکا» خواند تا نارضایتیهای مختلف را علیه شاه متحد کند.19
- فساد و نابرابریهای اجتماعی-اقتصادی: اگرچه اصلاحات شاه به رشد اقتصادی و مدرنیزاسیون انجامید، اما نابرابریهای طبقاتی را تشدید و نارضایتی عمومی را افزایش داد.1 ملیگرایان نیز نگران کنترل خارجی بر صنعت نفت ایران و این تصور عمومی بودند که ثروت ملی به جای بهبود زندگی مردم، به جیب شرکتهای خارجی و نخبگان فاسد سرازیر میشود.9
- نقش جبهه ملی و سازمانهای دانشجویی: جبهه ملی، که پیش از کودتای ۱۳۳۲ توسط دکتر محمد مصدق رهبری میشد 4، به عنوان یک نیروی مهم ملیگرا بر اصلاحات سیاسی و اقتصادی تأکید داشت.31 سازمانهای دانشجویی، مانند «کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی»، نیز در بیان مخالفت با دیکتاتوری و امپریالیسم نقش مهمی ایفا کردند و اغلب از مفهوم «جهان سومگرایی» الهام میگرفتند.19 مدرنیزاسیون پهلوی، با وجود اینکه در ظاهر با اهداف ملیگرایانه (تقویت دولت مرکزی و هویت ملی) همراه بود 14، اما به دلیل رویکرد از بالا به پایین، تأکید بر غربگرایی و نفوذ خارجی، و نادیده گرفتن سنتها و ارزشهای مذهبی، به طور متناقض منجر به بیگانگی و مخالفت ملیگرایان شد.5 این پارادوکس نشان میدهد که پروژههای مدرنیزاسیون، به ویژه آنهایی که از بالا تحمیل شده و تحت تأثیر مدلهای خارجی هستند، اگر به عنوان تضعیف هویت فرهنگی، ارزشهای سنتی یا خدشه به حاکمیت ملی تلقی شوند، میتوانند واکنشهای شدید ملیگرایانه را برانگیزند.
۲.۴. همگرایی بر پایه دشمن مشترک
با وجود تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک و چشماندازهای متفاوت برای آینده ایران، روحانیت، چپگرایان و ملیگرایان بر سر مخالفت با حکومت پهلوی به همگرایی رسیدند. محورهای مشترک مخالفت شامل استبداد، فساد، وابستگی به غرب و نقض حقوق بشر بود.1 این «پهلویستیزی» مشترک، چسبی حیاتی بود که این ائتلاف متنوع را موقتاً کنار هم نگه داشت و تضادهای درونی آنها را تحتالشعاع قرار داد.1
شعارها و بیانیههای انقلابی به وضوح بیانگر احساسات ضدپهلوی گستردهای بودند که جنبش مردمی را فرا گرفته بود. شعارهایی مانند «مرگ بر شاه»، «تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود»، «این شاه آمریکایی اعدام باید گردد» و «نظام شاهنشاهی عامل هر فساد است» مستقیماً شاه و نهاد سلطنت را هدف قرار میدادند.35 این شعارها نه تنها بیانگر خشم بودند، بلکه ابزارهای قدرتمندی برای بسیج و اتحاد تودهها محسوب میشدند، چرا که به راحتی توسط اقشار مختلف جامعه، فارغ از گرایشهای ایدئولوژیک عمیقترشان، درک و تکرار میشدند.
آیتالله خمینی در این میان، استادی بیبدیل در ترکیب نارضایتیهای متنوع در یک روایت انقلابی منسجم بود. او با مهارت از لفاظیهای ملیگرایانه و مذهبی بهره میبرد، حکومت «ستمگر» شاه و «سلطه خارجی» را محکوم میکرد.6 او مبارزه را به عنوان نبردی برای «استقلال ایران و ارزشهای اسلامی» معرفی میکرد 2 و به طور مؤثر دوگانگی میان ملیگرایی و مذهب را در هم میشکست.19 زبان ساده، مستقیم و «آخرالزمانی» او 18، بر خلاف گفتمانهای پیچیده و انتزاعی روشنفکران، عمیقاً در میان تودههای مردم طنینانداز شد.18 نکته حیاتی آن بود که او با «اجتناب از بیان جزئیاتی که ممکن بود جناحها را از هم جدا کند» 12، به این جذابیت گسترده دست یافت. این ابهام عامدانه در اظهارات عمومی او، به هر گروه اجازه میداد تا چشمانداز خود را بر رهبری او و مفهوم «جمهوری اسلامی» فرافکنی کند و بدین ترتیب، درگیریهای ایدئولوژیک را تا پس از پیروزی انقلاب به تعویق اندازد.
جدول ۱: محورهای اصلی نارضایتی گروههای مخالف از حکومت پهلوی
| گروه مخالف | محورهای اصلی نارضایتی | اشتراکات با گروههای دیگر | |||
| روحانیت/مذهبیون | – تضاد با مدرنیزاسیون اجباری و سکولاریسم (لایحه حمایت خانواده، کشف حجاب، سکولاریزاسیون آموزش و قانون) 5 |
– فساد اقتصادی دربار و نخبگان 1 |
– سرکوب نهادهای مذهبی و کاهش نفوذ سنتی 14 |
– وابستگی به غرب و تحقیر غرور ملی (کاپیتولاسیون) 2 |
استبداد و فقدان آزادیهای مدنی، فساد اقتصادی، وابستگی به غرب، نقض حاکمیت ملی |
| روشنفکران چپ | – استبداد سیاسی و سرکوب شدید (سانسور، ممنوعیت احزاب، شکنجه ساواک) 2 |
– وابستگی اقتصادی و فرهنگی به غرب (اقتصاد مونتاژ، استثمار کارگران) 2 |
– نابرابریهای اجتماعی-اقتصادی 1 |
– نقض حقوق بشر 2 |
استبداد و فقدان آزادیهای مدنی، فساد اقتصادی، وابستگی به غرب، نقض حقوق بشر |
| روشنفکران ملیگرا | – استبداد و عدم مشارکت سیاسی (انحلال مجلس، حزب رستاخیز) 6 |
– تحقیر غرور ملی و نقض حاکمیت (کاپیتولاسیون، کنترل خارجی بر نفت) 5 |
– فساد و نابرابریهای اجتماعی-اقتصادی 1 |
– سرکوب و فقدان آزادیهای مدنی 6 |
استبداد و فقدان آزادیهای مدنی، فساد اقتصادی، وابستگی به غرب، نقض حقوق بشر |
جدول ۲: شعارهای محوری انقلاب ۱۳۵۷ با مضمون پهلویستیزی
| شعار (فارسی) | ترجمه و مفهوم | هدف و کارکرد |
| مرگ بر شاه 35 | مرگ بر شاه. | هدف مستقیم شخص شاه و نماد اصلی سلطنت. ساده، کوتاه و قابل تکرار برای بسیج عمومی. |
| تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود 35 | تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود. | تأکید بر لزوم ریشهکن کردن کامل سلطنت برای دستیابی به آزادی و استقلال. |
| این شاه آمریکایی اعدام باید گردد 35 | این شاه آمریکایی اعدام باید گردد. | اشاره به وابستگی شاه به آمریکا و لزوم مجازات او به عنوان خائن. |
| نظام شاهنشاهی عامل هر فساد است 35 | نظام شاهنشاهی عامل هر فساد است. | هدف قرار دادن کل سیستم سلطنتی به عنوان ریشه فساد و مشکلات کشور. |
| شاهان ننگ تاریخند 35 | شاهان ننگ تاریخند. | نفی مشروعیت تاریخی و اخلاقی نهاد سلطنت. |
| ما شیر و موز نمیخوایم، ما شاهِ دزد نمیخوایم 36 | ما شیر و موز نمیخوایم، ما شاهِ دزد نمیخوایم (در مدارس). | شعاری طنزآمیز و مردمی که به فساد شاه و دربار اشاره دارد و در مدارس رایج بود. |
| شاه حرامزاده است، خمینی آزاده است 36 | شاه حرامزاده است، خمینی آزاده است. | تقابل اخلاقی میان شاه و خمینی؛ مشروعیتزدایی از شاه و مشروعیتبخشی به خمینی. |
| وای اگر خمینی حکم جهادم دهد / ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد 36 | وای اگر خمینی حکم جهادم دهد / ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد. | نشاندهنده قدرت کاریزماتیک خمینی و آمادگی مردم برای مبارزه مسلحانه. |
| نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی 35 | نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی. | تأکید بر استقلال از هر دو بلوک شرق و غرب، و معرفی جمهوری اسلامی به عنوان تنها آلترناتیو. |
| استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی 35 | استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. | شعار اصلی انقلاب که خواستههای عمومی را در قالبی جدید خلاصه میکرد. |
۳. تداوم گفتمان پهلویستیزی در دوران پس از انقلاب
پس از پیروزی انقلاب و سقوط سلطنت، گفتمان پهلویستیزی نه تنها محو نشد، بلکه به ابزاری قدرتمند در دست جمهوری اسلامی برای مشروعیتبخشی به خود تبدیل شد و در عین حال، به موضوعی مناقشهبرانگیز در میان طیفهای مختلف اپوزیسیون بدل گشت.
۳.۱. پهلویستیزی در گفتمان مشروعیتبخش جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی از همان ابتدا، به طور فعال و سیستماتیک به تخریب چهره رژیم پهلوی پرداخت تا وجود خود را توجیه و قدرت خویش را تحکیم کند.10 شاه به طور مداوم به عنوان یک «ستمگر»، «عروسک خیمهشببازی غرب» و «فاسد از نظر اخلاقی» معرفی میشد.10 این روایت برای معرفی انقلاب به عنوان یک رهایی ضروری از یک سلطنت نامشروع و وابسته به خارج، و بدین ترتیب، تثبیت اقتدار اخلاقی و سیاسی نظام جدید، حیاتی بود.10
روایتهای رسمی در ایران، اغلب دوران پهلوی را به عنوان «عصر تاریکی»، «استبداد مطلق» و «سرکوب» به تصویر میکشند و بر سوءاستفادههای ساواک و فقدان حقوق بشر تأکید میکنند.10 این بازنگری تاریخی با هدف بیاعتبار کردن هرگونه جنبه مثبت احتمالی رژیم گذشته و مشروعیت بخشیدن به نظم نوین اسلامی، آن را به عنوان یک بهبود رادیکال و تنها مسیر واقعی برای ایران معرفی میکند.10
رسانههای تحت کنترل دولت، به ویژه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، به طور گستردهای برای پروپاگاندا مورد استفاده قرار گرفتهاند و روایتهای ساختگی و مستندهای جانبدارانه تولید میکنند.33 برای مثال، یکی از تمهای اصلی پروپاگاندا در دوران پهلوی، ترویج این ایده بود که «ما نمیتوانیم» محصولات با کیفیت تولید کنیم.44 جمهوری اسلامی با برجسته کردن این روایت، سعی در برجستهسازی خودکفایی و تواناییهای ملی خود در مقابل ناتوانیهای ادعایی رژیم گذشته داشت.44 نشریات رسمی و مواد آموزشی نیز به طور سیستماتیک این تصویر منفی از گذشته پهلوی را تقویت میکنند.33 قانون اساسی مشروطه نیز رسماً با قانون اساسی جمهوری اسلامی جایگزین شد تا گسست کامل از گذشته سلطنتی تثبیت شود.22
استفاده ابزاری از تاریخ برای مشروعیت سیاسی، یک تاکتیک رایج در دولتهای پس از انقلاب است. با شیطانی جلوه دادن سیستماتیک رژیم سرنگونشده، حکومت جدید تلاش میکند مشروعیت خود را تثبیت و تقویت کند و خود را به عنوان نقطه مقابل ضروری و برحق گذشته بیاعتبار معرفی کند. این رویکرد، حافظه جمعی را شکل میدهد، تفاسیر جایگزین را سرکوب میکند، و میتواند به ابزاری برای کنترل اجتماعی تبدیل شود، که این امر تحقیق تاریخی بیطرفانه را در چنین بسترهایی دشوار میسازد و چرخه بازنگری تاریخی را تداوم میبخشد.
۳.۱.۱. مفهوم «طاغوت» در گفتمان جمهوری اسلامی: پیدایش، تأکید و اثرات آن
مفهوم «طاغوت» در گفتمان جمهوری اسلامی، نقشی محوری در مشروعیتبخشی به نظام جدید و تخریب چهره رژیم پهلوی ایفا کرده است. این واژه قرآنی به معنای «طغیانگر» و «متجاوز از حدود»، بهویژه حدود دینی و اخلاقی است. در قرآن، پیروی از طاغوت در مقابل عبادت و پیروی از خدا قرار گرفته و حتی کفر ورزیدن به آن مقدم بر ایمان به خداست. طاغوت میتواند شامل هر چیزی باشد که به جای خداوند پرستش شود، از جمله شیطان، بتها، و هر سردمدار گمراهی.
پیدایش و تأکید بر مفهوم طاغوت: در منابع حدیثی شیعه، لفظ طاغوت پرکاربردتر از منابع اهل سنت است و اغلب بر «حاکمان ستمگر» تطبیق داده شده است. روایات شیعه حتی هرگونه مراجعه به طاغوت و داوری خواستن از او را، حتی برای گرفتن حق، ممنوع و حرام دانستهاند. آیتالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی، طاغوت را به دو قسم «درونی» (هوای نفسانی) و «بیرونی» (حاکمان ستمگر) تقسیم کرده و ملاک تشخیص طاغوتی بودن را عمل برای هوای نفسانی و شیطان در مقابل عمل برای خدا ذکر کرده است. او همچنین هر پرچمی را که پیش از قیام امام زمان برافراشته شود، «طاغوتی» خوانده است.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، واژه طاغوت کاربرد وسیعی در ادبیات ایران و جهان اسلام یافت. جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک از این مفهوم برای شیطانی جلوه دادن رژیم پهلوی و مشروعیتبخشی به خود استفاده کرده است. این رویکرد در رسانههای رسمی، نهادهای آموزشی و ارگانهای دولتی به شدت مورد تأکید قرار گرفته است:
-
صدا و سیما: صدا و سیمای جمهوری اسلامی به عنوان یک ابزار قدرتمند پروپاگاندا، به طور مداوم برنامهها و مستندهایی را پخش میکند که دوران پهلوی را «دوران طاغوت» معرفی کرده و آن را با فساد، وابستگی به غرب، و سرکوب مردم مرتبط میسازد. این برنامهها تلاش میکنند تا تصویری منفی از شاه و دربار او ارائه دهند، برای مثال با برجسته کردن تورم و گرانی در آن دوران، هرچند که ممکن است این روایتها برای مخاطبان امروزی نامفهوم یا غیرقابل باور باشند. همچنین، صدا و سیما با استفاده از آرشیوهای خود، مستندهایی بدون نریشن و با صدای واقعی از دوران پهلوی تهیه میکند تا خروج شاه و تحولات پس از آن را به نمایش بگذارد و با «تطهیر رژیم پهلوی توسط رسانههای معاند» مقابله کند.
-
آموزش و پرورش و کتب درسی: نظام آموزشی و کتب درسی تاریخ پس از انقلاب، نقش مهمی در شکلدهی هویت دینی، مذهبی و انقلابی دانشآموزان ایفا کردهاند. این کتب به طور سیستماتیک روایتهای متفاوتی از تاریخ معاصر ایران، از جمله جنبش مشروطه و دوران پهلوی، ارائه میدهند که تحت تأثیر گفتمان سیاسی مسلط جمهوری اسلامی است. در این چارچوب، رژیم پهلوی به عنوان یک «نظام طاغوت» معرفی میشود که به دنبال «بردن جامعه از نور به ظلمت» بوده است. برای مثال، در سخنرانیهای رسمی، دوران طاغوت به عنوان دورانی توصیف میشود که در آن «سیاست خبیث بیگانه دانستن اقوام گوناگون» حاکم بوده و «کار عمرانی و فرهنگی درستی» انجام نگرفته است، و آمار پایین سواد در استانهایی مانند کردستان به «طاغوت» نسبت داده میشود. همچنین، نمادهایی مانند «شیر و خورشید» به عنوان «نماد طاغوت» معرفی شده و تلاش میشود تا ریشههای غیر اسلامی و غیر شیعی آن برجسته شود.
-
ارگانها و نهادها: نهادهای مختلفی مانند سازمان تبلیغات اسلامی و سپاه پاسداران نیز به طور فعال در این پروپاگاندا مشارکت دارند. این نهادها با تربیت مبلغان و کارشناسان و استفاده از تریبونهایی مانند نماز جمعه، روایت رسمی نظام را تقویت میکنند.
نقش و اثرات آن بر تغییر نگرش مردم و مفهومسازی برای نسل جدید: هدف از این تأکید مداوم بر مفهوم «طاغوت» و شیطانی جلوه دادن رژیم پهلوی، ایجاد نفرت عمیق از گذشته و تثبیت مشروعیت جمهوری اسلامی به عنوان تنها جایگزین برحق و اسلامی بوده است. برای نسل جدید که تجربه مستقیمی از دوران پهلوی ندارند، این روایتها تلاش میکنند تا یک چارچوب ذهنی مشخص ایجاد کنند که در آن، شاه و نظام سلطنتی نماد ظلم، فساد و وابستگی به بیگانه باشند. این امر به ویژه در اوایل انقلاب، در بسیج مردم و تثبیت نظام جدید مؤثر بود.
۳.۱.۲. چالشهای پروپاگاندای ضدپهلوی و بازگشت محبوبیت پهلوی
با وجود تلاشهای گسترده و سیستماتیک جمهوری اسلامی برای شیطانی جلوه دادن رژیم پهلوی و استفاده از مفهوم «طاغوت» در رسانهها، آموزش و پرورش و نهادهای رسمی برای بیش از چهار دهه ، شواهد نشان میدهد که این پروپاگاندا در ایجاد نفرت پایدار از رژیم پهلوی در میان نسل جدید و حتی بخشهایی از نسلهای قدیمیتر، با چالشها و ناکامیهایی مواجه شده است.
میزان موفقیت رسانهای جمهوری اسلامی در ایجاد نفرت از رژیم پهلوی در نسل جدید: همانطور که اشاره شد، بخش عمدهای از پادشاهیخواهان امروز را همان نسل جوانی تشکیل میدهند که تحت آموزش و القائات و پروپاگاندای رسانهای جمهوری اسلامی بودهاند. همچنین، بسیاری از مردمی که در زمان انقلاب حتی مخالف پهلوی بودند، امروز به هوادار سفت و سخت پهلوی بدل شدهاند. این پدیده نشان میدهد که گفتمان رسانهای و رواج مفهوم «طاغوت» در مورد پهلوی، کاملاً ناموفق بوده است. حتی نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی نیز به شکست پروپاگاندای حکومت برای حمایت مردم از حاکمیت اذعان کردهاند.
دلایل بازگشت مردم به پهلوی و افزایش محبوبیت پهلوی پس از ۴۶ سال حاکمیت جمهوری اسلامی: بازگشت محبوبیت پهلوی را میتوان به عوامل متعددی نسبت داد که فراتر از صرف نوستالژی است:
-
نارضایتی عمیق از وضعیت موجود: مهمترین عامل، نارضایتی گسترده از جمهوری اسلامی است که ریشه در مشکلات اقتصادی و معیشتی (مانند تورم افسارگسیخته و بیکاری)، فساد، و عدم تحقق وعدههای اولیه انقلاب (مانند آب و برق مجانی) دارد. مردم وضعیت کنونی را با یک «گذشته طلایی» مقایسه میکنند، حتی اگر این گذشته تا حدی ایدهآلسازی شده باشد.
-
نوستالژی برای «عصر طلایی»: برای بسیاری، به ویژه نسلهای جوانتر که تجربه مستقیمی از دوران پهلوی ندارند، این دوره به عنوان «عصر طلایی» پیشرفت، کرامت و آزادیهای اجتماعی (به ویژه برای زنان، جوانان و اقلیتهای مذهبی) بازنمایی میشود. تصاویر و فیلمهای گزینشی از تهران قدیم، کاخهای مجلل و سبک زندگی مدرن، این حس نوستالژی را تقویت میکنند. این نوستالژی نه تنها یک حسرت برای گذشته از دست رفته، بلکه «نقشه راهی برای ساختن آینده ایران» بر پایه «ریل ترقی و تمدن» است.
-
شکست پروپاگاندای جمهوری اسلامی: پروپاگاندای جمهوری اسلامی در شیطانی جلوه دادن پهلوی، به دلیل «ساخت روایتهای دروغین» و «تحریف تاریخ» ، اعتبار خود را از دست داده است. برای مثال، نسبت دادن آتشسوزی سینما رکس آبادان به رژیم پهلوی، در حالی که بعدها متهمین آن در جمهوری اسلامی به مجلس راه یافتند، نمونهای از این روایتهای دروغین است که به بیاعتمادی عمومی دامن زده است. این «ماشین پروپاگاندا» در نهایت به «ببر کاغذی» تبدیل شده است.
-
تغییر نگرش نسل جدید: نسلهای جوانتر که پس از انقلاب متولد شدهاند، خاطره مستقیمی از شاه ندارند و کمتر تحت تأثیر روایتهای رسمی قرار میگیرند. آنها به دلیل دسترسی به اطلاعات متنوعتر (به ویژه از طریق شبکههای اجتماعی و رسانههای خارج از کشور)، دیدگاههای متفاوتی نسبت به گذشته پیدا کردهاند. شعارهایی مانند «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» نشاندهنده رد هر دو نظام استبدادی، گذشته و حال، است.
-
تأکید بر هویت ملی و ایرانگرایی: در مقابل تأکید جمهوری اسلامی بر هویت اسلامی و ایدئولوژی فراملی، پهلویها به عنوان «ایرانگرا» و متمرکز بر «ایران و سربلندی نام میهن» شناخته میشوند. این رویکرد با احساسات ملیگرایانه بسیاری از ایرانیان همخوانی دارد.
-
نقش رضا پهلوی: رضا پهلوی، فرزند شاه مخلوع، به عنوان یک «چهره فراتر از سیاست» و نمادی برای اتحاد اپوزیسیون مطرح شده است. او تلاش میکند تا گروههای مختلف اپوزیسیون را حول اصول وحدت ملی و دموکراسی متحد کند و بر «گذار مسالمتآمیز به یک دولت سکولار و دموکراتیک» تأکید دارد. این موضعگیریها، به ویژه در مقایسه با اختلافات داخلی اپوزیسیون، به جذابیت او میافزاید.
این عوامل در کنار هم، به بازنگری در حافظه تاریخی جمعی ایران و افزایش محبوبیت دوران پهلوی در سالهای اخیر، به عنوان نمادی از یک آلترناتیو احتمالی برای آینده، منجر شده است.

۳.۲. پهلویستیزی در میان طیفهای اپوزیسیون پس از انقلاب
پس از تحکیم قدرت، رژیم اسلامی خمینی به طور سیستماتیک شرکای سابق خود در انقلاب، از جمله لیبرالهای سکولار، کمونیستها و گروههای اسلامی اصلاحطلب را سرکوب کرد.5 بسیاری از رهبران چپگرا و ملیگرا به قتل رسیدند، زندانی شدند یا مجبور به تبعید گشتند.4 این امر منجر به تغییر چشمگیری در ترکیب و پویایی اپوزیسیون شد، به طوری که بسیاری از گروههای غیر اسلامی یا در داخل سرکوب شدند یا مجبور به فعالیت از خارج از کشور گشتند.4
با وجود سرکوب توسط جمهوری اسلامی، برخی از چهرههای برجسته چپگرا و ملیگرا، حتی از تبعید، به نقد دوران پهلوی ادامه دادند. برای مثال، غلامحسین ساعدی و رضا براهنی، در حالی که به منتقدان سرسخت جمهوری اسلامی تبدیل شدند، پیش از انقلاب نیز از مخالفان برجسته شاه بودند.50 این نشان میدهد که موضع ضد پهلوی آنها عمیقاً ریشهدار بود و صرفاً یک اتحاد تاکتیکی در طول انقلاب نبود. این نقد مستمر را میتوان به عنوان یک موضع ایدئولوژیک ثابت علیه اقتدارگرایی، فارغ از شکل آن، در نظر گرفت.
مسئله «پهلویستیزی» همچنان یک نقطه اختلاف و تفرقه مهم در میان اپوزیسیون کنونی ایران است. برخی گروههای پادشاهیخواه، دیگران را متهم به رنج بردن از «عقده پهلوی» یا «مونارکوفوبیا» میکنند و استدلال مینمایند که این «وسواس بیمارگونه» نفرت از گذشته را بر هدف فوری نجات میهن از رژیم کنونی ترجیح میدهد.55 آنها به طور خاص از چهرههایی انتقاد میکنند که به زعم آنها، به طور نامتناسبی بر رژیم منقرضشده پهلوی تمرکز دارند تا بر جمهوری اسلامی.55رضا پهلوی، پسر تبعیدی شاه، تلاش میکند تا گروههای متضاد اپوزیسیون را حول اصول وحدت ملی و دموکراسی متحد کند، اما با چالشهای قابل توجهی به دلیل اختلافات و بیاعتمادیهای داخلی، از جمله رد کامل سلطنت توسط برخی گروهها در میان اپوزیسیون، مواجه است.24
این پدیده که برخی از چهرههای اپوزیسیون، حتی پس از سرنگونی شاه و سرکوب بیرحمانه توسط جمهوری اسلامی، همچنان بخش قابل توجهی از انتقادات خود را متوجه دوران پهلوی میکنند، گیجکننده به نظر میرسد، به ویژه اگر هدف اصلی تنها سرنگونی رژیم کنونی باشد. این امر نشان میدهد که برای برخی، پهلویستیزی صرفاً یک تاکتیک سیاسی یا تحلیل تاریخی نیست، بلکه یک دیدگاه عمیقاً درونیشده است، شاید همان «عقده»ای که پادشاهیخواهان مطرح میکنند.55 این میتواند همچنین بازتابی از تلاش این روشنفکران برای حفظ انسجام ایدئولوژیک با مواضع پیش از انقلاب خود باشد، یا چارچوب تحلیلی برای آنها که تداومی در اقتدارگرایی ایرانی در طول رژیمها میبیند.
۴. «عقده پهلوی»: تحلیل روانشناختی کینه و نفرت
مفهوم «عقده پهلوی» تلاشی است برای کاوش در ابعاد روانشناختی پدیده پهلویستیزی، به ویژه کینه و نفرت عمیق مشاهدهشده در میان برخی روشنفکران و نخبگان ایرانی.
۴.۱. مفهومپردازی «عقده پهلوی» و ریشههای روانشناختی
اصطلاح «عقده پهلوی»، همانطور که توسط برخی تحلیلگران مطرح شده است، به عنوان یک «گره روانی ناگشوده» در ناخودآگاه جمعی جامعه ایران، به ویژه در میان روشنفکران و کنشگران سیاسی، مفهومسازی میشود.56 این عقده با «مونارکوفوبیا» (پادشاهیهراسی) مرتبط دانسته میشود که به عنوان «ترسی بیبنیان» از بازگشت سلطنت توصیف شده و منجر به رفتارهای آشفته و غیرمنطقی میگردد.56 (**اصطلاح مونارکوفوبیا توسط نویسندهای به نام محسن بنایی با نام مستعار مزدک بامدادان مورد مفهومپردازی قرار گرفت.) این «عقده»، در صورت عدم گشایش و همراهی با فوبیا، میتواند «کینه کور» تولید کند که بر خردورزی و تفکر منطقی غلبه مییابد.56 در چنین حالتی، نگاه فرد یا گروه به جای آینده، «بر گذشته دوخته میشود».56
برخی تحلیلها نشان میدهند که «پروژه پهلوی» برای مدرنیزاسیون، که عمدتاً «از بالا» و اغلب با «زور» تحمیل شد، سهم قابل توجهی در شکلگیری این عقده داشته است. ایده «تحمیل سعادت» بر مردمی که به دلیل سطح پایین سواد، ارزشهای سنتی و «ضد فرهنگ دینی» در برابر نوگرایی مقاومت میکردند، منجر به شکلگیری نارضایتی عمیق و سرکوبشدهای شد. این مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه و از بالا، که فاقد انعطافپذیری و پذیرش اصلاحات از پایین بود و ایدئولوژی پهلوی را ترویج میکرد، اغلب نسبت به سنتهای مذهبی و محلی بیتفاوت بود. این فرآیند را میتوان به عنوان نوعی «ترومای فرهنگی» ناشی از سرعت سریع، گاهی اجباری و اغلب بیگانهکننده غربگرایی و سکولاریزاسیون تفسیر کرد که منجر به «بینظمی اجتماعی» و تضاد میان ارزشهای سنتی و هنجارهای تحمیلی شد.2 این ترومای جمعی، به جای اینکه به طور کامل پردازش و ادغام شود، به صورت یک کینه پایدار و اغلب غیرمنطقی ظاهر میشود که همچنان بر گفتمان سیاسی و تفاسیر تاریخی تأثیر میگذارد.
«عقده پهلوی» همچنین با مفهوم روانشناختی «بز بلاگردان» تبیین میشود. برای برخی از کسانی که در ابتدا بخشی از انقلاب بودند اما بعدها از جمهوری اسلامی سرخورده شدند، شاه به «دیگری» مناسبی تبدیل شد که میتوان تمام تقصیرها را بر گردن او انداخت. این امر امکان «عقدهگشایی سیاسی» را فراهم میآورد که در آن افراد یا گروهها از پذیرش نقش یا اشتباه خود در نتیجه انقلاب اجتناب میکنند و در عوض، رژیم منقرضشده پهلوی را مقصر میدانند که ظاهراً آنها را به شورش واداشته و به طور غیرمستقیم خمینی را به قدرت رسانده است. این مکانیسمی برای برونفکنی تعارضات و مسئولیتهای درونی است.
۴.۲. بررسی موردی: روشنفکران و تداوم نقد پهلوی
پرسش از چرایی تداوم نقد پهلوی در میان برخی روشنفکران، حتی پس از انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی، نیازمند بررسی دقیقتر است.
۴.۲.۱. غلامحسین ساعدی و رضا براهنی
غلامحسین ساعدی و رضا براهنی، هر دو از چهرههای برجسته ادبی و منتقدان سرسخت سلطنت پهلوی بودند. آنها به طور فعال سانسور، سرکوب و نقض حقوق بشر در دوران شاه را مورد انتقاد قرار میدادند.50 ساعدی توسط ساواک زندانی و شکنجه شد 50 و براهنی نیز به تفصیل درباره شکنجهها در زندانهای شاه نوشت و حتی ادعای تجاوز سیستماتیک به زندانیان را مطرح کرد.52 هر دو از انقلاب ۱۳۵۷ حمایت کردند و در ابتدا با امید به آیندهای دموکراتیک به ایران بازگشتند.50
با این حال، پس از انقلاب، آنها به سرعت به منتقدان جمهوری اسلامی تبدیل شدند و سرکوب آزادیها و ماهیت تمامیتخواه نظام جدید را محکوم کردند. ساعدی به جبهه ملی دموکراتیک در مخالفت با جناح راست اسلامی خمینی پیوست و در سال ۱۳۶۰ پس از سرکوب چپگرایان به فرانسه گریخت و به نوشتن آثار ضد رژیم ادامه داد.50 براهنی نیز توسط رژیم جدید زندانی شد و به خاطر تهدیدهای جمهوری اسلامی مجبور به تبعید گشت و از خارج از کشور به دفاع از حقوق بشر و دموکراسی ادامه داد.52
انتقادات پادشاهیخواهان از این روشنفکران، اغلب بر این محور استوار است که آنها در زمان شاه «انقلابی» بودند، اما در برابر جمهوری اسلامی، که به زعم آنها استبدادی قویتر و توتالیتر است، «نرمش» یا «انفعال» نشان دادند.57 این منتقدان معتقدند که ساعدی و شاملو (و به تبع آن براهنی) با تمرکز بر رژیم پهلوی، در واقع از مواجهه مستقیم با رژیم کنونی طفره میروند و نقد آنها نوعی «نقد بیخطر» است.57 این انتقاد اغلب یا تاکید بر مفهوم «عقده ۵۷» در میان پادشاهیخواهان انعکاس مییابد؛ کسانی که از ناتوانی خود در سرنگونی رژیم کنونی رنج میبرند و تقصیر را به گردن کسانی میاندازند که در سقوط شاه نقش داشتند.57 آنها حتی ادعا میکنند که انقلاب عمدتاً تقصیر این روشنفکران بوده و نه سیاستهای شاه.57
۴.۲.۲. مهدی جامی و محمدرضا نیکفر
اقوال مناقشهبرانگیز مهدی جامی و محمدرضا نیکفر در شبکههای اجتماعی، به ویژه تمرکز آنها بر نقد حکومت منقرضشده پهلوی در مقایسه با حاکمیت فعلی، محل بحث است. مهدی جامی، روزنامهنگار و نویسنده، در حالی که حملات نظامی خارجی به ایران را محکوم میکند، میان اپوزیسیون ملیگرا و آنهایی که از چنین حملاتی حمایت میکنند (مانند برخی پادشاهیخواهان) تمایز قائل میشود.63 او معتقد است که برخی عناصر اپوزیسیون دچار «سندرم پهلویستیزی» هستند و این «وسواس بیمارگونه» کینه را بر نجات میهن ترجیح میدهد.55
محمدرضا نیکفر، فیلسوف و نظریهپرداز چپ، استدلال میکند که دوران سلطنت در ایران به پایان رسیده و بر لزوم بازبینی جامع تاریخ جمهوریخواهی از مشروطه تا کنون تأکید دارد.64 او پادشاهیخواهان کنونی را به دلیل عدم نقد سلطنت پهلوی از منظر مشروطهخواهی مورد انتقاد قرار میدهد.64 نیکفر همچنین بیان میکند که «سلطنت در ایران همیشه با نوعی استبداد و قدرت مطلقه همراه بوده است» و هر دو شاه پهلوی پس از تثبیت قدرت، به «سلطنت مطلقه» بازگشتند.65 او حتی رضا پهلوی را «دشمن ژنتیک حاکمیت مردم» مینامد که این یک انگاشت فلسفی بحثبرانگیز است.56
برای چهرههایی مانند جامی و نیکفر، نقد مستمر دوران پهلوی میتواند ناشی از یک دیدگاه تحلیلی باشد که اقتدارگرایی رژیم پهلوی و سیاستهای مدرنیزاسیون آن را ریشهای برای تحولات بعدی، از جمله ظهور جمهوری اسلامی میداند. نیکفر به صراحت سلطنت پهلوی را به «نوعی استبداد و قدرت مطلقه» پیوند میزند 65، که نشاندهنده تداومی در «استبداد» در تاریخ ایران است، نه اینکه جمهوری اسلامی را گسستی کامل و مجزا بداند. این دیدگاه ممکن است آنها را به تمرکز بر ریشههای تاریخی مشکلات کنونی سوق دهد. در مقابل، استدلال «عقده پهلوی» از سوی پادشاهیخواهان، به ناتوانی روانشناختی در عبور از نارضایتیهای آن دوران اشاره دارد که میتواند مانع از تمرکز بر رژیم کنونی شود.55 این بحث، شکاف ایدئولوژیک عمیق در اپوزیسیون را نشان میدهد که در آن روایتهای تاریخی همچنان به شدت مورد مناقشه هستند و بر توانایی آنها برای تشکیل جبههای منسجم تأثیر میگذارند.
جدول ۳: مقایسه مواضع غلامحسین ساعدی و رضا براهنی در قبال حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی
| روشنفکر | مواضع در قبال حکومت پهلوی (پیش از انقلاب) | مواضع در قبال جمهوری اسلامی (پس از انقلاب) | انتقادات پادشاهیخواهان و تحلیل | ||||||||
| غلامحسین ساعدی | – منتقد و مخالف سرسخت سلطنت پهلوی 50 |
– زندانی و شکنجهشده توسط ساواک 50 |
– فعال در کانون نویسندگان و شبهای شعر گوته در نقد سانسور و سرکوب 50 |
– حامی انقلاب ۱۳۵۷ 50 |
– منتقد و مخالف سرسخت جمهوری اسلامی 50 |
– پیوستن به جبهه ملی دموکراتیک در مخالفت با خمینی 50 |
– مجبور به مهاجرت به پاریس در سال ۱۳۶۰ به دلیل سرکوب چپگرایان 50 |
– ادامه فعالیتهای ادبی و سیاسی ضد رژیم (مانند «اتللو در سرزمین عجایب») 51 |
– متهم به «انقلابیگری» علیه شاه و «نرمش» در برابر جمهوری اسلامی 57 |
– متهم به «عقدهگشایی سیاسی» بر سر قبر روشنفکران به دلیل ناتوانی در انقلاب علیه جمهوری اسلامی 57 |
– تحلیل: ساعدی همواره مخالف استبداد بود و پس از انقلاب نیز با نظام جدید درگیر شد. پادشاهیخواهان نقش او را در انقلاب بزرگنمایی میکنند تا از نقد شاه طفره روند.57 |
| رضا براهنی | – منتقد شدید سلطنت پهلوی و استبداد شاه 52 |
– زندانی و شکنجهشده توسط ساواک؛ افشاگر شکنجه و تجاوز در زندانهای شاه 52 |
– فعال در کانون نویسندگان و مبارزه برای آزادی بیان 54 |
– حامی انقلاب ۱۳۵۷؛ بازگشت به ایران پس از خروج شاه با امید به دموکراسی 52 |
– سرخورده از انقلاب و منتقد نظام جدید 52 |
– زندانی شدن مجدد در دوران جمهوری اسلامی و مجبور به ترک ایران در سال ۱۳۷۵ 52 |
– ادامه فعالیت برای حقوق بشر و دموکراسی از تبعید 52 |
– اعتقاد به لزوم «مبارزه حتی با مرده شاه» 56 |
– متهم به «انقلابیگری» علیه شاه و «نرمش» در برابر جمهوری اسلامی 57 |
– تحلیل: براهنی نیز مانند ساعدی، موضعی ثابت در برابر استبداد داشت. جمله «حتا با مرده شاه باید مبارزه کرد!» نشاندهنده عمق کینه و تسخیرشدگی روانی است که حتی پس از پایان دوران پهلوی نیز ادامه دارد.56 این موضع میتواند ناشی از تحلیل او از تداوم استبداد در ایران باشد. |
۵. نتیجهگیری و چشمانداز
پهلویستیزی به عنوان یک نیروی قدرتمند، هرچند موقت و از نظر ایدئولوژیک متنوع، توانست گروههای متضاد (روحانیت، چپگرایان، ملیگرایان) را در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ متحد سازد. این اتحاد عمدتاً ناشی از نارضایتیهای مشترک از اقتدارگرایی شاه، فساد گسترده و نفوذ خارجی بود.1 جمهوری اسلامی نیز از این روایت ضدپهلوی به طور گسترده برای مشروعیتبخشی به حکومت خود بهره برد و شاه را به عنوان یک عروسک خیمهشببازی فاسد غربی به تصویر کشید و انقلاب را رهایی ضروری از یک دوران تاریک معرفی کرد.10 این بازنگری تاریخی به سنگ بنای پروپاگاندای نظام جدید تبدیل شد.
تداوم مفهوم «عقده پهلوی» یا احساسات ضدپهلوی پایدار در میان برخی روشنفکران و چهرههای اپوزیسیون، حتی در قبال رژیمی که دیگر وجود ندارد، بازتابدهنده ترومای تاریخی حلنشده و نبردهای ایدئولوژیک مداوم بر سر گذشته و آینده ایران است.56 این شیطانیسازی مستمر دوران پهلوی توسط جمهوری اسلامی، حافظه جمعی و هویت ملی را عمیقاً شکل داده و روایتی تاریخی قطبیشده ایجاد کرده است که اغلب مانع از درک ظریف گذشته میشود.10 این امر، ظهور یک هویت ملی یکپارچه را که فراتر از شکافهای پیش و پس از انقلاب باشد، دشوار ساخته است.
پایداری گفتمان ضدپهلوی در میان برخی بخشهای اپوزیسیون، در حالی که ریشه در نارضایتیهای تاریخی واقعی و مواضع ایدئولوژیک ثابت علیه اقتدارگرایی دارد، همچنین نشاندهنده اختلافات داخلی و ناتوانی بالقوه در تغییر کامل تمرکز به چالشهای فوری کنونی است، که گاهی به اتهام «نقد بیخطر» منجر میشود.57
مفهوم «عقده پهلوی» نشان میدهد که برای برخی، خصومت با دوران پهلوی عمیقاً ریشهدار است و تحلیلها و اقدامات سیاسی آنها را حتی امروز نیز تحت تأثیر قرار میدهد.56 این میتواند به صورت انتقاد نامتناسب از رژیم سابق در مقایسه با رژیم فعلی، یا تمایل به نسبت دادن مشکلات کنونی به میراث پهلویها، نمود یابد. این دیدگاه، گذشته را به عنوان زخمی التیامنیافته میبیند که همچنان چرک میکند.
با این حال، تفاسیر جایگزین، به ویژه از سوی چهرههایی مانند محمدرضا نیکفر، نشان میدهند که نقد مستمر دوران پهلوی صرفاً یک «عقده» نیست، بلکه تحلیلی تاریخی و آگاهانه از ریشههای اقتدارگرایی در ایران است، که تداومی در ماهیت ساختارهای قدرت را فراتر از رژیمهای خاص میبیند.65 این رویکرد به دنبال درک مسائل سیستمی عمیقتر است تا تمرکز صرف بر دشمن سیاسی فوری. این بحث بر سر روایتهای تاریخی، به جای اینکه تنها یک موضوع آکادمیک باشد، در واقع نبردی نیابتی بر سر جهتگیری سیاسی آینده ایران است. اگر گروههای مختلف اپوزیسیون نتوانند بر سر علل انقلاب یا ماهیت رژیم پیشین به توافق برسند، در شکلگیری یک چشمانداز مشترک برای آینده با مشکل مواجه خواهند شد.70 این اختلاف عمیق ایدئولوژیک بر سر حافظه تاریخی، به طور قابل توجهی بر پتانسیل اتحاد و اقدام مؤثر در میان اپوزیسیون تأثیر میگذارد.
پیشنهاداتی برای تحقیقات آتی در این حوزه:
- تحقیقات روانشناختی تجربی: انجام تحقیقات تجربی بیشتر در مورد شیوع و تأثیر روانشناختی «عقده پهلوی» با استفاده از روشهای روانشناختی کمی و کیفی، مانند نظرسنجیها و مصاحبههای عمیق با اقشار مختلف جامعه ایران و دیاسپورا.3
- مطالعات تطبیقی: انجام مطالعات تطبیقی در مورد نحوه مواجهه جوامع پس از انقلاب (مانند کشورهای پساشوروی یا پساکلنیال) با میراث رژیمهای سرنگونشده و چگونگی ساخت و مناقشه روایتهای تاریخی در آن بسترها.
- تحلیل محتوای شبکههای اجتماعی: تحلیل محتوای دقیق شبکههای اجتماعی فارسیزبان (مانند توییتر/ایکس، اینستاگرام، تلگرام) برای ترسیم گفتمان در حال تحول درباره دوران پهلوی در میان بخشهای مختلف جامعه ایران، به ویژه نسلهای جوانی که خاطره مستقیمی از شاه ندارند.41
- نقش دیاسپورا: تحلیل نقش جوامع دیاسپورا در تداوم، تغییر یا ایجاد روایتهای تاریخی جدید درباره دوران پهلوی و انقلاب.
تاریخ معاصر ایران با نبردهای ایدئولوژیک گره خورده است، اما کمتر گفتمانی به اندازه «پهلویستیزی» توانسته نیروهای ناهمگون و حتی متضاد را ذیل یک پرچم مشترک گرد آورد. این گفتمان که روزگاری موتور محرک انقلاب بود، امروز خود به موضوعی برای جدال تبدیل شده و از سوی طرفداران سلطنت، با برچسب روانشناسانه «عقده پهلوی» بازتعریف میشود. این مقاله به کالبدشکافی این ایده میپردازد که چگونه یک کینه تاریخی به لجبازی سیاسی بدل شد، چگونه چپها و مذهبیون در «دشمنی با پهلوی» به اتحاد رسیدند و این میراث چگونه تا امروز در جدالهای سیاسی و اجتماعی ایران، به ویژه در شبکههای اجتماعی، زنده مانده است.
۱. ریشههای کینه: تولد گفتمان پهلویستیزی
پهلویستیزی با محمدرضاشاه آغاز نشد؛ ریشههای آن به دوران پدرش، رضاشاه، بازمیگردد. پروژهی نوسازی آمرانه و دولت-ملتسازی او، با تمام دستاوردهایش در ایجاد زیرساختهای مدرن، با دو ستون اصلی جامعهی سنتی ایران یعنی «بازار» و «روحانیت» در تقابل مستقیم قرار گرفت.
- ضربه به سنت و دین: اقداماتی نظیر «کشف حجاب اجباری»، «متحدالشکل کردن لباس»، و محدود کردن روحانیون، صرفاً اصلاحات اجتماعی نبودند؛ بلکه در نگاه بخش بزرگی از جامعه، تعرض به هویت دینی و سنتهای ریشهدار تلقی میشدند. همانطور که در کتاب «حجاب و روشنفکران» به تفصیل آمده، واقعه کشف حجاب به یک «ترومای فرهنگی» بدل شد که کینهای عمیق را در حافظه جمعی جامعه مذهبی حک کرد. این کینه، سنگ بنای روایتی شد که رژیم پهلوی را ماهیتاً «ضد اسلام» معرفی میکرد.
- سرکوب سیاسی: همزمان، سرکوب شدید مخالفان سیاسی و منتقدان، از ملیگرایان گرفته تا نیروهای نوپای چپ، جبههی دیگری از دشمنان را برای این سلسله ایجاد کرد.
بنابراین، پهلویستیزی از همان ابتدا دو سر داشت: یک سر آن در «مقدسات» و سر دیگر آن در «سیاست» بود.
۲. اتحاد شوم سرخ و سیاه: پهلوی به مثابه دشمن مشترک
شاید شگفتانگیزترین فصل تاریخ سیاسی ایران، اتحاد نانوشتهی دو نیروی ایدئولوژیک متضاد یعنی «مذهبیون» (ارتجاع سیاه) و «چپها» (ارتجاع سرخ) علیه دشمن مشترکشان، یعنی حکومت پهلوی بود. این اتحاد بر پایهی یک «تنفر مشترک» بنا شد، نه یک «هدف مشترک».
- روایت چپها: برای روشنفکران و چریکهای چپ، شاه نماد یک «رژیم دیکتاتوری، وابسته به امپریالیسم آمریکا و حافظ منافع طبقاتی بورژوازی کومپرادور» بود. پهلویستیزی برای آنان، ترجمان مبارزه با استبداد، کاپیتالیسم و امپریالیسم بود. آنها مدرنیزاسیون پهلوی را سطحی و در خدمت تحکیم یک دیکتاتوری فاسد میدیدند.
- روایت مذهبیون: برای روحانیون و در رأس آنها آیتالله خمینی، شاه نماد «طاغوت»، عامل «غربزدگی»، مروج «فساد و فحشا» و ادامهدهنده راه پدرش در اسلامزدایی بود. پهلویستیزی برای این گروه، یک وظیفه شرعی برای دفاع از کیان اسلام در برابر تهاجم فرهنگی و سیاسی غرب بود.
این دو روایت، با وجود تضادهای بنیادین، در یک نقطه به هم رسیدند: نفی کامل پهلوی. این نفرت مشترک آنچنان قدرتمند بود که هر دو گروه را از دیدن خطرات اتحادشان کور کرد و زمینهی انقلابی را فراهم آورد که در نهایت، یکی از این دو متحد را به طور کامل حذف کرد.
۳. از انقلاب تا امروز: تداوم پهلویستیزی و تولد «عقده پهلوی»
پس از انقلاب ۱۳۵۷، پهلویستیزی از یک گفتمان اپوزیسیون به «ایدئولوژی رسمی» نظام حاکم تبدیل شد. تمامیت جمهوری اسلامی بر پایهی نفی و اهریمنسازی از رژیم گذشته بنا شد تا بتواند موجودیت خود را توجیه کند. این گفتمان تا دههها در کتابهای درسی، رسانههای رسمی و سخنرانیهای سیاسی بازتولید شد.
اما در سالهای اخیر، به ویژه با گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی، این روایت رسمی با یک «ضدروایت» جدی مواجه شده است. این ضدروایت که عمدتاً توسط سلطنتطلبان و منتقدان جمهوری اسلامی ترویج میشود، تمام نقدهای وارد بر دوران پهلوی را تحت عنوان «عقده پهلوی» بازتعریف میکند.
- مفهوم «عقده پهلوی»: این اصطلاح، که در فضای مجازی بسیار پرکاربرد است، نقدهای مخالفان را از یک موضع سیاسی به یک «مشکل روانشناختی» تقلیل میدهد. بر اساس این نگاه، انقلابیون سال ۵۷ و حامیان امروز جمهوری اسلامی، نه از سر دغدغههای سیاسی یا اجتماعی، بلکه به دلیل نوعی «حسادت»، «کینهتوزی» و «عقدهی حقارت» در برابر پیشرفتها و شکوه دوران پهلوی، با آن دشمنی میکنند. این ترمینولوژی به شکل هوشمندانهای هرگونه نقد منطقی به استبداد، نقض حقوق بشر یا سیاستهای غلط دوران پهلوی را با برچسب «عقده» بیاعتبار میسازد.
- صدای جامعه در شبکههای اجتماعی: امروز، شبکههای اجتماعی به میدان اصلی این نبرد روایی تبدیل شدهاند. از یک سو، نسل جوانی که هیچ تجربهی مستقیمی از دوران پهلوی ندارد، با دیدن تصاویر و ویدئوهای آن دوران و مقایسهی آن با وضعیت فعلی، به نوعی «نوستالژی» برای یک «بهشت گمشده» دچار شده و منتقدان را به داشتن «عقده پهلوی» متهم میکند. از سوی دیگر، مدافعان انقلاب و منتقدان پهلوی، با یادآوری سرکوبهای ساواک، فقر و نابرابریهای اجتماعی، سعی در مقابله با این موج نوستالژی دارند و طرف مقابل را به «تحریف تاریخ» متهم میکنند.
نتیجهگیری
«پهلویستیزی» بدون شک یک نیروی تاریخی واقعی و یکی از مهمترین علل وقوع انقلاب ۱۳۵۷ بود. این گفتمان محصول سیاستهای اقتدارگرایانه و ضد مذهبی پهلوی اول و استبداد سیاسی و وابستگی خارجی پهلوی دوم بود که توانست دشمنان ناهمگون را متحد کند. با این حال، تداوم این گفتمان به شکل یک ایدئولوژی رسمی پس از انقلاب و استفاده از آن برای توجیه ناکارآمدیها، به تدریج آن را از اعتبار ساقط کرد.
امروز، ظهور اصطلاح «عقده پهلوی» نشاندهندهی یک چرخش مهم در این نبرد تاریخی است. این اصطلاح، بیش از آنکه یک تحلیل دقیق باشد، یک «سلاح سیاسی» در جنگ روایتهاست. این جدال نشان میدهد که جامعه ایران، چهل و چند سال پس از انقلاب، هنوز در حال کشتی گرفتن با گذشتهی خود است و نتوانسته به یک فهم مشترک و غیرایدئولوژیک از دوران پهلوی و دلایل سقوط آن دست یابد. تا زمانی که این گذشته به درستی کالبدشکافی نشود، به نظر میرسد آیندهی سیاسی ایران نیز در گروگان تقابل بیپایان «پهلویستیزی» و «عقده پهلوی» باقی خواهد ماند.
