ویدیوی طنز زینب موسوی درباره شاهنامه و فردوسی، موجی از واکنشها را برانگیخت، بسیاری در اعتراض و انتقاد و برخی نیز در موافقت. به این بهانه لازم دیدم موضوعی که مدتهاست در ذهن دارم را درباره فردوسی و مواضع متناقض ایرانیها و بخصوص روشنفکران درباره او بیان کنم. شاید هیچ شاعری به اندازه فردوسی، مورد بیتوجهی چه از جانب هواداران و چه از جانب منتقدان و مخالفانش قرار نگرفته باشد.
پس از انتشار ویدیوی طنز زینب موسوی، بسیاری از ستایندگان فردوسی در کنار نقد تند زینب موسوی، به ستایش از فردوسی پرداختند. برخی از آنها مدعی شدند که شاهنامه فردوسی در جهان همتا ندارد و بسیاری دیگر آن را نماد هویت ملی ایرانی دانسته و به زینب موسوی خرده گرفتند که به هویت ملی خود هتاکی کرده است. المیرا شریفی معتقد است باید جلوی چنین طنزهایی را گرفت و اجازه نداد کسانی همچون او با این فهم اندک و عدم درک، با شاهنامه شوخی کنند. بسیاری از افراد نیز از حکومت خواستند چنان که با دیگران به خاطر کوچکترین نقد از فرهنگ و سنت دینی برخورد میکنند با زینب موسوی برخورد کنند.
نکته جالب در این واکنشها آن است که از جانب افرادی صورت میگیرد که اتفاقا خودشان همواره مورد نقد تقدسگرایان قرار گرفتهاند و به آزادی بیان خودشان باور دارند. اما چرا فردوسی و شاهنامه چنین جایگاهی در ذهن برخی از مردم و روشنفکران یافته که برخلاف مواضع حکومت برعلیه المانهای ملی و باستانی ایران، چنین قداستی برای آن قائلند که تاب هیچ درشتگویی برعلیه آنها را ندارند.
توجه افراطی به فردوسی به عنوان یک شاعر ملی، از اواخر دوره قاجار آغاز شد. پیش از آن، فردوسی مانند بسیاری از شاعران پارسیگوی دیگر تا حدی مورد توجه بود اما از آن زمان، جایگاه او به نسبت دیگر ادیبان تاریخ ایران برکشیده شد و البته به شکل هدفمند این ماجرا آغاز شد. بسیاری از روشنفکران اواخر قاجار مثل ملکمخان و تقیزاده در پی احیای فرهنگ و هویت ملی در مقابل سنتهای دینی برای ایران بودند. این گرایش را باید در بستر ناسیونالیسم فرهنگی و پروژه دولتسازی مدرن فهمید.
چند علت مهم را میتوان برای تمرکز بر روی فردوسی و شاهنامه و گرامیداشت او در آن زمان ردیابی کرد:
- هویتسازی ملی
در دورهای که ایران با تهدید نفوذ سیاسی و فرهنگی قدرتهای خارجی روبهرو بود، شاهنامه بهعنوان سندی از شکوه ایران پیش از اسلام و نماد «ایرانیت» برجسته شد. - باستانگرایی بهعنوان ایدئولوژی تجدد
روشنفکران تجددگرا، تحت تأثیر اندیشههای ناسیونالیستی اروپا، گذشته باستانی ایران را سرچشمه غرور ملی معرفی کردند و فردوسی را قهرمان احیای این گذشته دانستند. - پاسخ به بحران مشروعیت سنت
در فضای پس از مشروطه، بخشی از نخبگان برای فاصله گرفتن از گفتمان دینی سنتی، به متون حماسی و ملی روی آوردند تا الگویی سکولار از هویت ایرانی بسازند. - ابزار فرهنگی دولت پهلوی اول
حکومت پهلوی اول از این موج استقبال کرد و آن را در خدمت ایدئولوژی دولت متمرکز و مدرن قرار داد. برگزاری کنگره هزاره فردوسی در ۱۳۱۳ش اوج این سیاست بود، که با حضور ایرانشناسان برجسته جهان، فردوسی را به نماد رسمی هویت ملی بدل کرد.
افرادی مثل ملک الشعرای بهار، سعید نفیسی، فروزانفر و فروغی در برکشیدن فردوسی به عنوان شاعر ملی ایران، نقشی تاثیرگذار داشتند. هدف این افراد، همان طور که دکر کردم ایجاد یک هویت ملی، برای تجسد بخشیدن به ایران سکولار و مدرن بود چنانکه پیش از آن کشورهای غربی مانند ایتالیا، آلمان و فرانسه به واسطه عناصر ملیگرایی، توانستند جنبشهای مدرن را در عرصه اجتماع و سیاست رقم بزنند.
اما فردوسی و شاهنامه، پس از آن به یک نماد برای ناسیونالیستهای افراطی تبدیل شد که مانند یک پرچم از آن بهره میگرفتند و اقدامات افراطی آنها موجب خشم و انتقاد و مخالفت سایر روشنفکران بخصوص نویسندگان چپگرا قرار گرفت. افرادی مثل شاملو، با این موج تمجید و تقدسبخشی به شاهنامه به مخالفت پرداخت و فردوسی را مورد طعن و نقادی قرار داد. با توجه به اینکه از زمان کنگره هزاره فردوسی که در اوایل حکومت پهلوی اول، جهت بزرگداشت فردوسی و معرفی او به عنوان نماد فرهنگ ایرانی برگزار شد، این تقدسبخشی از جانب حکومت پهلوی اول و دوم و دستگاه بوروکراسی حاکم پی گرفته شد، مخالفان حکومت، بدون تمایز قایل شدن میان این دو، به مخالفان فردوسی و شاهنامه نیز بدل شدند.
نکته تاسفبار اینجاست که نه هواداران و ستایندگان فردوسی و نه منتقدان او، چندان با محتوای شاهنامه به شکلی عمیق مواجه نمیشدند. چه از زمان رونق نقالیها و روایت داستانهای شاهنامه و چه از زبان ستایشگران فردوسی، شاهنامه به یک نامه باستان که روایت شاهان ایرانی در زمان شکوه امپراتوری ایران است تقلیل داده شد.
حتی من در جوانی به دلیل مخالفت با مواضع ناسیونالیستهای افراطی، شاهنامه را یک اثر معمولی در روایت داستانهایی از شاهان ایرانی میدانستم اما به دلیل یک پژوهش از حدود بیست سال پیس، با نگاهی عمیقتر با شاهنامه مواجه شدم و دریافتم در این باره دچار اشتباه شده بودم.
زمانی که در مطالعاتم مشاهده میکردم اساطیر یونانی، چگونه در جریانهای فکری فلسفی و جامعهشناسی غربی مورد دقت نظر قرار گرفته یا روانشناسانی چون فروید و یونگ، چگونه به واسطه کنکاش در همین روایتهای اساطیری، جنبش روانکاوی مدرن و جریانهای درخشان پس از آن را پایهگذاری کردهاند به این فکر فرو میرفتم که چرا شاهنامه فردوسی با اینکه همان پتانسیل را دارد و حتی تا این حد مورد ستایش برخی افراد قرار گرفته چرا منشاء جنین آثاری نشده است.
تا اینکه با کتابی تحت عنوان «جامعهشناسی خودکامهگی» مواجه شدم که در آن با استفاده از روایتهای شاهنامه در باب ضحاک، به آسیبشناسی فرهنگ اجتماعی ایرانی پرداخته بود. اما چنین آثاری در زبان فارسی بسیار اندک نگاشته شده است.
به عنوان نمونه در یک مقاله، به مقایسه پدرکشی در اساطیر یونانی با پسرکشی در اسطورههای ایرانی پرداخته بودم و از جمله در یک مطلب، کاراکتر رستم در شاهنامه را مورد تحلیل قرار دادم. برخلاف مدعیات ناسیونالیستهای افراطی که رستم را به عنوان نمادی از پهلوان ایرانی مورد ستایش قرار دادهاند، شواهدی را مورد توجه قرار دادم که نشان میدهد رستم سپهسالاری در خدمت استبداد بود که برای حفظ نظم موجود و نظام سلطنت حتی از جان فرزندش گذشت و به دست خود، فرزندش را کشت. فردوسی در شاهنامه، با زیرکی رستم را مورد نقد و نکوهش قرار میدهد اما برای ملیگرایانی که حفظ خاک، عظمت نام ایران، و شکوه قدرت امپراتوری از کرامت انسانی و آزادگی گرامیتر است، رستم نقش یک نجاتدهنده و قدیس مییابد.
حال باید به آن دست از ستایندگان فردوسی، که از یک طنز مبتذل برآشفته شدند و به دنبال تکفیر فردی هستند که ساحت مقدس شاهنامه فردوسی را به واسطه هتاکیهایش آلوده ساخته، خاطرنشان کرد که طنز یا حتی هجو، بخشی از آزادی بیان افراد به شمار میرود و شما میتوانید ابتذال موجود در یک اثر طنز را مورد نقد قرار دهید اما نمیتوانید گناه توهین به مقدسات به سازنده طنز ببندید و خواستار برخورد با او و مجازاتش شوید. میتوانید او را به وقتناشناسی متهم کنید (چه اساسا این توجیه درست باشد چه نباشد)، اما نمیتوانید از حکومت بخواهید حالا که آزادی بیان افرادی که مواضعشان برخلاف حاکمیت بوده را سلب کرده، پس این فرد را هم که مواضعش نزدیک به حکومت است باید مورد تعقیب و آزار قرار دهد.
سالها پیش جملهای در شبکه اجتماعی خواندم که یکی نوشته بود ما تنها ملتی هستیم که کتابی را میبوسیم اما آن را نمیخوانیم. این نقد به تقدسگرایانی بود که جلد یک کتاب را بیش از محتوایش گرامی میداشتند. حال حکایت شاهنامهپرستانی است که کتاب را تبدیل به یک نماد مقدس کردهاند که نمیتوان به آن درشتی کرد.
آنها مهم است بدانند در یک دنیای مدرن با برخورداری از حقوق مدرن، هم میتوان فردوسی و شاهنامه را نقد کرد هم مورد هجو قرار داد و هم میتوان از محتوای آن، علم و دانش و آگاهی تولید کرد. موضوع از آن جایی جالبتر میشود که اگر این ویدیوی طنز درباره یک کتاب داستانی از یک نویسنده معاصر بود، اصلا مورد توجه واقع نمیشد چون نه طنز آن واجد مفهومی خاص است و نه ساختار و سبک بیان، جذابیت درخوری دارد. اما همین طنز بیمایه و مبتذل، از آنجا که یکی از مقدسات را مورد هجو قرار داده، این چنین واکنشبرانگیز و مورد توجه قرار میگیرد. در واقع، صاحب طنز، به هدف خود رسیده و سوزن را به موضع حساسی وارد کرده تا حسابی سروصدا به پا کند. هیاهویی بسیار بر سر هیچ.
