فهرست مطالب

راست افراطی چگونه صدای بلندی در ایران یافت!؟

بسیاری افراد از حجمِ خشونت کلامی و میزان هتاکی و دریدگی در محتوای کامنت‌های یک گروه در فضای مجازی، دچار حیرت و شگفتی می‌شوند. افراد متعلق به طیف هواداران سلطنت و پادشاهی‌خواه، چنان شکلی از خشونتِ متنی را به نمایش گذاشتند که تا پیش از این در فضای مجازی بی‌سابقه بود. بدیهی است درصد بالایی از این افراد، که می‌کوشند مرزهای وقاحت، بی‌مغزی و هتاکی را درنوردند سایبری‌های وابسته به حکومت هستند که هدف‌شان ایجاد ترس و جلوگیری از محبوبیت پهلوی، و تجسم یک آلترناتیو در ذهن مردم و به تبع آن جامعه جهانی است که می‌تواند سقوط حکومت را هموار کند. اما بدون شک، در میان طیف هواداران پهلوی، دست بالا متعلق به افراط‌گرایان است چرا که تجربه‌های میدانی نشان می‌دهد کمتر صدای معتدل، جان‌آگاه و اندیشه‌گری از اردوی سلطنت‌طلبان شنیده می‌شود.

مخالفان پهلوی همواره کوشیده‌اند با همین دستاویز، به آنها انگ افراط‌گری بزنند و به عنوان یک جریان جدی در عرصه سیاست نادیده‌شان بگیرند. آنها هیچگاه در پی یافتن دلایل این حد از افراط‌گری نرفته‌اند.

می‌خواهم با یک کنکاش در موضوع ریشه‌های این خشم بی‌مهار، پاسخ این پرسش را بیابم. چرا این گروه سوپرافراطی، پیرامون نام پهلوی شکل گرفته است.

از ۸۸ تا ۹۶؛ روشنفکران و تحقیر بی‌صدایان!

برای یافتن پاسخ این پرسش باید به سال ۹۶ بازگردیم. و حتی می‌توانیم تا ۸۸ عقب برویم. در سال ۸۸، مردمی که در پی اصلاح و یا به زبان بهتر، جلوگیری از فاجعه در زندگی روزمره، و حق نفس کشیدن بودند یک تحقیر جمعی را از جانب حکومت تجربه کردند.
پس از تجربه تلخ دوران خاتمی، مردم نسبت به اصلاح از درون حکومت ناامید شدند و از صندوق رای روی گرداندند به تصور اینکه با صندوق، اوضاع بهتر نمی‌شود اما نمی‌دانستند تا چه اندازه می‌تواند بدتر شود.

پدیده‌ای به نام احمدی‌نژاد به مردم نشان داد، در جمهوری اسلامی گرچه وضعیت ایده‌آل ناممکن است اما ابتذال شر و بحران فلاکت مرزی ندارد. به همین علت در ۸۸ مردم دوباره به صف صندوق رای روی آوردند تا از تکرار فاجعه جلوگیری کنند و به تصورشان طبق تجربه ۷۶، می‌توانند این بار هم ورق را برگردانند. اما حکومت به آنها نه گفت.

با اعلام پیروزی احمدی‌نژاد، مردم از این جهت دچار شوک شدند که دریافتند حتی اگر میلیون میلیون هم باشند و یک‌صدا شوند، باز هم آن اقتدار خودکامه، می‌تواند آنها را نادیده بگیرد، حذف و سرکوب کند و به ریش‌شان بخندد.

پس از اعتراضات ۸۸ و پدید آمدن یک جریان اعتراضی مدرن به نام جنبش سبز، و ناکام ماندن آن، از کناره‌های سپهر سیاست یک نام بازخوانی شد: «رضا پهلوی». در نظرسنجی‌هایی که گاه گاه در فضای مجازی و سایت‌های فعال آن زمان صورت می‌گرفت، نام رضا پهلوی حتی از میرحسین موسوی – که آن زمان در اوج مقبولیت قرار داشت – بالاتر قرار می‌گرفت و دارای محبوبیت بیشتری بود. اما آن زمان بیشتر به رویایی در فضای خارج از بازی می‌مانست، رویایی که از همان اولین روزهای پس از انقلاب، بسیاری از مردم عامی در سر می‌پروراندند و هر چه زمان می‌گذشت از وزنِ امکان تهی‌تر می‌شد و به شکل آرزویی محال درمی‌آمد: بازگشت عصر پهلوی!

آن زمان رضا پهلوی، فعالیت زیادی نداشت و وزنه‌ای در عرصه سیاست بخصوص در میان اپوزسیون به شمار نمی‌آمد.

سال ۹۶ را می‌توان از این منظر یک نقطه عطف دانست. نقطه آغاز جریان موسوم به براندازی، پس از شنیده شدن شعار «اصلاح‌طلب، اصولگرا! دیگه تمومه ماجرا».
در خلال اعتراضات ۹۶، خاتمی طبق معمول با ادبیات آشنای کرنش به قدرت، در دفاع از مردم به حاکمیت التماس کرد که نزنیدشان. این‌ها که برانداز نیستند. فقط یک خواسته از پدرشان دارند. در پاسخ به او، هشتگ #براندازم ترند شد و خیل عظیمی از کاربران فضای مجازی، اعتراف کردند که هدف‌شان اتفاقا براندازی کلیت نظام است نه طلب حق‌شان از این حکومت. مردم از اصلاح ناامید شده بودند.
در اینجا بود که یک هم‌صدایی و هم‌دستی ملموس میان طیف چپ‌گرایان و اصلاح‌طلبان، برعلیه موج براندازی و کاربران برانداز شکل گرفت. افراد شناخته‌شده ای چه از جناح اصلاح‌طلب و چه طیف متمایل به چپ، اعتراضات ۹۶ و پس از آن ۹۸ را با نام‌هایی مثل قیام فرودستان فروکاستند و کوشیدند مطالبات آنها را تحقیر کنند. معترضان نه در داخل تریبونی داشتند و نه در خارج کشور. آن‌هایی که قبلا مردم معترض را خس و خاشاک می‌خواندند تلویزیون را در دست داشتند و روزنامه‌های اصلاح‌طلب که در ۸۸، حامی معترضان بودند حالا هیچ همدلی با معترضان نشان نمی‌دادند.

در اعتراضات ۹۸، که پس از گرانی بنزین رخ داد، بسیاری از فعالان شناخته شده متمایل به جریان اصلاحات، که حتی سابقه زندان داشتند، معترضان را مردم گرسنه‌ای در پی نان می‌دانستند که مطالبه‌شان فقط اقتصادی است و هیچ خواسته مدنی یا تفکر قاعده‌مدی در پس خود ندارد و این اعتراضات، یک «قیام کور» است و قطعا نتیجه‌ای نخواهد داد. اینترنت خاموش شد و مردم جان به لب رسیده، در طول و عرض خیابان‌ها قتل عام می‌شدند و هیچ کس صدای آنها را بازتاب نمی‌داد.

اما چرا. رسانه‌های خارجی متوجه شدند در ایران اتفاقاتی در معرض وقوع است. نقشه‌های جغرافیا، گربه‌ی خاورمیانه را تاریک نشان می‌داد و در اینجا بود که مزدبگیران ظریف حکومت، در آن سوی مرزها فعالیت‌شان را شروع کردند. آنها در پاسخ به سوال خبرنگاران خارجی که «در ایران، چه خبر است» می‌گفتند شاید خبری باشد اما چیز خاصی نیست. کسانی که کشته می‌شوند مردم نیستند، چون ما با آشنایان‌مان در ایران که تماس می‌گیریم هیچکدام‌شان در خیابان نیستند.

«سرکوب خشن!؟». البته خشونت هست اما این خشونت از هر دو طرف رخ می‌دهد. جهان، ناظر رخ‌نماییِ ژورنالیست‌هایی بود که به همان آسانی که احمدی‌نژاد، جلوی دوربین‌ها، آمار پیش چشم مردم را جعل می‌کرد، حقیقت را سر می‌بریدند. «والتر دورانتی»‌هایی که این بار زن بودند و جهان دروغ‌های زنان را راحت‌تر باور می‌کند. وقتی زنان ایرانی، درباره حکومتی که متهم به سرکوب حقوق زنان است، این گونه می‌گویند پس حتما خبر خاصی نیست. نگار مرتضوی و فرناز فصیحی، به یک نماد بدل شدند. نمادی از اینکه ژورنالیسم، تا چه حد می‌تواند در ابتذال فرو رود که با ظاهری موجه به هدفی کاملا ناموجه دست یابد: انکار مداوم حقیقت!

حکومت، از این فرصتی که خاموشی اینترنت و لشکر سفیدشویان کراوات‌پوش و طناز در اختیارش نهاد نهایت استفاده را برد و دستش تا آرنج به خون معترضان آلوده شد بدون آن‌که هیچ هزینه سیاسی‌ای در جهان برایش به دنبال داشته باشد.

نه اعتراضی، نه قطعنامه‌ای نه بیانیه‌ای! کم‌سابقه‌ترین خشونت دولتی با کم‌سابقه‌ترین واکنش‌های جهانی مواجه شد. فردی اگر در سه روز، ۱۵۰۰ مرغ را گردن می‌زد، دستکم از جانب دیگران یک سلاخ متبحر نامیده می‌شد.
پس از بازگشایی اینترنت، تازه موج جدیدی از جدل‌ها آغاز شد. مردمی که بوی باروت تمام ریه‌های‌شان را پر کرده بود، تنها منفذی که برای رساندن صدای‌شان داشتند، یعنی شبکه‌های اجتماعی را بازیافتند. آنها سعی کردند صدای خشم‌شان و حیرت‌شان از این میزان درندگی حکومت را به گوش جهان برسانند. اما حتی در شبکه‌های اجتماعی هم صدای انکارکنندگان بلندتر بود.

همگرایی چپ‌ها و اصلاح‌طلبان برعلیه فرودستان

مردم زخمی و گلوله خورده، سعی داشتند به جهان بفهمانند که چنین حکومتی قابل اصلاح نیست و گروهی در مقابل‌شان صف آراستند که به ظاهر نه تنها منتسب به حکومت نبودند که خودشان را مخالف معرفی کرده بودند اما اصرار داشتند که اوضاع آن قدرها هم بد نیست و می‌توان به اصلاح امید داشت. همان زنانی که با آراستگی و مجهز به انگلیسی فصیح جلوی دوربین رسانه‌های خارجی می‌نشستند مساله حجاب را نه سمبل سرکوب جنسیتی از جانب حاکمیت تئوکراتیک، که فرهنگ زنان ایرانی معرفی می‌کردند. آنها به زبان انگلیسی به مخاطبان انگلیسی خاطرنشان می‌کردند که حکومت مذهبی حاکم بر ایران چندان هم در مساله حجاب سخت‌گیر نیست.

کاربران ایرانی، در مقابل می‌کوشیدند این جعل صریح و وقیحانه‌ی حقیقت را برملا کنند. اما این جماعت، نه تنها نقد‌های جدی و قابل تامل در پای پست‌های‌شان را پاسخ نمی‌گفتند که برعکس، چند کامنت فحاشی که کاربران خشمگین در پاسخ به آنها نوشته بودند را پیراهن عثمان کرده و آن‌ها را به عنوان Harassment گزارش می‌کردند تا صدای این معترضان را حتی در شبکه‌های اجتماعی هم خاموش کنند. آن‌ها از جنسیت‌شان به عنوان یک حربه استفاده می‌کردند تا مخالفان نظرات‌شان را مشتی ضد زن معرفی کنند.
این ژورنالیست‌ها را به لحاظ گرایشات فکری و سیاسی می‌توان به دو دسته و طیف تقسیم‌بندی کرد. یک دسته، روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب بودند که عمدتا پس از ۸۸ یا قبل از آن مهاجرت کرده بودند. و گروه دیگر، فعالان و روشنفکران چپ‌گرای ایرانی بودند که در دوران پهلوی انقلابی بودند و اکنون، اعتقاد به اصلاح حکومت مذهبی داشتند.
در آن بزنگاه، این دو دسته به لحاظ واکنش‌های‌شان در برابر کاربران معترض و به اصطلاح برانداز، تقریبا یکسان عمل می‌کردند. آنها معترضان را به انجاء مختلف تحقیر می‌کردند. آنها را روبات، فیک، اکانت ناشناس و فحاش می‌خواندند. برای کاربران معترض، این یک برخورد آشنا بود که سالیان سال از جانب حکومت تجربه‌اش کرده بوند. طرد و تحقیر و نادیده گرفته شدن در طول سالیان دراز، می‌تواند آتش خشمی سهمگین را در دل‌ها شعله‌ور کند. مردمی که دوران جوانی‌شان بدین ترتیب سپری شد یا جوان‌هایی که همان برخورد تحقیرآمیز که در زندگی زورمزه‌شان از جامب حکومت تحمل می‌کردند را این بار از جانب کسانی می‌دیدند که خود را منتقد خکومت معرفی می‌کردند. آنها دستکم انتظار داشتند صدای‌شان از جانب کسانی که برخلاف مزدوران حکومت، از جنس خودشان بودند شنیده شود.
یکی از ترفندهای عضوگیری داعش در عراق و سوریه، دعوت از کسانی بود که به دلیل قومیت، مذهب یا باورهای‌شان از جانب قدرت حاکم نادیده گرفته شده بودند. آنها از این طردشدگان، آدمکش‌های حرفه‌ای می‌ساختند و با توجیهات مذهبی، به انتقام‌گیری مشروعیت می‌بخشیدند و سلاح به دست جماعت خشمگین که دل‌های‌شان از عقده و کینه پر بود می‌دادند و بدین ترتیب از مرزهای اخلاقی و انسانی رد می‌شدند. آنها می‌دانستند چه پتانسیل طوفانی و سهمگینی در دل‌های تحقیرشدگان نهفته است.
روزها پس از آبان ۹۸، دی ماهی فرا رسید که یک هواپیما در ایران سقوط کرد. زمانی که شک و تردید نسبت به ساقط شدن هواپیما با موشک مطرح می‌شذ، دوباره این جماعت ژورنالیست پای کار شدند و از یک سو، به تمسخر این ادعا در شبکه‌های اجتماعی پرداختند و از سوی دیگر در رسانه‌های خارجی چنین ادعاهایی را رد کردند. سرعت ماجرا باعث شده بود که آنها نتوانند با حکومت هماهنگ باشند و این ناهماهنگی باعث شد که ظرف سه روز، مدعیات آنها از جانب حقیقتِ فاش شده سیلی بخورد.
این اتفاق یک نقطه عطف بود. سرنشینان این هواپیما، آدم‌های عادی از قشر متوسط بودند که اتفاقا سیاسی نبودند، مهاجرت کرده بودند و کسی تصور نمی‌کرد صابون حکومت به تن آنها هم بخورد. سیلی واقعیت گوش‌ها را نواخت. در ذیل یک حاکمیت نابخرد، زورگو و ناشنوا، هیچ کس ایمن نیست. حتی اگر به آن سوی جهان گریخته باشد. یک خط‌کشی روشن اتفاق افتاد که مرزی قابل تشخیص میان این سو و آن سو ترسیم می‌کرد. دیگر، هوادار حکومت بودن، حتی به هزار ترفند، کار آسانی نبود.
در این سو، جمعیتی زخم‌خورده وجود داشت که گرچه زخم‌های واقعی و عیان را از حکومت دیده بود، اما زخمی پنهان از افرادی به دل داشت که سال‌ها نقش منتقد حکومت را ایفا کرده بودند. آنها وقتی به اعتراضات ۹۶ و ۹۸ نگاه می‌کردند افراد کمی از خیل روشنفکران و فعالان منتقد را می‌یافتند که در آن بزنگاه، به سمت حکومت نلغزیده باشند. خشم، طبق خاصیت خود تاری دید می‌آورد. آنها با خشم و سرخوردگی به تاریخی که پشت سر گذاشته بودند می‌نگریستند. برای همین، هر فرد شناخته شده‌ای که در این سال‌ها پای صندوق رای دیده شده بود یا جناحی از حکومت را تبلیغ کرده بود، با هر سابقه و سائقه‌ای، مشکوک دانسته می‌شد.
افرادی که شاید خودشان هم در ۹۶ رای داده بودند اما خطای آدم‌های شناخته‌شده را نمی‌پذیرفتند و حتی آنها را مسبب فریب مردم می‌دانستند. آنها دیگر دچار بدگمانی و پارانویا شده بودند. تصور می‌کردند همه دست به هم داده بودند تا آنها را بفریبند و پای صندوق بکشانند و چند ماه بعد در خیابان به گلوله ببندند. مردمی که در خیابان سلاخی شدند دیگر چقدر می‌توانستند تحقیر شوند که مسبب اوضاع بگوید: «فقط به سر شلیک نکردیم. به پا هم شلیک کردیم»

شلیک به اعتماد عمومی

گرایش افراطی به پهلوی، در همین بحبوحه شکل گرفت. رضا پهلوی، تنها کسی بود که دستش به جوهر رنگی صندوق رای آلوده نبود. تنها فرد شناخته‌شده ای بود که در جدال میان مردم و قدرت، هیچگاه سمت قدرت نایستاده بود. هیچگاه تبلیغ هیچ جناحی از حکومت را در کارنامه نداشت. و علاوه بر همه این‌ها، حامل یک نسب بود که حالا «دوران شکوه ایران» نام گرفته بود. در برابر اوضاعی که مردم تجربه می‌کردند و جهنمی که در آن دست و پا می‌زدند، دوران پهلوی همان «بهشت گمشده» بود.
این دسته از معترضین موسوم به برانداز، به سمت او متمایل شدند. گرایشی که در ابتدا به لحاظ وزن سیاسی چندان قابل توجه نبود اما مخالفت همان گروه از ژورنالیست‌ها و بخصوص روشنفکران چپ، با پهلوی، در این علاقه دمید و آن را به شکل افراطی بدل کرد. این روشنفکران وقتی نام پهلوی به میان می‌آمد هنوز هم انقلابی بودند؛ حتی در شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی. آنها در عین اینکه همچنان منتقد نرم و اصلاح‌طلب جمهوری اسلامی بودند، در برابر پهلوی هیچ مصالحه‌ای نداشتند. آنها شروع کردند به تاختن به ایده «دوران شکوه پهلوی» چنان که گویی، همچنان این سلسله بر سر قدرت است. آنها در اینجا، با سایبری‌های حکومت همراستا شدند و هر دو همزمان مشغول فروکاستن، تحقیر و انکار تمام دستاوردهای دوران دو پادشاه پهلوی شدند.
در آن زمان که نام رضا پهلوی چندان وزنی نداشت و عملکرد او هم قابل نقد نبود، تمام تلاش این روشنفکران، معطوف رژیم گذشته و انتقاد از عملکردهای آن شد. در حالی که مردم عامی کوچه و خیابان، در هر مقایسه‌ای، می‌توانستند تمایز دو دوره را به وضوح حس کنند. چیزی که حتی از جانب برخی کارگزاران حکومت نیز – سال‌ها پیش – به زبان آمده بود.
حقیقت این است که نه دوران پهلوی، بهشت مطلق و نه این دوران، جهنم مطلق است. اما آن‌چه به افراط‌گری دامن می‌زند، عدم شنیدن صدای مخالف و معترض است. گروهی که همواره عادت داشتند متکلم یک سویه باشند – چه در تریبون‌های رسمی مثل صداوسیما و چه روزنامه‌ها و ارگان‌های اجتماعی و فرهنگی – نمی‌توانستند تحمل کنند که مخاطبان‌شان آن‌ها را به چالش بکشند. سالیان دراز، صاحبان و مدیران نشریات و روزنامه‌ها و بعدا سایت‌ها، تنها مطالب مربوط به خط فکری خود را منتشر می‌کردند و مقالات و نظرات مخالفان خود را رد و حذف می‌کردند. تفاوت شبکه‌های اجتماعی در این بود که حذف نظرات دیگران درباره مطالب‌شان امکان‌پذیر نبود. اما باز هم این امر منجر به شنیدن صدای مخاطبان نشد و آنها مجبور شدند مخالفان‌شان را مشتی روبات و اکانت فیک بخوانند.
شکلی از اقتدارگرایی در این دوران از جانب کسانی تجربه می‌شد که مدت‌ها خود را به عنوان منتقد اقتدارگرایی معرفی کرده بودند. اقتدارگرایی تنها در ظرفی قابل شناسایی و اندازه‌گیری است که فرد مورد سنجش، برخوردار از قدرت باشد. بدیهی است افراد فاقد قدرت، قربانیان و شکست‌خوردگان، نمی‌توانند اقتدارگر باشند. از خانواده گرفته تا محیط کار، والدین، مدیران کسب و کار یا سردبیران و مدیران مسئول نشریات، افرادی هستند که می‌توانید میزان اقتدارگرایی را در آنها شناسایی کنید. هر جا که صاحب اختیار و قدرت باشی، اما برای اجرای فکر و عقیده‌ات دست به اعمال زور نزنی، و از اختیاراتت در جهت حذف یا سرکوب مخالفت بهره نبری، آن وقت است که در ترازوی سنجش اقتدارگرایی روی کفه‌ی درست قرار می‌گیری.

فاصله روشنفکران از توده مردم

به جز مساله نادیده گرفتن توده مردم از جانب روشنفکران، موضوع مهم دیگری هم وجود داشت: تمایز شدید میان خط فکری این دسته از روشنفکران با مردم طبقه متوسط (اگر نگوییم عقب ماندن از روند رشد فکری جامعه). یک مثال روشن بزنم. در جریان جنبش سبز و حوادث ۸۸، مردم از هر مناسبت مذهبی و غیرمذهبی در جهت اعتراض استفاده می‌کردند. معترضان از تجمعات روز عاشورا و حتی ۲۲ بهمن، که گردهمایی‌های قانونی، مقبول و حکومتی بود برای رساندن صدای‌شان بهره می‌بردند. یکی از وقایع جالب در این روزها، تمایز شعارهایی بود که میان جمعیت و تریبون‌ها وجود داشت. تا پیش از این مردم، شعارهایی که از تریبون‌ها و از طریق بلندگوها اعلام می‌شد را تکرار می‌کردند. اما این بار، وقتی صدای داخل تریبون می‌گفت: مرگ بر آمریکا و اسراییل، مردم می‌گفتند مرگ بر چین و روسیه. حالا تصویر کنید مردمی که از سال ۸۸، خشم‌شان را از چین و روسیه به عنوان حامیان خستگی‌ناپذیر استبداد حاکم فریاد می‌زدند با روشنفکرانی مواجه شوند که هنوز در افکار و امیال ضدامپریالیستی خود سیر می‌کنند و به روسیه و چین گرایش دارند تا همچنان ضدیت خود با غرب و آمریکا را حفظ کنند.
حتی در دوران میان دو جنگ، که اوج دوران محبوبیت و جذابیت ایده کمونیسم و شوروی در جهان و به تبع آن ایران بود، عده هر چند قلیلی از روشنفکران و فعالان سیاسی، از سرسپردگی احزابی مثل حزب توده به شوروی انتقاد می‌کردند. حالا پس از گذشت دهه‌ها از آن دوران و برملا شدن جنایات حزب کمونیست در شوروی، چه در زمان استالین و چه پس از آن، وقتی مردم با روشنفکرانی مواجه می‌شدند که نه تنها آن سابقه تاریک را مورد انتقاد قرار نمی‌دادند که حتی از آن دفاع می‌کردند و سعی در توجیه اشتباهات احزاب چپ در جریان انقلاب، مقابله با شاه و پس از انقلاب داشتند، چقدر خشم‌شان تحریک می‌شد. بدون شک، چپ‌گرایان باید بدانند که در این زمان، دشمنی با آمریکا و حمایت از جبهه شرق برای مردم نه تنها جذاب نیست که دافعه زیادی دارد و خشم مردم را تحریک می‌کند.
شعار «نه شرقی، نه غربی» هم از طرف افراد معتدل هر گروه، به ایده تعامل با شرق و غرب تغییر یافته و دیگر ایده دشمنی کور با سیستم‌های سیاسی جای خود را به دیپلماسی داده است. روشنفکری که به این نتایج نرسیده باشد از قافله سیر اجتماعی در ایران عقب مانده است و هرگز نخواهد توانست دل مردم را به دست آورد.
آن گروه بی‌صدا، طرد شده که از دو جانب مورد هجوم قرار گرفته بود، اکنون به مدد شبکه‌های اجتماعی صدایی یافته و می‌تواند قدرت‌نمایی کند. و البته این تنها جایی است که امکان بروز و ظهور دارد و در صحنه واقعیت اجتماعی همچنان مورد سرکوب است چرا که آن نظام سرکوب‌گر همچنان در قدرت است. بنابراین صدای این گروه، و برندشان، یک خشم مهارنشدنی است. باز هم باید اعتراف کرد، جمهوری اسلامی در این زمینه هم موفق بوده است. سلب اعتماد عمومی، در ذیل دیکتاتوری دروغ و حکومت فریب، فقط برعلیه حکومت کار نمی‌کند که علیه خود مردم نیز ضامنش رها می‌شود. یکی از ترفندهای مهم حکومت، تولید اپوزسیون درونی بود که سال‌ها در قالب اصلاح‌طلبان نقش منتقد و مخالف ایدئولوژی حاکم را ایفا کردند و مثل باقی منتقدان هزینه دادند. در اعتراضات پس از ۹۶، همان کسانی که زندان و شکنجه را از جانب حکومت متحمل شده بودند، در نزاع میان مردم و حکومت، در بهترین حالت بی‌طرفی اتخاذ کردند.
افرادی که دچار سندروم استکهلم شدند به کنار؛ بسیاری از آنها در حمایت از روحانی و گروه ظریف، راه افراط در پیش گرفتند و نقش لژیونرهای پروپاگاندا را ایفا کردند. افراد شناخته شده‌ای که از زندان رژیم رها شده و در تبعید اجباری به غرب پناهنده شدند، ناگهان پرده برانداخته‌اند و از مخالف رادیکال، به منتقد معتدل بدل شدند. در اینجا چند المان اساسی حایز اهمیت است.
گفتمان حکومت در داخل کشور، اکنون فرسوده و شکست‌خورده بود. اما منتقدانی که در داخل کشور برعلیه بخشی از این گفتمان موضع گرفته و هزینه داده بودند در خارج کشور، به حامیان بخش دیگری از آن گفتمان بدل شدند. در حالی‌که برای قاطبه مردم، کلیت گفتمان جمهوری اسلامی، یک ایدئولوژی منسجم و یکپارچه بود که صرفا همنوایی و یکسویی با بخش کوچکی از آن، می‌توانست تو را از نظر آنها به حامی حکومت بدل کند. یکی از آن خرده روایت‌ها، مساله فلسطین بود.
از نظر مردم، ایده فلسطین و جمهوری اسلامی، یک سوژه واحد به شمار می‌رفتند و قابل تمایز نبودند. بنابراین حمایت از فلسطین یا مقابله بر علیه اسراییل، بخصوص اگر با ترمینولوژی و لغتنامه جمهوری اسلامی صورت می‌گرفت، می‌توانست در نظر مردم، اپوزسیون پیشین را به سمپات حکومت بدل کند. بسیاری از این مردم شاید معتقد به جنابات اسراییل در غزه و بر علیه فلسطین بودند اما می‌دانستند یکی از ستون‌های ایدئولوژیک و بنیانی جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون، مساله فلسطین و عدم مشروعیت اسراییل به عنوان یک کشور است. شعارهای مردم برعلیه فلسطین اوج این افراط‌گرایی – که مسبب آن، جمهوری اسلامی و ستم مضاعفش بر مردم ایران، با دستاویز حمایت از فلسطین بود – را نشان می‌دهد.
مردم به عنوان ناظر در شبکه‌های اجتماعی فعالیت اپوزسیون تبعیدی را زیر نظر داشتند. آن‌ها وقتی می‌دیدند یکی از آنها، در هنگام جنایات حکومت ایران برعلیه معترضان ایرانی، سعی می‌کند نقش یک منتقد معتدل و بی‌طرف را بازی کند اما در هنگام جنایات اسراییل برعلیه فلسطین، مواضع رادیکال دارد، او را به عنوان یک عنصر مشکوک قلمداد می‌کردند. ضدیت با آمریکا و اسراییل و حمایت از برخی ایده‌های نظام، تبدیل به سنگ محک کاربران ایرانی، برای شناسایی عوامل مشکوک که نقش اپوزسیون را بازی می‌کردند شد. در این میان، حکومت هم تعدادی از عوامل خود را به داخل اپوزسیون نفوذ داد و سپس از آنها برای تخریب وجهه جریان مخالف استفاده کرد و همه این‌ها موجب شد، مردم دیگر به سادگی، به افرادی که در داخل و خارج خود را مخالف رژیم معرفی می‌کردند اعتماد نکنند حتی اگر هزینه‌های فراوان داده باشند.
مجموعه این عوامل، موجبات شکل‌گیری یک گروه افراطی، خشن و سرخورده را فراهم آورد که دور یک نام قابل اعتماد گرد آمده و تمام افراد و گروه‌های دیگر را مورد هجمه قرار می‌دهند. آنها زخم‌خورده‌ی اعتماد، آسیب دیده از نیرنگ و طرد و تحقیر و شنیده نشدن‌اند. آنها آدم‌های عادی، همان اکانت‌های ناشناسی هستند که افراد شناخته‌شده صدای آنها را نشنیده و با انگ روبات و اکانت فیک حتی هویت و موجودیت انسانی را از آنها سلب کرده بودند. حالا آنها به مدد اتحاد و همصدایی، در پی انتقام‌گیری‌اند. همان طور که انکار شده بودند انکار می‌کنند. همان طور که صدای‌شان شنیده نشد، به جای اینکه بشنوند فحاشی می‌کنند. آنها لبریز از خشم و کینه هستند. و حکومت بیشترین بهره را از آنها می‌برد. آنها کسانی هستند که دو بار قربانی شده‌اند و حالا برای باز سوم حکومت آنها را قربانی می‌کند. اما این بار به شکلی کاملا متفاوت. به جای سرکوب، سایبری‌های خود را به همراهی آنها می‌فرستد، به خشم‌شان دنده می‌دهد، عقده‌ها و کینه‌های‌شان را پروار می‌کند و آنها را به سمت و سوی هدف خود می‌کشاند: تخریب تمام چهره‌های منتقد نظام.
تصور حکومت این بوده که رضا پهلوی، بی‌خطرترین چهره اپوزسیون است که دهه‌ها فقط حرف زده و این پتانسیل را دارد که دهه‌های دیگر نیز همچنان سخن‌سرایی کند و از کاریزما، قوت عمل و هوش سیاسی بی‌بهره است. بنابراین حمایت از هواداران او و کشاندن‌شان به ورطه افراط از دو طرف سودمند است. هم موجب می‌شود کسی در میان اپوزسیون بولد شود که کمترین اقدام عملی از او ساخته است و در مقابل، تمام چهره‌ها و گروه‌های دیگر را زمین بزند و از سوی دیگر به واسطه هواداران افراطی‌اش، محبوبیت برند پهلوی در میان مردم هم کاسته خواهد شد.
تا زمانی که این فهم از دو جانب حاصل نشود که هواداران پهلوی، از آتش خشم‌شان بکاهند تا بتوانند به چشم و ذهن‌شان امکان بیشتری در سنجش میدان بدهند و به دموکراسی خردگرا روی بیاورند و سخن گروه‌های دیگر را بشنوند و روی اشتراکات حداقلی با دیگران همگرایی ایجاد کنند و از سوی دیگر، گروه‌های دیگر از عقده پهلوی دست بردارند، خودمحوری و ایدئولوژی گرایی را به طور موقت هم که شده کنار بگذارند و تن به دموکراسی بدهند تا اتحاد هم در میان نخبه‌گان و اپوزسیون و هم میان مردم – به واسطه ایجاد امید، چشم‌انداز روشن و همگرایی – برقرار شود، اتفاق روشنی نخواهد افتاد.