فهرست مطالب

بنر تصویر بزرگ مادورو پایین کشیده می‌شود. دوربین از پشت زنی را نشان می‌دهد که از ماشین خود پیاده شده و دست می‌زند. حتی از پشت می‌توان شعف و اشتیاق رهایی‌بخش این زن را حس کرد. امید، به زندگی روزمره بازگشته!

سقوط مادورو، دیکتاتور ونزوئلا، درست همانند سقوط بشار اسد، برایم لحظه شگفت مسرت‌بخشی بود. آن لحظه، فازغ از چگونگیِ آینده واجد معناست. سقوط برق‌آسایِ دیکتاتورهایی که زبانِ ذهنی یک ملت را به گروگان گرفته و دچار دگردیسی کرده‌اند لحظه‌ی الهام‌بخشی است.

مردم سوریه، پس از آن‌که اعتراضات صلح‌آمیزشان در ۲۰۱۱ با درنده‌ترین وجه مقابله ناانسانی به همدستی بزرگ‌ترین دیکتاورهای جهان پاسخ داده شد، و امکان زیست سعادتمندانه و همراه با امید از آنها سلب شد، به ملتی مصلوب تبدیل شدند. میخ‌هایی در تن‌شان فرو رفت و هر لحظه با از دست دادن خون‌شان به زندگی ادامه می‌دادند. بسیاری مهاجرت کردند و بسیاری بیشتر در وطنی ماندند که دیگر نشانی از وطن نداشت. اخباری که از زندان صیدنایا، یکی از مخوف‌ترین مسلخ‌های انسانیت، به گوش می‌رسید امید را از زندگی مردم سوریه کوچانده بود.

مردم ونزوئلا این تجربه را به شکلی دیگر پشت سر نهادند. آنها برعلیه دیکتاتور همدست شدند، جهان با آنها همراهی کرد اما ناکام ماندند. دیکتاتور، وقیح‌تر از پیش، خود را قدرتمندتر از سرنوشت یافته بود و دیگر خدا هم نمی‌توانست او را به زیر بکشد. مردم از میدان، به زندگی بازگشتند اما امید در همان میدان جامانده بود.

دست خدا، در قالب ارتش آمریکا، ظرف چند ساعت، همه چیز را در ونزوئلا تغییر داد. همان طور که تمام خیابان‌های سوریه، به طرفه العینی، یک به یک از نمادهای سروری دکتر بشار اسد خالی شد. دکتری که به جای نجات انسان‌ها، بلای جان‌شان شده بود.

در ایران وضعیت متفاوت است. زبان نمادین حکومت، طی چند دهه چنان در عمق زیست شهروندان نقوذ کرده، که رهایی از آن، مثل رهایی از چنبره‌ی سنتی هزاران ساله است. آن‌چه نسل‌های بسیاری در ایران، به دنبالش بودند در انقلاب ۵۷ محقق شد. هیچکدام از حوادث صد سال گذشته، همچون انقلاب مشروطه، برآمدن رضاشاه و حکومت دست‌نشانده متفقین، با روح و جان این ملت همخوانی نداشت.

انقلاب مشروطه، از جانب روشنفکران و با حمایت انگلیس شکل گرفت. روشنفکرانی که اندیشه‌های‌شان کاملا با اصول و عقاید مردم سنت‌زده و متعصب مغایرت داشت. زوشنفکرانی که نماینده مردم نبودند، نماینده تفکر مدرن غربی بودند. انقلاب مشروطه یک رخداد نخبگانی بود که مردم در آن نقش جدی نداشتند. در مقابله میان جمهوری و پادشاهی مشروطه، دومی پیروز شد چرا که نام پادشاهی را هنوز یدک می‌کشید و مردم، از شکل حکومتی می‌ترسیدند که در آن قیمی وجود نداشته باشد که به آن تاسی کنند.

روح ملت، با مرجع تقلید، باورهای دینی و چارچوب‌های سنت پدرسالار عجین شده بود. پادشاه پدر ملت بود و اگر وجود او از هستی مردم سلب می‌شد خود را یتیم حس می‌کردند. زندگی روزمره آنها مملو از نشانگان سنتی دین‌سالار بود که تعصب و غیرت، در آن دست بالا را داشت. آن همه مقاومت در برابر پروژه‌های روشنفکران و حکومت، از سوادآموزی گرفته تا وارد کردن زنان به اجتماع و مساله حجاب و حتی دوش حمام، نشانه‌های بارز عمق قدرت این سنت در جان مردم آن زمان است.

با اینکه قدرت از آن کسان دیگر بود، اما مردم همچنان چشم‌شان به روحانیت و مراجع تقلید بود. تا اینکه کمونیسم توانست به رقیب مذهب بدل شود و از قشر روشنفکر، دانسجویان و فرنگ رفتگان عضوگیری کند. اما با همه این‌ها، حتی نشانه‌های تفوق مذهب بر جریان چپ، حتی در میان خود احزاب چپ نیز قابل ردیابی است. نمونه روشن آن، انشقاق درونی سازمان مجاهدین به خاطر انتخاب بین پایبندی یا عدم پایبندی به اصول مذهب است. وقتی در راس یک جریان کمونیستی که مانیفستش ضد مذهب است، گروهی شعبه کمونیسم اسلامی به پا می‌کنند عمق نفوذ مذهب در جان ایرانی بیش از پیش هویدا می‌شود.

حال، می‌توان مصداق آن جمله اول را بیشتر فهمید. اینکه چرا انقلاب ۵۷، بیش از همه‌ی رخدادهای سده اخیر با روح و جان مردم ایران همخوانی داشت. چرا که طی آن، قدرت و روحانیت یکی شد و مرز میان قیم مادی و معنوی برداشته شد. حالا دیگر مال و جان و ناموس، دنیا و آخرتِ مردم به دست یک فرد افتاده بود.

از همین روست که جکومت برآمده از انقلاب ۵۷، توانست فضای گفتمانی جامعه ایرانی را به نفع سنت اسلام شیعی یکدست و یکپارچه کند و تمام نشانه‌گان زیست اجتماعی از در و دیوارهای شهر گرفته تا سر و شکل آدم‌ها را به صورت مطلوب خود تبدیل کند. با مقایسه تصاویر شهر تهران قبل و بعد انقلاب ۵۷، میزان  این دگردیسی را به وضوح می‌توان اندازه گرفت.

تا زمان قتل عام آبان ۹۸، امید به تغییر و انقلابی تازه در زیست روزمره مردم ایران، بیشتر به رویایی ناممکن می‌مانست. پس از آبان ۹۸، حتی همین امید هم ابطال شد. کرور کرور آدم در خیابان سلاخی شدند بی آن که صدایی از جهان شنیده شود. یک نقطه دیگر در نقشه جغرافیای زمین، خاموش شده بود.

یک ناظر بیرونی تا سال ۱۴۰۱، کمتر نشانه‌ای از نزدیک بودن سقوط می‌دید. نمادهای حاکمیت، همچنان به شکل قدرتمندی بر شهر حکمرانی می‌کردند. اما نشانه‌های کوچکی، این اقتدار را هدف گرفته بود. نشانه‌هایی که حکمرانی مطلق نمادهای رسمی در روی زمین را به چالش می‌کشید. دختر خیابان انقلاب، یکی از این پدیده‌ها بود.

اولین نشانه‌ی بارز دگردیسی و شمارش معکوس سقوط یک نظام مسلط را باید در جایی جست که قدمی برعلیه گفتمان برساخته و خدشه‌ناپذیر آن نظام برداشته می‌شود. حجاب زنان، نخستین عرصه‌ای بود که نظام برآمده از انقلاب ۵۷، در جهت ایجاد گفتمان جدید و سلطه بر زبان نمادین فتح کرد. نظامی که قرار بود سنت دیرپالای پدرسالاری را به دوران اوج و شکوه خود بازگرداند و خاطره جامعه مذهبی ایران را به پیش از قدرت‌گیری رضاشاه و حتا جهانِ ایرانی پیشامشروطه بازگردانده و آن را احیا کند اولین نقطه‌ای که می‌بایست بر آن دست می‌گذاشت همان چیزی بود که مهم‌ترین ضربه را به پیکر جامعه سنتی و روحانیت مبارز وارد کرده بود: حجاب زنان.

واقعه کشف حجاب، همواره در ذهن روحانیت و جامعه سنتی، یک ضربه مهلک بر روان سنت و مذهب ایرانی به شمار می‌آمد. رهبران مذهبی بارها از این واقعه به عنوان یک رخداد تلخ و مشمئزکننده یاد می‌کردند و همواره درصدد بازگشت به زمان رونق بازار خود – سلطه‌ی تام بر بدن زنان – بودند. انقلاب ۵۷، همه چیز را آماده این رخداد باشکوه کرده بود. اجباری کردن حجاب، قیامی دیرهنگام علیه واقعه کشف حجاب بود.

گرچه اولین تظاهرات ضدحکومتی برعلیه حکومت اسلامی، توسط زنان و به خاطر موضوع حجاب در اسفند ۵۷ شکل گرفت، اما حجاب اجباری، به سرعت پذیرفته و تبدیل به نظام گفتمانی جدید جامعه شد و پس از آن دیگر مخالفتی برعلیه آن نشد. جامعه سنتی که تکلیفش مشخص بود و چندان مشکلی با لغو و برچیدن بی‌حیایی و بی‌عفتی نداشت اما حتی گروه‌های چپ که خود را پیشرو می‌دانستند مخالفتی ابراز نکردند.

قبل از ۶ دی ماه ۹۶، که دختر خیابان انقلاب، بدون حجاب اجباری روی سکو رفت و روسری خود را بر سر نیزه کرد، اعتراضات و کارزارهای گاه و بیگاهی برعلیه حجاب اجباری شکل گرفته بود اما این رخداد را می‌توان نقطه عطف مهمی در این اعتراضات دانست. در این روز ناقوس به صدا درآمد، و شمارش معکوس سقوط آغاز شد. خاکریزهای نظام یکی از پس دیگری سقوط می‌کردند. دختر خیابان انقلاب، یک نمایش پیش‌گویانه و پیش‌درآمدی بود بر جنبش زن زندگی آزادی.

با این حال تا شکل‌گیری قیام مهسا، گفتمان جمهوری اسلامی همچنان گفتمان مسلط بود و هیچ نشانه بارزی از خدشه‌دار شدن اقتدار نظامی که ثمره‌ی درخت کهنسال پدرسالاری بود در سپهر عمومی دیده نمی‌شد. ناظر هوشمند بیرونی، شاید چیزی را در حال وقوع می‌دید اما هنوز هیچ نشانه‌ای از سقوط نبود. گرچه مردم از وضع موجود ناراضی بودند اما نارضایتی بیشتز از همان وضعیت موجود بود تا نظام مسلط.

در سال ۱۴۰۱ ورق برگشت. خیابان‌ها تسخیر شد و نمادهای مسلط به زیر کشیده شدند. پس از آن، نشانه‌گان هویتی جامعه، از زیر بار سلطه‌ی هزارساله‌ی سنت‌های کهن رها شده بود. انقلاب اتفاق افتاده بود.

به ثمر نشستن انقلاب شاید سال‌ها طول بکشد. اما نخستین چیزی که امکان تحقق آن را برای یک تحلیل‌گر واقع‌بین قابل پذیرش کرد، خیزش زن زندگی آزادی بود. تا پیش از آن، گرچه شاید بسیاری از تحلیل‌گران، با خوش‌بینی، امکان دگرگونی نظام با یک ساختار جدید را نزدیک می‌دیدند اما واقعیت نشان می‌داد، هیچ نشانه‌ای جدی برای تغییر اوضاع وجود ندارد. جامعه مهیای یک دگرگونی عمیق و بنیادین نبود.

جامعه ایرانی، در ظاهر و باطن بسیار سنت‌گراست. سنت دیرین پدرسالاری تا مغز استخوانش نفوذ کرده و برخلاف آن‌چه گروه‌های ملی‌گرا یا ناسیونالیست‌های افراطی سعی بر القای آن دارند خبری از تمدن کهن باشکوه ایرانی نیست. تمدن و فرهنگ ایرانی، مانند سایر تمدن‌های دیگر دارای فراز و نشیب و اوج و فرود است و تنها چیزی که می‌تواند دستمایه برتری قرار گیرد قدمت آن است. که جز متعصبین فاقد ژرف‌نگری، درازای یک تمدن را دلیل ابهت آن برنمی‌شمارند. چه ارجمندی در پیشینه‌ی تمدنی است که پس از هزاران سال، این چنین در ناکامی و سقوط فروافتاده و جامعه‌ای پر از اضطراب و استیصال، نامداراگر، پر از تعصب و فردمحوری و مملو از انگاره‌های زن‌ستیزانه برساخته است!؟ اگر ارزشی هم بتوانیم بر اندام‌واره‌های تمدنی بار کنیم، باید به تمدن آمریکا مباهات کنیم که در مدتی کوتاه، توانسته ساختاری دموکراتیک، قانون‌سالار و عادلانه بنا کند که با تمام ضعف‌هایی که ماهیت یک جامعه انسانی است، به نسبت و در مقایسه با سایر جوامع، امکان زیست شرافتمندانه را برای اغلب شهروندان مهیا کرده است.

تمدن ایرانی، از زمان هجوم قبایل آریایی بر فلات ایران تا کنون، دارای گرایشات مردسالارانه بوده است. آریایی‌ها یک قوم متعصب نژادگرا و مردسالار مانند اعراب بوده‌اند گرچه که شدت مردسالاری در اقوام سامی (نسب اعراب)، به طور کلی به نسبت اقوام دیگر بیشتر بوده است. جامعه ایران در طی هزاره‌ها، ذیل حاکمیت پدرشاهی (پادشاهی) می‌زیسته و هرگز مثلا مانند یونان باستان، دموکراسی را تجربه نکرده است. اگر جهانگشایی و گستره فرمانروایی را ارزش به شمار آوریم، بله، ایران پادشاهی، بزرگ‌ترین امپراتوری کل تاریخ را – به لحاظ وسعت – در دوران هخامنشیان از آن خود کرده بود.

اما در بازه‌های کوتاهی، این گستره‌ی عظیم ذیل حکومتی غیرخودکامه قرار داشته که حقوق اقوام و طبقات مختلف مردم تا حدودی رعایت شود (مانند زمان کوروش بزرگ). منابع مختلفی همچون خدای‌نامه‌ها و اندرزنامه‌ها، نامه تنسر و … وجود دارد که میزان و شدت خودکامگی را در دوران شاهان مختلف ایران باستان بازمی‌نماید. شناخته‌شده‌ترین آنها هم شاهنامه فردوسی است که به شکلی حماسی و نمادین، جامعه ایرانی را به عنوان جامعه‌ای دیکتاتورپرور ترسیم می‌کند که حتی شاهزاده‌ای اصلاح‌گرا همچون فریدون، که حکومت مستبدی همچون ضحاک را به مدد مردم فرو می‌اندازد، خود به زودی بدل به خودکامه‌ای تازه می‌گردد.

پس از اسلام نیز اوضاع به لحاظ سیاسی کمابیش بدین منوال است. اما آن‌چه از آن به عنوان تمدن یاد می‌کنند بیش از هر چیز مرهون فرهنگ است. فرهنگ ایران، به مدد بزرگان خرد و اندیشه و عرفان، نقاط عطف زیادی را تجربه کرده است. از رونق علم پزشکی در دوران ساسانیان گرفته تا بنیان نهادن مامنی برای فلاسفه و حکمای بزرگ که حتی فیلسوفان یونانی به آن پناه برده‌اند، تا به ادبیات شورانگیز امثال حافظ و مولانا و ده‌ها اندیشمند و حکیم و شاعر و صاحب‌نظر که در این ملک زیسته‌اند.

اگر فرهنگ ایرانی را محدود به این نوادر و نوابغ کنیم، بله شایسته مباهات است. اما اگر فرهنگ تمدنی را پدیداری همه‌شمول در نظر گرفته و از نگاهی تکثرگرا با آن مواجه شویم، آن گاه می‌بایست به سراغ جامعه‌شناسی برویم و با جامعه‌ای از تمدنی مواجه شویم که از بدو تاسیس نخبه‌کش بوده است. این تنها حاکمان نبوده‌اند که امثال مزدک و حلاج و سهرویدی و نسیمی را کشته‌اند و پوست کنده‌اند که این بزرگان، بیشترین جفا را از خود مردم دیده‌اند. از مورخ نامداری همچون طبری که مردم به در خانه‌اش سنگ می‌زدند تا ده‌ها خردمندی که توسط روحانیون و سپس مردم تکفیر شدند.

مردم ایران همواره بیش از آنکه تابع اهل خرد باشند که آنها را به خردورزی و خویشتن‌شناسی می‌خواندند پیرو مراجع تقلید بوده‌اند که بگویند تا انها تقلید کنند. جامعه ایرانی، جامعه‌ای مقلد بوده که همواره نیاز به قیم داشته و به همین خاطر، پادشاهی در این جامعه چنین محبوب است.

حتی در زمانی که به دلیل تبلیغ روشنفکران، نظام جمهوری در ایران محبوبیت یافت به طوری که روحانیت سنتی هم دیگر مجبور شد از آن دم بزند، ترفندی ساختاری به نام ولایت فقیه شکل گرفت که جامعه مذهبی ایرانی را که از پادشاهی عبور کرده و اکنون نام پادشاهی نه تنها محبوبیت نداشت که موج نفرت از آن تراوش می‌کرد را دوباره به همان سیستم قیمومیت‌گرا بازگرداند و ولی فقیه را جانشین پادشاه کند و به جای آن‌که قدرت دست یکی باشد و مرجع تقلید کس دیگری باشد، این هر دو قیم را در یک قالب آمیخته و یک پدرسالار جدید از دل آن بر آورد.

بنابراین پروژه بازگشت به فرهنگ پرشکوه ایرانی، از اساس بر این پیشفرض غلط استوار شده، که جامعه‌ی ایران دارای تمدنی ارزشمند است که البته تکیه مدیران این پروژه بیشتر بر پادشاهانی مثل کورورش است که حاکمانی دادگر بوده‌اند و از میان فرهیختگان نیز فردوسی را برمی‌کشند که در شاهنامه، از دوران شکوه و عظمت ایران پادشاهی سخن گفته است. البته آن نوع از پادشاهی که نامی از اسلام در میان نبوده است.

اما تمدن را باید در کلیت آن سنجید و یکی دو دوره پر رونق را نمی‌توان به کل تعمیم داد. در این صورت نه خبری از پادشاهان دادگر در صفحات پرشمار تاریخ ایران می‌توان یافت و نه مردم متمدن مداراگر و صلح‌طلب. حقیقت آن است که در فرهنگ کهن ایرانی، نقاط ارزشمند پرشمارند اما آن‌چه در بحث ما که مربوط به فضای گفتمانی جامعه است اهمیت می‌یابد، باورها و تفکرات ریشه‌دار در میان عامه مردم است. آن‌چه دگرگونی واقعی را ممکن می‌کند، امکان دموکراسی در زمینی است که ساکنان آن، از دوران بربریت به درآمده باشند و منطق خردورزی در میان آنان حکمفرما شده باشد. رفتارها از کرامت انسانی و همدلی نشات گیرند و همزیستی در عین تکثر، به تمدن آنها بدل شده باشد. از این منظر نه تاریخ و گذشته ایران، دارای نقاط شکوهمند است و نه حال آن.