همان طور که انتظار میرفت مطابق پیشبینیها که اواخز آذر و ادایل دیماه را نقظه شروع موج جدیدی از اعتراضات و اولین انفجار اقتصادی میدانست، این بار در آغازین روزهای زمستان، شاهد شکلگیری هستههای اولیه امواج اعتراضی بودیم. خوشبینی است که در انتظار تغییری اساسی در نظم موجود دستکم به همین زودیها باشیم. حاکمیت، به سادگی تسلیم رای مردم نخواهد شد و تا آخرین قطرهی اقتدار خود از حکومت آخرالزمانیاش پاسبانی خواهد کرد. مردم به خیابان میآیند. با تعداد کمتری به خانه برمیگردند و نومیدی فراگیرتر میشود. آن همه شور و امید به تغییر در خیابان، سلاخی میشود. اما ناگهان زمانی که هیچ کس فکرش را نمیکند، اتفاق میافتد. نظامی که اقتدار نمادیناش، مستحکم و خللناپذیر به نظر میرسد به طرفهالعنی در هم میشکند.
این حکومتها را «غولهایی با پاهای سفالی» (Colossus with feet of clay) مینامند. ایجاد یک نظم خللناپذیر و گفتمان غیر قابل نقد، که جامعه را به برده و نظام اقتدار را به اریاب بدل میکند و با ایجاد ارعاب و نظام پلیسی همه چیز را تحت کنترل دارد اما حبابهای روی آب نشان میدهد عدهای آن زیر در حال غرقشدناند. لحظه حیرت همان لحظه چائوشسکوست. دیکتاتور رومانی که در اوج اقتدار، در بالکن در حال سخنرانی بود و در لحظهای که انتظار داشت مثل همیشه مورد تشوریق قرار بگیرد، یک نفر او را هو کرد. چند لحظه بعد همه او را هو کردند. چهار روز بعد او و همسرش توسط شورشیان تیرباران شدند.
لخظه حیرت در تاریخ زیاد رخ داده است. بن علی دیکتاتور تونس، سوهارتو در اندونزی، مارکوس و همسرش ایملدا که سمبل زندگی اشرافی در فیلیپین بودند حسنی مبارک و محمدرضا شاه، همه حاکمان و نظامهایی بودند که در اوج اقتدار، همچنان که هنوز زبان نمادین حکومتشان، بر جان و زندگی مردم حکم میراند، سقوط کردند.
برای جمهوری اسلامی، حتی همان اقتدار هم دیگر باقی نمانده. ظاهر و باطن آن، نمایانگر نظامی است که پوسیده و فروپاشیده و جنازهای است که با تنفس مصنوعی زنده نگهش داشتهاند. اما باز هم میگویم خوشبینی است که بگوییم این نظام به همین سادگی فرو میپاشد. مساله تنها این نیست که حکومت تا آخرین گلولهی سلاحش با معترضین اغتشاشگر و محاربین علیه حکومت اسلامی مقابله میکند. مساله همان چیزی است که چندان جدی گرفته نمیشود.
علیه استیلای هزاران ساله پدرشاهی
انقلاب ۵۷، را در تاریخ به منزله سقوط نظام ۲۵۰۰ ساله پادشاهی در نظر میگیرند. اما برخلاف ظاهر، نظام پدرشاهی در انقلاب ۵۷ هرگز سقوط نکرد بلکه تنها تغییر شکل داد. اگر بخواهیم انقلاب ۵۷ را به منزله یک نقطه عطف در نظر بگیریم، میتوانیم آن را نخستین انقلابی بخوانیم که خواست مردم در آن محقق شد. مردمی که قرنها در ذیل نفوذ و حاکمیت مراجع تقلید بودند و روحانیت را به به عنوان یک طبقه چنان برکشیده بودند که در تمام طول تاریخ – تقریبا از پس یورش آریاییها به فلات ایران – طبقه روحانی از منظر قدرت، هماورد، همنشین و همتراز با هسته قدرت سیاسی بود. پیش از اسلام، موبدان موبد، قدرتمندترین فرد پس از پادشاه بود و پس از سلطه تازیان نیز دستگاه روحانیت، همواره به مراکز قدرت نزدیک بود. از مغولهای نامسلمان گرفته که از فقها و مفتیان مسلمان، فتوا میستاندند که مخالفان خود را قتل عام کنند تا ناصرالدین شاه به عنوان پادشاه بلامنازع و پدر ملت، که بیشترین هراسش از نفوذ و قدرت روحانیت بود. حتی در قانون اساسی مشروطه که مدرنترین سند قانونی در تاریخ ایران است، قوانین میبایست به تایید روحانیت اسلام میرسید.
این قدرت خللناپذیر را مردم به طبقه روحانیت تفویض کرده بودند. نماد پدر، در قواعد نظام پدرسالار، واجد دو جایگاه اساسی است. پدر به منزله تن مادی و پدر به مثابه روح معنوی. پدر هم رهبر مادی خانواده است هم مرجع روحانی قبیله. در تاریخ ایران، تنها دو بار این دو جایگاه یکی شده و در راس قدرت قرار گرفت. یکی با قدرت گیری صفویان و دیگری در انقلاب ۵۷. صفویان به شمشیر قدرت را به دست گرفتند اما انقلاب ۵۷، مردم نقش اساسی در تغییر نظام ایفا کردند. سرانجام، پادشاه و ریاست روحانی یکی شده بود. دیگر لازم نبود مردم به دو جناح کرنش کنند و دو دست را ببوسند. دو دست حالا یکدست شده بود.
از منظر قواعد نظام پدرسالاری که نگاه کنیم آنگاه میتوانیم دریابیم چرا چپها که طبق مانیفستشان دستکم میبایست در مقابل مذهب قرار گیرند اینقدر همه جا در برابر روحانیت تسلیم و ذلیل بودند. ریشههای نظام خدایگانی پادشاهی، در عمق اندام هزاران سالهی ایرانی نفوذ کرده بود و این تغییرات ظاهری، چندان عمیق نبود.
انقلاب ۵۷، جایگاه پادشاهی را به ولایت فقیه اعطا کرد و روحانیت به جایگاه شایسته خود رسید و خواست دیرین مردم تحقق یافت. سنت ایرانی در حوالی ۵۷، توانست به اوج اقتدار خود برسد و شاه و ولی را یک تن کند و مرجع مادی و معنوی را به یگانگی برساند. از همین رو، هیچ صدایی شنیده نمیشد. نه آن مقالههای هشدار دهنده معدود نه صدای اعتراض زنان و حالا هر اعتراضی، به مثابه محاربه با خدا تلقی میشد. تا جایی که مادر، فرزندش را در پای این خدا قربانی میکرد (مادرانی که فرزندانشان را به امنیتیها میفروختند).
از این منظر اگر به حوادث اخیر بنگریم، نگاهمان را نه به راس حکومت، که به همین پایین و عمق جامعه مدنی باید بدوزیم. آیا تغییری در بنمایههای عمیق فکری در لایههای ذهنی انسان ایرانی رخ داده است؟ انسانِ عصرهای طولانی پدرسالاری و مطلقگرایی! شاید جامعهشناسان به نفرت از مذهب و دینگریزی ارجاع دهند، در حالی که آنچه اکنون شیوع یافته، نفرت از اسلام است. هزار مذهب و ایدئولوژی تازه وجود دارد که سنت میتواند اسلام را به آنها تبدیل کند. چنانکه زرتشت به اسلام تغییر یافت. یا سنی به شیعه. آنچه باید پرسش امروز باشد این است که آیا جامعه ایرانی، از نیاز به قیمومیت و مرجع فکری رهایی یافته است؟ آیا انواع و اشکال متعدد و مدرن پدرسالاری، همچنان در روح و روان ایرانی نفوذ دارد؟
بررسی اعتراضات از منظر متفاوت
اعتراضات اخیر، چندین نقطه/پوینت قابل تامل دارد. شعارها و خواست معترضین در ۸۸ (جنبش سبز) و خیزش زن زندگی آزادی، بسیار مدرن و مبتنی بر حقوق شهروندی بود. در ۸۸، میلیونها نفر – بیشتز از طبقه متوسط – به خیابان آمدند و احترام به حق انتخاب شهروندان را مطالبه کردند. در جنبش انقلابی مهسا، مردم خواستار برابری و حقوق مدنی شدند. اولی یک خیزش اصلاحطلبانه و دومی انقلابی بود. اما در هر دو نشانگان دگردیسی عمیق در آرمانهای جمعی هویدا بود. جنبشی که زنان در آن نقش بارزی ایفا کنند، یک عصیان عمیق برعلیه نظام پدرسالاری و نظم نمادین شمرده میشود. نظام ۳ هزار ساله پدرسالاری، جز به دست زنان فرو نخواهد ریخت.
در اعتراضات اخیر، نقطه قابل تامل اول، یکدست نبودن شعارهاست. در اکثر ویدیوهایی که منتشر میشود، گروه گروه مردم شعارهای متفاوتی میدهند و حتی گاه یک نفر یک شعار را فریاد میزند اما جمعیت شعارهای دیگری میدهند. این موضوع را هم میتوان مثبت و هم منفی ارزیابی کرد. مثبت از این جهت که این بار تکثر در میان معترضین وجود دارد و از اقشار و طیفهای متفاوتی در آن شرکت جستهاند. از سردرگمی جمعیت میتوان نتیجه گرفت بسیاری از افراد برای نخستین بار است که در اعتراضات شرکت کردهاند یعنی قشر خاکستری اندک اندک در حال پیوستن به جنبش اعتراضی است. شنیده شدن صداهای متفاوت در میان جمعیت، نشان از عمق بحران نارضایتی و دستکم فروپاشی نظام روی کاغذ دارد. نظامی که در میان مردم تا این حد نامشروع شده باشد محکوم به فروپاشی است.
اما این گروههای متکثر وقتی نتوانند حتی یک شعار واحد پیدا کنند که همگرایی روی آن اتفاق افتد، همبستگی رخ نخواهد داد. حتی همان شعارهای ملیگرایانه که در خیزش زن زندگی آزادی توانست از زاهدان و تهران تا برلین و ملبورن، مردم ایران را یکصدا کند، دیگر همآوایی ایجاد نمیکند چرا که در این مدت، یک گروه، نام ایران را به باورهای خود سنجاق کردند و اکنون هر شعار ملیگرایانهای ممکن است به نام آنها مصادره شود.
دومین نکته قابل تامل، تکرار و بسامد شعارهای متجچرانهای مثل جاویدشاه است. در این مطلب به بررسی و کنکاش در چگونگی شکلگیری گروه افراطی موسوم به پادشاهیخواهان در سالهای اخیر پرداختهام. بدون توجه به این ریشهها نمیتوان علت خشم و نابردباری و خواستههای آنان را درک کرد.
از منظر خاستگاه، اعتراضات اخیر را بیشتر میتوان با خیزشهای دی ۹۶ و آبان ۹۸ در یک دسته قرار داد نسبت به اعتراضات ۸۸ و قیام مهسا. این اعتراضات نیز با تجمع بازاریان و حول مطالبات اقتصادی آغاز شد و مثل همه جنبشهای اعتراضی دیگر در نهایت به عصیان برعلیه نظام حاکم منتهی شد. به لحاظ اقشار اجتماعی نیز، معترضان بیشتر شامل کسانی هستند که اگر مانند زمان شاه فقید، اوضاع اقتصادی رو به بهبود و کشور در روند توسعه قرار داشت، مطالبه دیگری نداشتند و اصلا معترض نبودند. بنابراین طبیعی است که آنها خواستار بازگشت پهلوی باشند تا رونق ایران را دوباره به آن برگرداند.
حال بیابید از این منظر به فردای ایران (ایران جدید) نگاه کنیم. آیا ممکن است هر گروهی که اعتراضاتش به ثمر بنشیند (رژیم تسلیم شود، خارجیها، نماینده آنها را به عنوان رهبریت مخالفان بپذیرند، نتیجه نهایی از جانب آنها رقم بخورد)، دست بالا را در دوران گذار پیدا کنند و بکوشند خواستههای خود را به کرسی بنشانند و گروههای مقابل خود را مورد تحقیر قرار داده و کم اهمیت جلوه دهند؟ در اینجا دو گروه عمده را میتوان در این بازی مقابل هم قرار داد. هواداران پهلوی موسوم به پادشاهیخواهان و مخالفان پهلوی.
هر کدام از این دو گروه که در سپهر کنونی سیاست ایران، قابلیت مرجعیت دوران گذار را دارد (دارای چهرههای سرشناس در داخل و خارج کشور، برخوردار از مهرههای سیاسی برای مدیریت اوضاع و دارای پیادهنظام در شبکههای اجتماعی). بنابراین گزاره فوق میتواند محتمل باشد. هر کدام از این دو گروه به دلیل عمق کینهای که نسبت به گروه مقابل دارند، میتوانند انقلاب تازه را به نفع خود مصادره کنند. پس ممکن است قانون اساسی بعدی، مانند تمام قوانین اساسی قبلی تاریخ ایران (مشروطه و جمهوری اسلامی)، تحت تاثیر عقدهها نوشته شود نه ساختن آیندهای خلل ناپذیر برای نسلهای بعدی (چه مردم ایران و چه جهان؛ از این منظر نگارش قانون اساسی آمریکا الهامبخش است).
اگر بخواهیم به این دو قانون اساسی، نه از منظر سندی حقوقی، که به مثابه «سندِ روانشناختیِ یک ملت در لحظهی فوران» (Psychological Snapshot) نگاه کنیم، چه نتایجی حاصل میشود؟ برای اینکه اهمیت این موضوع روشن شود در مطلبی جداگانه، دو قانون اساسی تاریخ ایران را از این منظر مورد بررسی قرار دادم تا مشخص شود این قوانین اساسی تا چه اندازه بر اساس ترس، اضطرار و احساسات انقلابی نوشته شدهاند و تا چه حد تحت تاثیر عقلانیت آیندهنگر و مدرن!
پس طبق تجربه تاریخی این امکان وجود دارد که همه چیز به آن سو رود که یک گروه، به واسطه جایگاهی که در روند تغییرات مییابد، و مصادره انقلاب، بتواند خواستههای خود را بر قانوننویس تحمیل کند. و قانونی نوشته شوذ که بیش از عقلانیت، نشات گرفته از احساسات واپسگرایانه باشد.
اینجاست که به موضوع نخست بازمیگردیم. نقش جامعه! و اینکه آیا مردم از استیلای مرجعیت فکری، و رفتار مقلدگونه رهایی یافتهاند یا همچنان جامعه ایرانی، در جنبرهی اقتدار پدرسالاری کهن دست و پا میزند!؟
مقایسه اعتراضات اخیر با آبان ۹۸ و قیام مهسا
به مقایسه اگر بخواهیم با اعتراضات اخیر مواجه شویم، آن را فاقد تمام ارزشهایی مییابیم که جنبشهای اعتراضی گذشته (به جز دی ۹۶) داشتهاند. در واقع تنها اعتراضات مشابه از این دست در دی ماه ۹۶ رخ داد. در آن زمان هم در ابتدا تجمعات غیر ساختارشکن، و در اعتراض به گرانی و حول مسایل اقتصادی شکل گرفت. اعتراضات فاقد روح معنایی و نشانگان قابل تجسم بود. تنها یک شعار از دل آن جوشید که آن هم از دانشگاه بود و در اعتراضی که چندان سنخیتی با سایر تجمعات آن زمان نداشت. و آن شعار «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» بود. و البته این هم بیشتر جنبه هیجانی داشت از این جهت که پس از سرکوب جنبش سبز، هیچ جریان اعتراضی دیگری مجال بروز نیافت و جامعه در خفقان فرو رفته بود و دی ماه ۹۶، هسته به خواب رفته را بیدار و سلولهای رخوتگرفته را به چنبش انداخته بود.
تفاوت اعتراضات کنونی حتی با آبان ۹۸ و خیزش مهسا در مفهوم «ساختارشکنی» است. آبان ۹۸ با اخلال در نظم عمومی آغاز شد. گرچه خاستگاهش مثل اعتراضات اخیر، اقتصادی بود اما از همان ابتدا ساختارشکن و لبریز تمام آن وجوه خشم عصیانگری بود که سالها در جوانان سرکوب شده بود. حاکمیت به درستی خطرات آن خشم افسارگسیخته و اکنون آزادشده را دریافت و به سرکوبی خونبار دست زد. «هم به سر و هم به پا» شلیک کرد و نیزارها را به گلوله بست تا هیچ جنبندهای که فکر عصیان در سر دارد، جان سالم به در نبرد. آبان ۹۸ یکی از شجاعانهترین جنبشهایی بود که شکل گرفت. حاکمیت همچنان به ظاهر در اوج اقتدار بود. پروپاگاندای ظریف و حامیان اصلاحطلبان در جهان جواب داده بود. به خاطر خروج ترامپ از برجام و شخصیت ناموجه ترامپ، جامعه جهانی – چه در راس سیاست و چه جامعه نخبگانی، رسانهها و روشنفکران – علیه ترامپ بودند و از این منظر جمهوری اسلامی، برخوردار از حمایت بیشتری نسبت به زمانهای دیگر شده بود. جوانان در مقابل گلولههایی مشتهایشان را گره کرده بودند که در تاریکی شلیک میشد و هیچ تصویری از آن مخابره نمیشد. اینترنت خاموش شده بود و بوی باروت تا آن سوی مرزها نمیرفت.
آبان ۹۸ کمتر از یک هفته طول کشید اما به اندازه سالها قربانی گرفت. خیزش زن زندگی آزادی، ساختارشکنترین جنبش علیه نظام پدرسالار بود. عصیان برعلیه حجاب اجباری، یکی از نمادهای کهن این نظام، یک نظم صدها ساله را نشانه گرفته بود.
اما اعتراضات اخیر، در زمانی صورت میگیرد که نظام در دوران حضیض خود قرار گرفته و از آن اقتدار سابق خبری نیست. کسانی به اعتراضات پیوستهاند که پیش از این تنها ناظر بودند و زمانی که از پیروزی یک جناح اطمینان بیشتری یافتند قدم به راه گذاشتند. ساختارشکنی در سال ۱۴۰۴، به اندازه قبل واجد شجاعت نیست. این اعتراضات از سوی دیگر، دارای نشانگان معنایی مانند خیزش زن زندگی آزادی نیست. مانیفست خاصی جز نومیدی و استیصال ندارد و بیش از آنکه کنشی باشد واکنشی است. حاوی شعارهای یکدست و مدرن نیست. پیشرو نیست بلکه در ادامه جنبشهای قبلی صورت میگیرد. اما از یک منظر، میتواند به برآیند تمام جنبشهای گذشته نیز بدل شود!
آیندهی حاصل از: اتحادِ حاصل از نفرت
حال دوباره به سوالمان برمیگردیم. آیا جامعه ایرانی از استیلای مرجعگرایی رها شده است؟ ششم دی ماه ۹۶ حرکتی اعتراضی شکل گرفت که به دختر خیابان انقلاب شهرت یافت. ویدا موحد، بر سکویی رفت و حجاب بر سر نیزه کرد. این اقدام نشانهشناسیک، نظم نمادین هزاران ساله را نشانه گرفته بود. این جریان به خیزش زن زندگی آزادی منتهی شد. پس از آن، حکومت سعی کرد اقتدار خود را حقظ کند اما یورش اسراییل و جنگ ۱۲ روزه موجب شد نظام پا پس بکشد و زنان، پیروز شوند.
پس از آن در خیابان چهره زنانی را میدیدی که گیسوان بر شانهها افشان میکردند و با سرخوشی و مسرت، پیروزمندانه طول و عرض خیابان را با قدمهایشان به لرزه میانداختند. در مقابل، مردانی را میدیدی که به ستوه آمده از فشار اقتصادی، و ترسِ آینده، در طول و عرض خیابان به خود میلرزیدند. برخی در دل میپنداشتند ما با زنان همراهی کردیم که به آیندهای برابر دست یابیم. که همه در آن خشنود باشیم. اما زنان باز هم تنها به خود فکر میکردند. آنها بهره خویش را گرفتند و ما را رها کردند.
اگر در این جامعه، زنان، کرامت و عزت نفس خویش را بازیابند واکنش مردان چه خواهد بود؟ آنها حقی را برای خود بازستاندهاند که هرگز از مردان گرفته نشده بود! در این دوران شاهد جدالهایی بودم که برعلیه فمینیسم ایرانی در شبکههای اجتماعی راه افتاده بود. به عنوان یک مخالف فمینیسم افراطی بخصوص در قالب ایرانیاش، یک پرسش در ذهنم شکل گرفت. این نوع از فمینیسم همواره همین قدر نامتوازن، برتریطلب و ستیزهجو بوده است. اما چرا حالا این همه چالش برانگیخته است؟
تحلیل این مناسبات فرصت و مجال بسیار بیشتری میطلبد. اما سخن این است. آیا جامعه ایرانی از سلطه مردسالاری رهایی یافته است؟ چیزی که هراس بسیاری از کنشگران و روشنفکران را برانگیخته وزن بالایی است که اکنون از جانب جناح موسوم به هواداران پهلوی به چشم میآید. گروهی که همچنان مرجعگرا، پیرو قواعد پدرسالاری و نابرخوردار از تفکر مدرن هستند. در مقابل، مدرنترین خیزشها و نمادهای اعتراضی در جهان، در جنبشهای ایرانی رخ داده است. هر کدام از این رخدادها میتواند بدل به اسطورهای حماسی در تجلیل از خرد مدرن، و عصیان علیه دیکتاتوری فردمحور شود. اما آیا این حرکات، استثنایی است یا در تودهی مردم نیز این دگردیسی رخ داده است؟
آیا مدارا، تحمل دگراندیشی، همزیستی باورهای متعارض و پذیرش حقوق زنان، در این جامعه محلی از اعراب دارد؟ جامعهای که سالها تحقیر، سرکوب، فشار اقتصادی و تبعیض را پشت سرگذاشته و هیچ فرصتی برای تمرین مدارا نداشته است. جامعهای که هنوز برخی چیزها را مقدس میشمارد و تاب نقادی و مخالفخوانی علیه آنها را ندارد. جامعهای که هنوز در چنبره نابردباری و اتحاد حاصل از نفرت اسیر است. جامعهای که همچنان نسبت به برآمدن زنان دچار هراس میشود و فرهنگ واژگانیاش مملو از لغات زنستیزانه و خوارداشت زنان و اسیر کلیدواژههایی مثل ناموس و غیرت است. جامعهای که نسبت به حقوق اقلیتها بیتفاوت است و حکومتها همچنان میتوانند بهایی و سنی و اهل حق را تکفیر کرده و به گناه عقیده مورد عقوبت قرار دهند.
جامعهای که همچنان مطلقگراست و به دنبال نجاتبخش، با او سخن از نسبیت در امور جهان نمیتوان گفت. او همچنان به دنبال کسی خواهد رفت که از آیندهای روشن، بهشتگونه و آرمانی سخن بگوید نه کسی که چالشها را با او در میان بگذارد، حرفهایش واجد قطعیت نباشد و به یک پدیدار با زوایای دید متعدد بنگرد. چنین جامعهای به دنبال وعدههای پرجاذبه است با واژگانی تهییج کننده که شور انقلابیاش را پاسخ گوید. کسی که پاسخهای قطعی در آستین داشته باشد و برای همه چیز راه حلی ساده پیشنهاد دهد.
حال تصور کنید آن فرضیه که در بخش قبلی گفتم رخ دهد و گروهی که دست بالا را دارد، سردمدار دوران گذار شود. تا زمانی که نوبت به تصویب قانون اساسی و انتخابات برسد، مردم فرصت دارند که اثرگذار باشند. اینجاست که اهمیت جامعه مدنی ایرانی مشخص میشود. در دورانی که حاکمیت چنان قدرت و ثبات ندارد و به تبع آن امکان سرکوب فراهم نیست، مردم میتوانند جهتها و خط سیرها را تغییر دهند. آنها با تجمعات و اعتراضاتشان میتوانند مانع روندهای غیردموکراتیکی شوند که توسط سردمداران دوران گذار رخ میدهد. جلوی تصویب قانونهای واپسگرا را بگیرند و از تجمیع قدرت و شکلگیری اولیگارشی جدید جلوگیری کنند. اما اینها تنها زمانی رخ میدهد که جامعه به اندازه کافی آگاه و به لحاظ فکری رشد یافته باشد.
